ترجمه کتاب بدایه الحکمه بصورت پرسش و پاسخ

با سلام و احترام خدمت کلیه دوستان گرامی

فرصتی دست داد تا متن ترجمه کتاب بدایه الحکمه حضرت علامه طباطبایی قدس سره  اثر فاضل ارجمند جناب محمد باقر سعیدی روشن را برای دوستان تهیه کرده و در سایت قرار دهم

این ترجمه با شیوه پرسش و پاسخ تهیه شده است و در این ایام که امتحانات حوزه و دانشگاه در پیش است می تواند بسیار راه گشا باشد لذا مطالعه آن را به طلاب محترم پایه هفت و دانشجویان رشته فلسفه توصیه می نمایم

چند نکته:

بنده خود فرصت مطالعه متن را نداشته ام لذا نفیا و اثباتا نظری در خصوص صحت و دقت ترجمه ندارم

با توجه به آنکه سال نشر کتاب ۱۳۷۶ بوده است انتشار متن آن نباید شامل قانون مولفین گردد اما اگر مترجم محترم تمایلی به این کار ندارند امر ایشان مطاع خواهد بود.

قسمت های که در کروشه قرار دارد اکثر مربوط به کتاب آموزش فلسفه استاد مصباح می باشد

متاسفانه برخی از کلمات به علت استفاده از نیم فاصله در متن اصلی به هم چسبیدگی دارد.

از کلیه سوالات مطرح شده در کتاب فهرستی تهیه شده است که در صورت کلیک بر روی آن به پاسخ ارجاع داده می شوید

در صورت تمایل می توانید از فایل آماده موجود در انتهای متن جهت پرینت کل مطلب استفاده نمایید

در صورتی که نیاز به فایل های صوتی تدریس بدایه الحکمه دارید می توانید به آدرس های زیر مراجعه نمایید

متن و صوت تدریس بدایه الحکمه توسط استاد فیاضی در ۱۰۴ جلسه

مجموعه صوتی تدریس آموزش فلسفه بر مبنای کتاب بدایه الحکمه توسط استاد حسینی نسب

فایل های صوتی تدریس کتاب بدایه الحکمه توسط استاد یوسفی

مدخل‏

فلسفه چیست؟

موضوع فلسفه چیست؟

محمولات فلسفه کدام‏اند؟

هدف و غایت فلسفه چیست؟

فلسفه از چه روشى پیروى مى‏کند؟

ویژگیهاى فلسفه را شرح دهید:

بخش نخست‏ مباحث کلّى وجود

وجود را تعریف کنید.

چرا مفهوم وجود مشترک معنوى است و به یک معنا بر تمام مصادیق و موجودات حمل مى‏شود؟

کسانى که وجود را مشترک لفظى مى‏دانند دلیلشان چیست، آن را نقل و نقد کنید.

معناى زیادت و عروض وجود بر ماهیت چیست؟

دلایل زیادت و عروض وجود بر ماهیت کدام‏اند؟

مفهوم اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهیت را تبیین کنید.

مهمترین دلایل اصالت وجود کدام‏اند.

دلیل اصالت ماهیت را تقریر و نقد کنید.

برخى گفته‏اند ماهیت بواسطه انتساب به خالق از حد تساوى خارج شده به مرحله اصالت و ترتّب آثار مى‏رسد، آیا این سخن درست است؟

وحدت تشکیکى وجود را معنا کنید.

وجود چندگونه کثرت دارد؟

دلیل وحدت تشکیکى وجود چیست؟

وجود داراى چندگونه تخصص است؟

آیا عروض وجود بر ماهیت مستلزم ایراد معروف «ثبوت یک شى‏ء براى شئیى دیگر فرع ثبوت شى‏ء دوم» نیست؟

احکام سلبیه وجود کدام است؟

چرا وجود «غیر» ندارد؟

چرا وجود «دوم» ندارد؟

چرا وجود «جوهر و عرض» نیست؟

چرا وجود «جزء» چیزى نیست؟

چرا وجود «جزء» ندارد؟

نفس الامر چیست و چگونه اثبات مى‏شود؟

آیا نفس الامر مى‏تواند عقل مجرد حاوى صور همه معقولات و ملاک صدق قضایا مطابقت کردن با صورى که نزد آن است؛ باشد؟

آیا ثبوت اعم از وجود است و ممکن که معدوم است ثبوت دارد، بنابراین نفى اخصّ از عدم است و منحصر در معدوم ممتنع؟

آیا بین وجود و عدم واسطه‏اى به نام «حال» است که نه موجود است و نه معدوم مانند اوصاف عالم بودن، توانا بودن و …؟

آیا در عدم و نیستى «تمایز» و «علیت» وجود دارد؟

چگونه «نمى‏توان از معدوم مطلق خبر داد» با اینکه همین قضیه، از معدوم مطلق خبر مى‏دهد و به ما اطلاع مى‏دهد که معدوم مطلق به گونه‏اى است که نمى‏توان از آن خبر داد؟

آیا اعاده و بازگرداندن شخص معدوم ممکن است؟

دلایل امتناع اعاده شخص معدوم چیست؟

چرا تکرر در وجود محال است؟

استحاله وجود مثلین به خاطر چیسست؟

انگیزه اصلى قائلان به امکان اعاده معدوم چه بوده است؟

استدلال قائلین به امکان اعاده معدوم چیست؟

بخش دوم وجود خارجى و ذهنى‏

تعریف وجود خارجى و ذهنى چیست؟

قائلین به شبح چه مى‏گویند و تحلیل کلامشان چیست؟

قول کسانى که علم به خارج را صرفِ اضافه مى‏دانند نقد کنید.

دلایل اثبات وجود ذهنى چیست؟

مهمترین اشکالات وجود ذهنى کدام‏اند و پاسخشان چیست؟

آیا نظریه تبدیل ماهیت خارجى به کیف درست است؟

آیا علم اتحاد ذاتى با معلوم بالذات دارد و کیف نفسانى شمردن آن مسامحه است؟

آیا لازمه اعتقاد به وجود ذهنى و حصول اشیاء در اذهان آن است که نفس به عنوان ظرف آنها گرم و سرد و عریض و … شود؟

آیا تصور خود اشیاء در ذهن مستلزم تحقق محالات ذاتى مثل اجتماع تقیضین و شریک براى خداى یگانه و … است؟

آیا لازمه وجود ذهنى جاى‏گیرى آسمان و زمین و کوه و دریا و … با همه گستردگیشان در ذهن است؟

آیا اعتقاد به وجود ذهنى مستلزم آن است که شیى‏ء واحد هم کلى باشد و هم جزئى؟

بخش سوم وجود مستقل و رابط

وجود فى‏نفسه و فى غیره را تبیین کنید.

وجود رابط داراى چه ویژگیهایى است؟

آیا اختلاف میان وجود رابط و مستقل یک اختلاف نوعى است، بدین معنا که وجود رابط به گونه‏اى است که نمى‏توان آن را به نحو مستقل تعقل نمود یا نه؟

وجود مستقل چند گونه است؟

وجود «مستقل لنفسه» چند گونه است؟

بخش چهارم‏ مواد سه‏ گانه: وجوب، امکان و امتناع‏

مواد سه‏گانه را تعریف نموده، و جهت انحصار مواد در این سه را شرح دهید.

هر یک از مواد سه گانه داراى چه اقسامى است؟

چرا واجب الوجود ماهیت ندارد؟

مفهوم این کلام «شیى‏ء تا واجب نگردد موجود نمى‏شود» را تبیین و دلیل بطلان اولویت را بنویسید.

معانى امکان کدام‏اند؟

امکان وقوعى و استعدادى را معنا نمایید.

تفاوت امکان ذاتى و استعدادى چیست؟

چگونه امکان ذاتى اعتبار عقلى و لازمه ماهیت است؟

منشأ و مناط نیازمندى ممکن به علت چیست؟

دلیل حکما بر اینکه مناط نیازمندى ممکن به علت را خود امکان ذاتى و ماهوى مى‏دانند چیست؟

کسانى که حدوث را منشأ نیاز به علت دانسته‏اند انگیزه و دلیلشان چه بوده است؟

چرا ممکن الوجود افزون بر حدوث در بقاء نیز محتاج به علت است؟

بخش پنجم ‏ماهیت و احکام آن‏

ماهیت را تعریف نمایید.

اعتبارات گوناگون ماهیت کدام است؟

معناى ذاتى و عرضى چیست؟

محمول بالضمیمه و خارج محمول را توضیح دهید.

ویژگیهاى معانى ذاتى چیست؟

جنس، و فصل و نوع را توضیح دهید:

اقسام فصل و نیز احکام آن را تقریر نمایید.

نوع داراى چه احکامى است؟

چرا عقول مجرده نوعشان منحصر به فرد است؟

وجود کلّى و جزئى چگونه است؟

معناى تمیّز و تشخّص و فرق آن دو را بنویسید.

اقسام تمیّز کدام‏اند؟

عوامل تشخّص را بنویسید.

بخش ششم اجناس عالى یا مقولات ده‏گانه‏

جوهر و عرض را تعریف نمایید.

اقسام جوهر و تعریف هر یک را بنویسید.

اقوال گوناگون در باب جسم را تقریر و نقد کنید.

دلیل اثبات ماده نخستین و صورت جسمانى چیست؟

تفاوت مادّه نخستین با مادّه دوّم در چیست؟

دلیل اثبات صورتهاى نوعى چیست؟

عناصر و مرکّبات را تبیین کنید.

تلازم ماده و صورت را اثبات کنید.

دلیل نیاز ماده و صورت، به یکدیگر و نقش و جایگاه صورت را بیان کنید.

اعتراضاتى که بر شریک العله بودن صورت شده چیست؟ پاسخ دهید.

وجود نفس وعقل چگونه قابل اثبات‏اند؟

کمّ چیست، اقسام و خواص آن کدام است؟

ویژگیهاى کمّ کدامند؟

مقوله کیف را تعریف نموده اقسام آن را شرح کنید.

مقولات نسبى کدامند؟

مضاف حقیقى و مشهورى را معنا کنید.

بخش هفتم علت و معلول‏

اصل علیت چیست و چگونه اثبات مى‏شود؟

متعلَّق «جعل» در علیت چیست؟

علت تامه و ناقصه و تفاوت آنها را بیان کنید.

علت بسیط و مرکب را توضیح دهید.

علل داخلى و خارجى کدامند؟

علل قریب و بعید را معنا کنید.

علت حقیقى و علت مُعدّ کدامند؟

چرا انفکاک معلول از علت تامه محال است؟

قاعده «الواحد» چیست و چگونه اثبات مى‏شود؟

وجه امتناع و محال بودن دور چیست؟

مفهوم تسلسل را شرح دهید و بیان نمایید که برهان محال بودن تسلسل چیست؟

برهان صدر المتألّهین بر ابطال تسلسل چیست؟

علت فاعلى را معنا و اقسام آن را بیان نمایید.

علت غایى را تعریف و اقسام آن را تشریح کنید.

چگونه مى‏توان در حرکت‏هاى طبیعى گزاف را نفى و غایت و هدفدارى را اثبات کرد؟

آیا یک سلسله افعال اختیارى مانند بازى کودکان و حرکت دادن تسبیح و … بى‏هدف است؟

اتفاق از علت غایى را ابطال کنید.

علت صورى و علت مادى را توضیح دهید؟

آیا علت منحصر در ماده است؟

چرا اثر علت جسمانى متناهى است؟

چرا علل جسمانى تنها با وضع خاصى عمل مى‏کنند؟

بخش هشتم‏ وحدت و کثرت‏

وحدت و کثرت را تعریف کنید.

اقسام واحد کدامند؟

عوارض وحدت چیست؟

حمل چندگونه است؟

حمل شایع چندگونه است؟

اقسام غیریّت را شرح دهید.

انواع تقابل را توضیح دهید.

احکام تضایف چیست؟

احکام تضاد را بنویسید.

فرق میان تناقض و عدم و ملکه چیست؟

تقابل واحد و کثیر چگونه است؟

بخش نهم ‏سبق و لحوق، قدم و حدوث‏

سبق و لحوق و معیت را معنا نمایید.

ملاک سبق و تقدم هر یک از اقسام تقدّم چه مى‏باشد؟

اقسام حدوث و قدم را توضیح دهید.

بخش دهم ‏قوه و فعل‏

مفهوم قوه و فعل را توضیح دهید.

شرح دهید که چگونه هر پدیده زمانى مسبوق به قوه وجود خویش است؟

تغییر یا تغیّر چندگونه است؟

مفهوم حرکت و ارکان آن را تبیین نمایید.

حرکت توسّطى و قطعى را توضیح دهید.

آیا لزوماً هر حرکتى مبدأ و منتها دارد؟

موضوع حرکت را توضیح دهید.

فاعل حرکت چیست و چگونه اثبات مى‏شود؟

ربط متغیّر به ثابت چگونه معقول است؟

مسافت حرکت چیست و تفاوت مسافت حرکت با بستر حرکت چیست؟

مقولاتى که حرکت در آنها واقع مى‏شود کدام‏اند؟

دلیل اثبات حرکت جوهرى چیست؟

نتایج حرکت جوهرى چیست.

موضوع حرکت جوهرى چیست؟

زمان چیست و چگونه اثبات مى‏شود؟

سرعت و کندى (بطؤ) یعنى چه؟

معانى سکون چیست و تقابل سکون و حرکت چگونه تقابلى است؟

قدرت را تعریف کنید.

بخش یازده م‏علم، عالم و معلوم (معرفت شناسى)

مفهووم علت چیست؟

علم حصولى و علم حضورى را توضیح دهید.

مفهوم اتحاد علم، عالم و معلوم چیست و چگونه قابل اثبات است؟

چگونه علم حضور یک مجرّد براى مجرّد دیگر است؟

علم حصولى چندگونه است؟

دلایل تجرّد علوم حسى و خیالى چیست؟

عوالم سه‏گانه هستى کدامند؟

علمِ پیش از کثرت و علمِ پس از کثرت چیست؟

انواع تعقّل کدامند؟

مراتب عقل کدامند؟

تصور و تصدیق را توضیح دهید.

ارکان و اجزاء قضیه کدامند؟

چگونه بدیهیات پایه و مبناى علوم نظرى به حساب مى‏آیند.

اصطلاح علوم حقیقى و علوم اعتبارى را در مورد علم حصولى توضیح دهید.

چگونه هر علم حصولى بازگشت به علم حضورى مى‏نماید؟

چگونه هر موجود مجرّدى عالِم، بلکه عین علم است؟

علم حضورى معلول مجرّد به علت و نیز علت نسبت به معلول چگونه‏اثبات مى‏شود؟

بخش دوازهم‏ مباحث مربوط به معرفه اللَّه (شناخت ذات، صفات و افعال الهى)

براهین اثبات واجب را تقریر کنید.

شبهه ابن کمونه چه بوده است و پاسخ آن چیست؟

برهان یگانگى واجب الوجود چیست؟

مفهوم بساطت ذات واجب چیست؟

چگونه اثبات مى‏شود که واجب الوجود مبدأ هستى و تمام کمالات وجود است؟

آیا «خیر» و «شر» جهان داراى دو مبدأ جداگانه مى‏باشند؟

مفهوم صفات ذاتى و صفات فعلى را شرح دهید.

مفهوم صفات ثبوتى و سلبى را توضیح دهید.

صفات حقیقى و صفات اضافى چیست؟

درباره صفات حقیقى چه دیدگاه‏هایى وجود دارد؟

آیا این سخن که منشأ پیدایش کمالات اراده خداست نه ذات خدا، صحیح است.

دیدگاه اشاعره را در مورد صفات حقیقى نقد کنید.

نگرش کرامیه درباره صفات خداوند مواجه با چه ایرادى است؟

آیا دیدگاه معتزله در مورد صفات بارى مقبول است؟

علم خداوند چگونه اثبات مى‏شود؟

مفهوم سمع و بصر چیست؟

معروفترین آراء در مورد علم خداوند را بیان نمایید.

مفهوم قدرت چیست و قدرت نامتناهى خداوند چگونه اثبات مى‏شود؟

آیا افعال اختیارى انسان از حیطه قدرت خداوند بیرون است؟

آیا احاطه علم و قدرت پیشینى الهى بر افعال اختیارى انسان مستلزم جبر است؟

آیا وجوب غیرى معلول، مستلزم سلب قدرت از فاعل است؟

دلیل بر حیات الهى چیست؟

مفهوم اراده چیست و آیا صفت ذاتى است یا صفت فعلى؟

کلام الهى را شرح دهید.

مفهوم فعل الهى چیست و داراى چه انواعى است؟

راهیابى به کثرت در عقل مجرّد چگونه متصوّر است؟

کثرت عقول مجرد چگونه کثرتى است؟

اگر صدور کثیر از واحد محال است چگونه صادر اوّل مى‏تواند منشأ بیش از یک معلول باشد؟

دلیل بر عقول طولى متعدد چیست؟

مفهوم ارباب انواع یا مُثُل افلاطونى چیست؟

دلیل بر وجود عقول عرضى- به اعتقاد قائلان به آن- چیست؟

قاعده امکان اشرف چیست و مربوط به کجاست؟

عالم مثال داراى چه ویژگیهایى است؟

ویژگیهاى عالم ماده چیست؟

مدخل‏

فلسفه چیست؟

فلسفه علمى است که در آن پیرامون احوال و احکام موجود مطلق (یعنى موجود از آن جهت که موجود است) بحث و بررسى مى‏شود، همچون: وجود یا واجب است یا ممکن، و یا مجموعه مسایل و قضایایى که پیرامون موجود بما هو موجود مطرح مى‏گردد.

موضوع فلسفه چیست؟

موضوع فلسفه موجود مطلق (وجود) است که در این علم عوارض ذاتى آن مورد کنجکاوى قرار مى‏گیرد، و وجود هم از لحاظ تصور و هم از لحاظ تصدیق بدیهى است زیرا مأخوذ از علم حضور و وجدانى به وجود نفس، نیروها، افعال و انفعالات آن است که تردید نابردار است.

محمولات فلسفه کدام‏اند؟

محمولات فلسفه یا مساوى موجود مطلق‏اند مثل فعلیت و وحدت، و یا اخص از موجود مطلق‏اند، بلکه این احوال با مقابلهاى خودشان محمول قرار مى‏گیرند و مساوى موجود مطلق‏اند مثل «وجود یا خارجى است یا ذهنى» که دو طرف با هم مساوى موضوع موجود مطلق مى‏شوند.

هدف و غایت فلسفه چیست؟

غرض و غایت فلسفه هستى‏شناسى و بازشناسى موجودات حقیقى است که با شناخت خواص موجودیت نسبت به موجود واقعى شناخت پیدا مى‏کنیم.

همچنین شناخت علل عالیه وجود بویژه علت نخستین یعنى آفریدگار هستى که سلسله موجودات به او منتهى مى‏گردد از غایات فلسفه محسوب است.

فلسفه از چه روشى پیروى مى‏کند؟

روش فلسفه، روش عقلى و برهانى است، چون تنها قیاس برهانى (سیر از مقدمات یقینى به نتایج یقینى) است که افاده یقین مى‏کند.

ویژگیهاى فلسفه را شرح دهید:

اوّلًا- روش اثبات مسائل آن تعقلى محض است. ثانیاً- فلسفه متکفل اثبات مبادى تصدیقى سایر علوم است و مبادى خود فلسفه منحصر در بدیهیات است) از جهت سوم در فلسفه معیار بازشناسى امور حقیقى از امور وهمى و اعتبارى بدست مى‏آید و بالاخره مفاهیم فلسفى مانند علت و معلول، واجب و ممکن، مجرد و مادى و … از راه حس و تجربه بدست نمى‏آیند، چون مسائل فلسفه أولى یا علم کلّى، معقولات ثانیه فلسفى است و مختص به موجود خاصى نمى‏باشد و موضوع آن، چنانکه ذکر شد موجود است که معروض این معقولات قرار مى‏گیرد.

بخش نخست‏ مباحث کلّى وجود

وجود را تعریف کنید.

مفهوم وجود، مفهومى است بدیهى که تصور و تعقل آن نیاز به وساطت مفهوم دیگرى ندارد، «یعنى خود بخود» درک مى‏شود و لذا معرّف (حدّ یا رسم) ندارد، چه اینکه معرّف باید مفهومى روشن‏تر از معرَّف باشد، حال آنکه مفهومى واضح‏تر از مفهوم وجود نیست، از اینروى آنچه به عنوان تعریف وجود بیان کرده‏اند، صرفاً شرح اسم و تبیین لغوى و لفظى است. بدین‏سان فلسفه نیاز به این مبدأ تصورى (تعریف) ندارد، و مبادى تصدیقى که در فلسفه مورد توجه است دو نوع است، برخى از آنها بدیهى است مثل استحاله تناقض و اصل علیت، و برخى نظرى است مثل خداشناسى و روان‏شناسى و …

چرا مفهوم وجود مشترک معنوى است و به یک معنا بر تمام مصادیق و موجودات حمل مى‏شود؟

اوّلًا- ما وجود را به اقسام مختلفى تقسیم مى‏کنیم مانند تقسیم به واجب و ممکن، نیز تقسیم وجود ممکن به وجود جوهر و وجود عرض و هر یک از جوهر و عرض را به اقسامشان تقسیم مى‏کنیم، روشن است که تقسیم در صورتى صحیح است که مَقسم در همه واحدها باشد و آن امر واحد در همه اقسام حضور داشته باشد.

ثانیاً- گاه وجود چیزى را اثبات مى‏کنیم ولى در خصوصیات ذات او دچار تردید مى‏شویم مثل اینکه براى عالم آفریدگارى اثبات مى‏کنیم، لیکن هنوز معلوم نیست این آفریدگار واجب است یا ممکن، ماهیت دارد یا ندارد، یا اینکه وجود روح را براى انسان اثبات مى‏کنیم امّا نمى‏دانیم این روح مجرّد است یا مادى، جوهر است یا عرض، امّا این تردیدها هیچ تأثیرى در اعتقاد ما به وجود آفریدگار براى عالم یا روح براى انسان ندارد، حال آنکه اگر مفهوم وجود به یک معنا بر همه مراتب و مصادیق وجودها حمل نمى‏شد و در هر مورد یک معناى جداگانه (مشترک لفظى) داشت بالطبع مى‏بایست با تغییر موضوع، معنا هم تغییر پیدا کند، و حال آنکه چنین نیست.

ثالثاً- عدم (نیستى) که نقیض وجود است، یک معنا بیش نیست، زیرا تمایز در میان اعدام نیست، پس وجود هم که نقیض آن است بیش از یک معنا ندارد، (یعنى مطلق واقعیت که از ذات حق گرفته تا واقعیت‏هاى گوناگون مجرد و مادى و جواهر و اعراض و … همه را در بر مى‏گیرد.)

کسانى که وجود را مشترک لفظى مى‏دانند دلیلشان چیست، آن را نقل و نقد کنید.

آنها گفته‏اند اشتراک معنوى مفهوم وجود مستلزم سنخیت میان علت و معلول بطور کلى و یا میان واجب و ممکن خواهد بود، در نتیجه براى پرهیز از این مشکل مى‏بایست وجود را بطور کلى در تمام موارد و یا لااقل میان واجب و ممکن مشترک لفظى دانست.

پاسخ ایشان آن است که لازمه اشتراک لفظىِ وجود تعطیل عقل و ناتوانى آن از معرفت خداوند سبحان است، زیرا وقتى مى‏گوییم؛ «واجب موجود است».

الف- اگر از لفظِ موجود در مورد واجب همان معنایى فهمیده مى‏شود که هنگام اطلاق وجود بر ممکنات به ذهن مى‏آید، در این صورت این همان اشتراک معنوى است.

ب- و اگر معنایى مغایر و مقابل این معنا فهمیده مى‏شود، این نفى وجود واجب‏ است.

ج- و اگر هیچ فهمى از این سخن نداریم، لازمه‏اش تعطیل عقل از شناخت واجب است و خلاف وجدان و بداهت.

نکته: بنظر مى‏رسد که خلط بین مفهوم با مصداق باعث قول به اشتراک لفظى شده است.

معناى زیادت و عروض وجود بر ماهیت چیست؟

معناى زیادت وجود بر ماهیت آن است که مفهوم وجود غیر از مفهوم ماهیت است، لذا عقل مى‏تواند ماهیت را مجرد از وجود در نظر بگیرد و تصور کند و سپس وجود را به او نسبت دهد و بر او حمل کند و این همان معناى عروض است. از اینجا دانسته مى‏شود که وجود نه عین ماهیت است نه جزء آن.

دلایل زیادت و عروض وجود بر ماهیت کدام‏اند؟

اوّلًا- وجود را مى‏توان از ماهیت سلب کرد، در حالى که اگر عین ماهیت و یا جزء آن بود سلب شئ از خودش و یا سلب جزء شئ از خود آن شئ محال است.

ثانیاً- حمل وجود بر ماهیت نیازمند دلیل است و این نشان مى‏دهد که وجود نه عین ماهیت است و نه جزء آن، زیرا حمل شئ یا اجزاء ذاتى آن بر خودش بدیهى است و بى‏نیاز از دلیل. ثالثاً- ماهیت ذاتاً ممکن است و نسبتش به وجود و عدم یکسان است، اگر وجود عین ماهیت یا جزء آن باشد محال است که متصف به عدم شود.

مفهوم اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهیت را تبیین کنید.

جهان خارج از ما ظرف پدیده‏هاى واقعى است که آثارى حقیقى بر آنها مترتب مى‏شود، و عقل ما در مواجهه با هر یک از این پدیده‏ها (ى امکانى) آنها را به دو حیثیت تحلیل مى‏کند. یکى مفهوم هستى و وجود (که حیثیت مشارکت اشیاء است) دیگر مفهوم چیستى یا ماهیت (که حیثیت مغایرت اشیاء است) مثل انتزاع مفهوم «انسان» و «موجود». اکنون پرسش این است که کدامیک از این دو حیثیت‏ اصیل و واقعیت هستى است؟ چهار فرض متصور است. یکى اینکه هر دو ذهنى باشند، این انکار واقعیت و سفسطه است. فرض دوم اینکه هر دو را عینى بدانیم، لازمه این سخن آن است که هر چیزى در آنِ واحد دو چیز مغایر باشد، این بر خلاف بداهت است. فرض سوم آنکه ماهیت را عینى و اصیلى بدانیم، این رأى منسوب به اشراقیین است. و فرض چهارم که حق است این است که وجود را اصیل و امر عینى بدانیم و این قول منسوب به حکماء مشاء است.

مهمترین دلایل اصالت وجود کدام‏اند.

الف- ماهیت با توجه به ذاتش چیزى نیست و نسبتش با وجود و عدم یکسان است، حال اگر وجود باعث طرد عدم از او نگردد (بگونه‏اى که آثار هستى بر آن مترتب شود)، بلکه خودبخود تبدیل به هستى شود، انقلاب در ذات است و امتناع انقلاب در ذات بدیهى است، پس وجود و هستى است که ماهیت را از مرحله تساوى بیرون آورده، بنابراین اصیل است.

ب- ماهیت ذاتاً منشأ کثرت، اختلاف و مغایرت اشیاء است، اگر ماهیت اصیل باشد و وجود اعتبارى، هرگز وحدت حقیقى و نیز اتحاد میان دو ماهیت تحقق نمى‏یابد، در نتیجه حمل که بیان کننده اتحاد وجودى موضوع و محمول است منتفى مى‏گردد، حال آنکه صحت حمل امرى انکارناپذیر است. مى‏گوییم: «انسان عالم است»، هر یک از «انسان» و «علم» یک ماهیت جداست، آن اتحاد وجودى است که باعث صحت حمل است، پس آنچه که اصیل و عینیّت هستى است همان وجود است و ماهیت در پرتو آن متصف به هستى مى‏شود.

ج- ماهیت وجود خارجى یافته، آثار بر آن مترتب مى‏گردد و وجود ذهنى مى‏یابد که هیچیک از آن آثار بر آن مترتب نمى‏شود، حال اگر وجود اصیل نباشد، با توجه به آنکه ماهیت در هر دو وجود محفوظ است، بین آنچه در ذهن است و آنچه در خارج تحقق دارد فرقى نخواهد بود، چون تالى باطل است، مقدم آن نیز باطل مى‏باشد.

د- ماهیت فى حد ذاته، نسبتش با تقدم، تأخر، شدت، ضعف، قوه، فعل و …یکسان است، ولى پدیده‏هاى موجود در خارج، در این اوصاف با یکدیگر اختلاف دارند، برخى مقدم و قوى هستند مانند علت و برخى بعکس مثل معلول، برخى از آنها بالقوه و گروهى دیگر بالفعل مى‏باشند، حال اگر وجود اصیل نباشد باید منشأ اختلاف پدیده‏هاى خارجى در این اوصاف را، ماهیت دانست در حالى که نسبت ماهیت به همه آنها یکسان است.

دلیل اصالت ماهیت را تقریر و نقد کنید.

گفته‏اند اگر وجود اصیل باشد باید به مقتضاى اصالتش در خارج موجود باشد، پس براى آن، وجود خواهد بود و این وجود دوم نیز چون اصیل است موجود و داراى وجود سومى است و همین‏طور … این روند به تسلسل منجر مى‏شود که امرى محال است.

پاسخ آن است که وجود موجود است امّا به ذات خودش نه به واسطه وجود دیگرى (وجود همان عین موجودیت و هستى است) به خلاف ماهیت که به عرض وجود موجود مى‏گردد.

برخى گفته‏اند ماهیت بواسطه انتساب به خالق از حد تساوى خارج شده به مرحله اصالت و ترتّب آثار مى‏رسد، آیا این سخن درست است؟

اگر حالت ماهیت بعد از انتساب به آفریدگار تغییر کرده است و لازمه این انتساب این باشد که یک امر عینى تحقق یابد، در این صورت مایه تفاوت همان وجود اصیل بوده است. و اگر هیچ تفاوتى در آن رخ نداده و با وصف اینکه پیش از انتساب اعتبارى بوده، خودبخود موصوف به هستى و اصالت شود، این مستلزم انقلاب در ذات است که محال است.

وحدت تشکیکى وجود را معنا کنید.

وقتى امرى را عینى و اصیل دانستیم مى‏توان پرسید: آیا وجود که طارد عدم است واحد است یا کثیر؟ اگر واحد است چگونه منشأ انتزاع ماهیات گوناگون و متباین در ذهن شده است؟ و اگر کثیر است چرا بیش از یک مفهوم در ذهن ما ندارد؟ سه فرض مى‏تواند مطرح شود: یکى وحدت محض بدون لحاظ هیچگونه کثرتى. (قول عرفا) دوم، کثرت محض و تباین وجودها. سوم، وحدت در عین کثرت یعنى قول به تشکیک. بدین معنا که وجود یک حقیقت است؛ لیکن داراى مراتب و درجات گوناگون است که براى عقل نمودار مى‏گردد، مثل نور و حرکت که نور شدید و ضعیف هر دو نورند و تفاوتشان هم به لحاظ شدت و ضعف خود نور است نه چیز دیگر.

و همان چیزى که منشأ اشتراک و اتّحاد آنهاست عین همان چیزى است که منشأ تفاوت آنهاست.

وجود چندگونه کثرت دارد؟

دو نوع، یکى کثرت طولى به لحاظ مراتب مختلف وجود که از ضعیف‏ترین مرتبه- مرتبه‏اى که هیچ نوع فعلیت ندارد، یعنى ماده نخستین- آغاز شده تا بالاترین مرتبه که وجوب ذاتى داشته و هیچ حدى ندارد جز عدم حد.

نوع دیگر کثرت عرضى است که در پرتو تخصص بواسطه ماهیات گوناگون در وجود راه مى‏یابد.

دلیل وحدت تشکیکى وجود چیست؟

اوّلًا، وجود حقیقتى یگانه است، ثانیاً، حقیقتى است که داراى مراتب تشکیکى است.

حقیقت واحده است زیرا اگر وجود حقیقت واحدى نباشد باید متشکل از حقایق متباین به تمام ذات باشد، در نتیجه باید مفهوم وجود را که مفهوم واحدى است از مصادیق متباین از آن جهت که متباین‏اند گرفته باشیم و چنین چیزى محال است زیرا مفهوم و مصداق از ناحیه ذات، واحدند و فرقشان به این است که مفهوم وجود ذهنى دارد و مصداق وجود خارجى.

بطور خلاصه مى‏توان گفت: (صغرى): مفهوم وجود مشترک معنوى است که از تمام مراتب و مصادیق وجود انتزاع شده و بنحو مشترک معنوى بر همه موجودات‏ حمل مى‏شود. (کبرى): انتزاع مفهوم واحد از مصادیق کثیره از آن جهت که کثیرند، ممتنع است. نتیجه: حمل مفهوم واحد بر موجودات متکثره دلیل بر آن است که بین آنها جهت اشتراک عینى وجود دارد و این همان حقیقت احده ذات مراتب تشکیکى است.

دلیل تشکیک: همان ظهور کمالات حقیقى مختلف است که خارج از حقیقت واحد وجود نیستند، همچون شدت و ضعف و تقدم و تأخر و …

وجود داراى چندگونه تخصص است؟

وجود داراى سه گونه تخصص است: الف- تخصص و تشخص حقیقت یگانه واصیل وجود به ذات خودش که قائم به ذات خود است.

ب- تخصص به خصوصیات مراتب مختلف.

ج- تخصص بواسطه عروض بر ماهیات گوناگون.

آیا عروض وجود بر ماهیت مستلزم ایراد معروف «ثبوت یک شى‏ء براى شئیى دیگر فرع ثبوت شى‏ء دوم» نیست؟

خیر عروض و ثبوت وجود براى ماهیت بسان عروض مقولى نیست که در آن تحقق و ثبوت عارض، متوقف است بر ثبوت قبلى معروض، چرا که به مقتضاى اصالت وجود و اعتبار ماهیت، ثبوت و عروض وجود براى ماهیت به معناى ثبوت ماهیت به واسطه وجود است. البته عقل به لحاظ انس با ماهیات، ماهیت را موضوع قرار مى‏دهد و وجود را بر آن حمل مى‏کند و این در واقع عکس الحمل است که جاى موضوع و محمول در آن عوض شده است یعنى حقیقت قضیه «انسان موجود است» آن است که «این موجود معین انسان است» به عبارت دیگر قاعده فرعیت مربوط به «ثبوت شیى‏ء دیگر است» که مفاد هلیه مرکبه است، ولى مورد بحث ما «ثبوت خود شیى‏ء است» که مفاد هلیه بسیطه است.

احکام سلبیه وجود کدام است؟

وجود «غیر»، «دوّم»، «جزء» ندارد و «جوهر و عرض» نمى‏باشد و «جزء» چیزى‏ هم نیست.

چرا وجود «غیر» ندارد؟

براى وجود «غیرى» نیست، زیرا به مقتضاى اصالت وجود هر چه مغایر با وجود فرض شود ذاتاً باطل است.

چرا وجود «دوم» ندارد؟

وجود «دوّم» ندارد، عینیت صرف و خالص دوئى برادر و تکرارپذیر نیست و هرچه که به عنوان «ثانى» براى وجود در نظر گرفته شود به همان هستى اوّل بازمى‏گردد، در غیر این صورت باید وجود اوّل از وجود دوم به چیزى امتیاز پیدا کند که یا جزء داخلى است یا عرضى خارجى آن، حال آنکه فرض آن است که وجود هیچ «غیرى» ندارد که جزء آن یا عارض بر آن شود.

چرا وجود «جوهر و عرض» نیست؟

چون جوهر نوعى ماهیت است و وجود از سنخ آن نیست، و عرض نیز نوعى از ماهیت است که در تحقق خود متکى به موضوع است، حال آنکه وجود نه تنها متکى به چیزى نیست بلکه قوام هر چیز دیگرى نیز به او مى‏باشد.

چرا وجود «جزء» چیزى نیست؟

زیرا در صورت داشتن «جزء» آن «جزء» فرضى دیگر «مغایر» با وجود خواهد بود در حالى که «مغایر» با وجود تحقق ندارد امّا اینکه هر ممکنى مرکب از ماهیت و وجود است، این تحلیل به حسب عقل است نه آنکه هر پدیده‏اى در خارج مرکب از دو جزء اصیل باشد.

چرا وجود «جزء» ندارد؟

زیرا جزء یا عقلى است مانند جنس و فصل و یا جزء خارجى مانند ماده و صورت و یا جزء مقدارى مانند اجزاء خط، سطح و … وجود جزء عقلى ندارد، زیرا اگر جنس و فصل داشته باشد، جنس فرضى یا وجود است یا غیر وجود. اگر وجود باشد لازم مى‏آید فصل که مقوّم جنس است مقسوم آن باشد، چرا که فصل تحصّل‏ ذات جنس را افاده مى‏کند نه اصل ذات آن را، حال آنکه ذات وجود چیزى جز تحصّل و تحقق آن نیست، همینطور جنس «غیر» از وجود هم نمى‏تواند باشد زیرا وجود «غیر» ندارد.

امّا اینکه وجود جزء خارجى یعنى ماده و صورت ندارد، دلیلش آنست که ماده و صورت همان جنس و فصل «بشرط لا» است. و امّا جزء مقدارى ندارد، چون مقدار از عوارض جسم است و جسم مرکب از ماده صورت است و چون وجود ماده و صورت ندارد نمى‏تواند جسم باشد، وقتى جسم نیست فاقد مقدار خواهد بود.

نیز وجود «نوع» نیست، زیرا تحقق و تحصّل خارجى «نوع» بوسیله خصوصیات فردى است، حال آنکه تحصل وجود به خودش مى‏باشد.

نفس الامر چیست و چگونه اثبات مى‏شود؟

این عنوان در ارتباط با «ملاک صدق قضایا» است و در واقع یکى از پرسش‏هاى مهم معرفت‏شناسى و فلسفه است که علوم حصولى گوناگونى که انسان کسب مى‏کند چگونه محکوم به صحت و مطابقت با واقع است؟ چنانکه پیشتر گذشت حقیقت وجود داراى تحقق و ثبوت بلکه عین واقعیت است. و ماهیت نیز که گاه وجود خارجى پیدا کرده آثارى بر آن مترتب مى‏شود، و گاه وجود ذهنى پیدا مى‏کند بدون آثار خارجى، در پرتو وجود داراى تحقق و ثبوت است.

غیر از اینها مفاهیمى وجود دارند که عقل آنها را با فعالیت خاصى اعتبار و انتزاع کرده است مثل مفهوم وحدت، علیت و … که مستقیم از خارج اخذ شده‏اند، اینگونه مفاهیم نیز به تبع ثبوت مصادیقشان از نوعى ثبوت برخوردارند.

این ثبوت عام و فراگیر ثبوت وجود، ماهیت و ثبوت مفاهیم اعتبارى را «نفس الامر» مى‏نامند که ملاک صدق قضایا، مطابقت با آن است.

توضیح آنکه: در برخى قضایا- قضایاى حقیقیه- موضوع و محمول هر دو خارجى است مثل «خدا وجود دارد» این نوع قضایا در صورتى صادق‏اند که با وجود خارجى مطابق باشند.

دسته دیگر قضایایى هستند- قضایاى ذهنیه- که محمولشان ذهنى است، خواه موضوعشان ذهنى یا خارجى باشد مثل «کلّى یا ذاتى است یا عرضى»، «انسان نوع است» ملاک صدق این قضایا یا مطابقت با مرحله‏اى از خود ذهن است که موطن این نوع قضایاست.

دسته سومى از قضایاست که احکام اعتبارى عقلى را ثابت مى‏کنند مثل معقولات ثانیه فلسفى، «انسان ممکن است» «ممکن نیازمند به علت است» ملاک صدق و صحت اینها، آن است که واقع خارج بگونه‏اى باشد که عقل از آن این معقولات را انتزاع کرد. و بالاخره نوع دیگرى از قضایاست که موضوع آنها عدمى است و یا مستحیل الوقوع است مثل «عدم علت، علت عدم معلول است»، «شریک بارى ممتنع است» ملاک صدق این نوع قضایا به تبعیت از قضایاى وجودیه‏اى است که در ازاء اینهاست.

بنابراین نفس الامر یعنى واقع اشیاء و ظرف ثبوت عقلى محکیات، و واقع هر چیزى به حسب خودش است، قضیه‏اى که موضوع و محمولش خارج است نفس الامر آن هم خارجى است، قضیه‏اى که ذهنى است، نفس الامر و واقع این سنخ قضایا مرحله‏اى از خود ذهن است مانند قضایاى منطقى، و در مواردى ثبوت خارجى مفروض است مانند محکى قضیه محال بودن اجتماع نقیضین، و در مواردى بالعرض به خارج نسبت داده مى‏شود، چنانکه گفته مى‏شود: «علت عدم معلوم، عدم علت است» که رابطه علّیت در حقیقت بین وجود علت و وجود معلول برقرار است و بالعرض به عدم آنها نسبت داده مى‏شود.

آیا نفس الامر مى‏تواند عقل مجرد حاوى صور همه معقولات و ملاک صدق قضایا مطابقت کردن با صورى که نزد آن است؛ باشد؟

خیر اشکال این نظر آن است که کلام را متوجه همان صورتهاى علمى که نزد این‏ عقل مجرد است مى‏کنیم و مى‏پرسیم ملاک صدق خود این تصدیقاتى که نزد عقل مجرد است چیست؟

آیا ثبوت اعم از وجود است و ممکن که معدوم است ثبوت دارد، بنابراین نفى اخصّ از عدم است و منحصر در معدوم ممتنع؟

شیى‏ء بودن مساوى است با «موجود بودن» و عدم، نیستى محض است و هیچ بهره‏اى از شیئیت و ثبوت ندارد.

آیا بین وجود و عدم واسطه‏اى به نام «حال» است که نه موجود است و نه معدوم مانند اوصاف عالم بودن، توانا بودن و …؟

همانگونه که ذکر شد شیى‏ء بودن مساوق است با «موجود بودن» و عدم بطلان محض است و وجود و عدم دو امر متناقض‏اند و میانشان واسطه‏اى نیست، [و اوصاف نیز به اعتبار منشأ انتزاعشان وجود خاص خویش را دارند.]

آیا در عدم و نیستى «تمایز» و «علیت» وجود دارد؟

خیر، زیرا «تمایز» فرع ثبوت و تحقق است، عدم مطلق که هیچگونه ثبوتى ندارد هیچ نوع تمایزى هم ندارد، نیز عدم ذات ندارد که تمایز نوعى در تمام ذات یا بعض ذات داشته باشد. البته نیروى واهمه انسان عدم را به ملکات و امور وجودى اضافه مى‏کند و این اضافه باعث امتیاز و تفکیک میان اعدام مى‏گردد؛ مانند عدم بینایى، عدم شنوایى و … همینطور علیت نیز از این روى در عدم راه ندارد، زیرا، عدم «هیچ» است.

چگونه «نمى‏توان از معدوم مطلق خبر داد» با اینکه همین قضیه، از معدوم مطلق خبر مى‏دهد و به ما اطلاع مى‏دهد که معدوم مطلق به گونه‏اى است که نمى‏توان از آن خبر داد؟

مى‏بایست توجه داشت که حمل دو گونه است: الف- حمل اوّلى ذاتى، که محمول و موضوع اتحاد مفهومى دارند (بالطبع اتحاد مصداقى هم دارند) «انسان حیوان ناطق است»، «انسان انسان است».

ب- حمل شایع صناعى، که در آن موضوع و محمول اتحاد مصداقى و خارجى دارند نه مفهومى، «انسان خندان است».

بنابراین، معدوم مطلق، به حمل اوّلى، معدوم مطلق است و از آن نمى‏توان خبر دد، اما به حمل شایع، (مصداق معدوم مطلق)، معدوم مطلق موجود ذهنى است، لذا از آن گزارش داده مى‏شود به اینکه: «نمى‏توان از آن خبر داد»، بنابراین تناقضى در بین نیست، همانگونه که قضایایى از قبیل «جزئى جزئى است»، «شریک خداوند ممتنع الوجود است» و … نیز همین گونه‏اند و تفاوت به حمل اوّلى و شایع صناعى است.

آیا اعاده و بازگرداندن شخص معدوم ممکن است؟

شیخ الرئیس «امتناع اعاده شخصى معدوم» را بدیهى شمرده است، بدین معنا که وجدان آدمى بوضوح حکم مى‏کند: معدوم «چیزى» نیست که بخواهد بازگردانده شود و موصوف به اعاده گردد.

دلایل امتناع اعاده شخص معدوم چیست؟

الف- اگر امکان داشته باشد همان شیى‏ء که در زمان خاصى معدوم بوده در زمانى دیگر به صحنه وجود بازگردانده شود لازم مى‏آید که بین یک‏ شیى‏ء و خودش، عدم و نیستى‏ فاصله گردد و این محال است زیرا لازمه اعاده آنست که شیى‏ء مورد نظر در دو زمانى که بینشان عدم فاصله شده موجود باشد.

ب- اگر اعاده خود شیى‏ء، پس از معدوم شدن جایز باشد، باید ایجاد مماثل و مشابه آن نیز جایز باشد، در حالى که چنین چیزى محال است.

ج- بازگرداندن ایجاب مى‏کند اعاده شده همان موجود ابتدایى باشد و این محال است زیرا مستلزم انقلاب ذاتى یا خلف است توضیح آنکه: بازگرداندن شخص معدوم مستلزم آن است که موجود اعاده شده در ذات و تمام خصوصیات حتى زمان، همان موجود اوّلى باشد و این بدین معنا است که آنچه اعاده شده همان موجود نخستین است نه اعاده شده آن و این انقلاب ذاتى یا خلف خواهد بود.

د- اگر اعاده معدوم ممکن باشد، شمار این «عود» به عدد معیّنى که از آن تعدى نکند، نخواهد رسید، زیرا فرقى بین بازگشت اوّل و دوّم و سایر بازگشت‏ها تا بى‏نهایت نیست، همانگونه که فرقى میان موجود اعاده شده و موجود ابتدایى باقى نمى‏ماند، در حالى که تشخص عدد از لوازم وجود یک شیى‏ء مشخص است.

چرا تکرر در وجود محال است؟

چون وجود مساوى با تشخص و عینیت است، و اگر بخواهد یک وجود عینى دو وجود باشد لازمه‏اش این است که یک شخص در عین یک شخص بودن دو شخص باشد، این خلاف فرض و تناقض است.

استحاله وجود مثلین به خاطر چیسست؟

به خاطر آن است که لازمه وجود مثلین «تمایز» بین آندو است، از سوى دیگر لازمه وجود تماثل من جمیع الجهات عدم تمایز است، در نتیجه لازمه وجود مثلین اجتماع نقیضین است.

انگیزه اصلى قائلان به امکان اعاده معدوم چه بوده است؟

عمده باعث این بوده است که فکر کرده‏اند معاد و رستاخیز نوعى اعاده معدوم است، در حالى که مرگ نوعى تکامل است نه زوال و انعدام. روح هرگز معدوم نمى‏شود، امّا بدن مادى در همین دنیا هم در طول عمر بارها عوض مى‏شود و در قیامت هم عین بدن دنیایى به روح ملحق نمى‏شود بلکه مماثل آن است.

استدلال قائلین به امکان اعاده معدوم چیست؟

گفته‏اند: اگر اعاده معدوم ممتنع باشد، این امتناع یا بخاطر ماهیت آن است، یا لازم ماهیت؛ که در هر دو صورت نه تنها اعاده آن بلکه وجود ابتدایى‏اش نیز محال مى‏بود، و یا آنکه به خاطر عارض مفارق آن است، که در این صورت باید با زوال آن عارض، امتناع برطرف شود.

در ردّ این استدلال گفته شده است، منشأ امتناع اعاده معدوم امرى است لازم امّا نه لازم ماهیت بلکه لازم وجود آن شیى‏ء.

بخش دوم وجود خارجى و ذهنى‏

تعریف وجود خارجى و ذهنى چیست؟

مشهور میان حکما این است که ماهیات دو وجود دارند، یعن افزون بر وجود خارجى که داراى آثار خارجى است مثل آتش که سوزاننده است، وجود دیگرى نیز دارند به نام وجود ذهنى که آن آثار وجود خارجى را ندارد به تعبیر دیگر در ذهن ما تصورى از انسان، حیوان، درخت، کمیّت، کیفیّت و … هست که، این تصور ذهنى مرآت و منعکس کننده همان ماهیات خارجى است.

قائلین به شبح چه مى‏گویند و تحلیل کلامشان چیست؟

ما مى‏گوییم ادراکات ذهنى ما نسبت به ماهیات، عین همان ماهیت شیى‏ء خارجى است و حاکى از همان است. لکن برخى گفته‏اند وجود ذهنى «شبح» ماهیت است و نه خود آن، یعنى کیفیتى است قائم به نفس که از جهت ذات و ماهیت مغایر با معلوم خارجى است، هر چند در بعضى خصوصیات شبیه و منعکس کننده آن است مثل تصویر است که بر دیوار است و فى الجمله حاکى از اسب خارجى است، ولى ماهیت عکس رنگ است و با ماهیت صاحب عکس یعنى اسب یکى نمى‏باشد.

پاسخ این مقال آن است که این سخن نوعى سفسطه و انکار واقع است و با پذیرش آن باب علم به جهان خارج بطور کلى بسته مى‏شود، زیرا طبق این رأى‏ تصورات موجود در ذهن انسان با آنچه در خارج وجود دارد مغایرت تام دارد، بنابراین به هیچ چیز علم تعلق نمى‏گیرد. [اضافه بر اینکه انتقال از حاکى و عکس به محکى و صاحب عکس متوقف است بر سابقه علم به صاحب عکس، و محکى، در حالى که مفروض این است که علم به محکى هم متوقف بر حکایت حاکى و شبح است و این دور است و محال‏].

قول کسانى که علم به خارج را صرفِ اضافه مى‏دانند نقد کنید.

علم ما به معدوم ناقض این نظریه است، چرا که اضافه به معدوم تصویر صحیحى ندارد، ما علم به معدوم داریم در حالى که معدوم شیى‏ء نیست تا اضافه نفس ما به آن باشد. افزون بر این لازمه این رأى آن است که هرگز خطا در علم ما راه نیابد، در حالى که اینطور نیست، پس معلوم مى‏شود علم صرف اضافه نفس نیست.

دلایل اثبات وجود ذهنى چیست؟

الف- گاه معدومات را موضوع قرر داده و احکامى ایجابى بر آنها بار مى‏کنیم مثلًا مى‏گوییم: «اجتماع نقیضین مغایر با اجتماع ضدین است.» ترتب حکم بر موضوع نوعى اثبات است و طبق قاعده معروف اثبات شیى‏ء براى شیى‏ء دیگر متوقف بر ثبوت قبلى خود آن شیى‏ء است، پس این موضوعات معدوم باید یک نحوه ثبوتى داشته باشند و چون در خارج هیچ نحوه ثبوتى ندارند پس در ذهن موجودند.

ب- ما چیزهایى را تصور مى‏کنیم که کلیت و عمومیت دارند مانند انسان کلى، حیوان کلى، و تصور کردن یک شیى‏ء در واقع با عقل اشاره کردن به آن است که منوط به وجود مشار الیه (متصوّر) است و از طرفى کلى از آن جهت که کلى است در خارج وجود ندارد، پس باید در موطن دیگرى موجود باشد که آن را ذهن مى‏نامیم.

ج- ما صِرف و خالص هر حقیقتى را مى‏توانیم تصور کنیم مانند سفیدى خالص، صرف و خالص یک چیز است که تعدد برنمى‏دار و همیشه یکى است، حقیقت با ویژگى صرف بودن در خارج نیست، پس در ذهن است.

مهمترین اشکالات وجود ذهنى کدام‏اند و پاسخشان چیست؟

اشکال اوّل: اعتقاد به تحقق خود ماهیات در ذهن مستلزم آنست که یک چیز هم جوهر باشد هم عرض حال آنکه چنین چیزى محال است، تبیین ملازمه آن است که اگر ماهیت جوهرى را تصور کردیم، جوهرى که در ذهن تعقل مى‏شود از طرفى جوهر است چون طبق نظریه مذکور ماهیت مورد نظر با تمام ذاتیاتش تصور شده، و از سوى دیگر همان شیى‏ء عرض است چون چیزى که به ذهن آمده خودش وجودى مستقل ندارد بلکه قائم به نفس است.

پس یک چیز هم جوهر است هم عرض و این محال است، زیرا لازمه عرض بودن وابستگى به موضوع است و لازمه جوهر بودن عدم وابستگى به موضوع.

اشکال دوّم: ماهیتى که در ذهن تحقق مى‏یابد هم از مقوله «کیف» است … چون صورتهاى علمى همه از کیفیّات نفسانى محسوب‏اند در عین حال اگر متصّور ما جوهر باشد، آنچه در ذهن جاى گرفته از مقوله جوهر هم مى‏باشد، زیرا ذاتیات ماهیت تصور شده تغییر نمى‏کند، و حال آنکه مقولات متباین به تمام ذات‏اند (چون اجناس عالیه و بسیطاند) فلذا تناقض در ذات لازم نمى‏آید. نیز اگر مقوله دیگرى غیر از جوهر، مثلًا کیف محسوس را تصور کنیم، صورت ذهنى ما داخل دو مقوله کیف نفسانى و کیف محسوس خواهد بود. و این مستلزم آن است که یک امر واحد در دو نوع جداگانه از یک مقوله داخل باشد که محال بودن آن بدیهى است.

پاسخ: اینکه ماهیت اشیاء به ذهن مى‏آید، مقصود این است که ماهیت آن اشیاء به حمل اوّلى به ذهن مى‏آید نه به حمل شایع، انسان ذهنى، صرف مفهوم و ماهیت به حمل اوّلى است، و همین موجود ذهنى به لحاظ وجود خودش و به حمل شایع علم است. مصداق کیف نفسانى است. به عبارت دیگر، صورت ذهنى از آن جهت که علم است براى نفس و وصف نفس است واقعاً «کیف» است، ولى از آن جهت که مرآت براى ماهیتى خارجى است، از این حیث داخل در هیچ مقوله‏اى نیست، زیرا صرف این که این صورت ذهنى حاکى از مقوله جوهر یا عرض خاصى است، باعث نمى‏شود که حقیقتاً مصداق آن مقوله باشد، پس اجتماع جوهر و عرض و یا اندراج‏ مقولات گوناگون نمى‏شود. جوهر (ذهنى) جوهر است (مفهوماً و به حمل اوّلى) جوهر (ذهنى) جوهر نیست (مصداقاً و به حمل شایع).

آیا نظریه تبدیل ماهیت خارجى به کیف درست است؟

برخى معتقدین به اصالت ماهیت گفته‏اند: صورتى که در ذهن موجود شده از ماهیت خارجى خویش جدا گشته، تبدیل به کیف مى‏شود. توضیح آنکه وجود ماهیت مقدم بر خود ماهیت است، از طرف دیگر وجود ذهنى و خارجى دو حقیقت متفاوت‏اند بنابراین اگر وجود دگرگون شود- وجود خارجى تبدیل به ذهنى گردد- مانعى ندارد که ماهیت نیز دگرگون شود- یعنى جوهر یا کم تبدیل به کیف شود، پس یک شیى‏ء با قطع نظر از نحوه وجودش حقیقت ثابت و معینى ندارد بلکه کیفیت ذهنى اگر در خارج موجود شود جوهر یا غیر آن است و اگر جوهر خارجى در ذهن بیاید کیف نفسانى خواهد بود.

پاسخ آن است که اوّلًا با مبناى اصالت ماهیت تبدّل ماهیت تبیین درستى ندارد.

ثانیاً- این تقریر منتهى به قول به شبح است، چون مى‏گوید صورت ذهنى با معلوم خارجى تغایر دارد و این سفسطه است.

آیا علم اتحاد ذاتى با معلوم بالذات دارد و کیف نفسانى شمردن آن مسامحه است؟

به محقق دوانى منسوب است که علم اتحاد ذاتى با معلوم بالذات دارد لذا از همان مقوله معلوم است، اگر معلوم جوهر است، علم هم جوهر است و اگر «کمّ» است علم هم «کمّ» است و … امّا اینکه حکما آن را کیف نفسانى شمرده‏اند مسامحه است به اعتبار اینکه وصف دهنده به غیر است پس اشکال اجتماع سایر مقولات با کیف رفع مى‏شود این دیدگاه مقبول نمى‏باشد زیرا اوّلًا- صدق مفهوم مقوله‏اى از مقولات بر یک شیى‏ء ایجاب نمى‏کند که آن شیى‏ء داخل در آن مقوله باشد. ثانیاً- حکما که علم حصولى را کیف نفسانى دانسته‏اند تعبیرى مسامحى بکار نبسته‏اند.

آیا لازمه اعتقاد به وجود ذهنى و حصول اشیاء در اذهان آن است که نفس به عنوان ظرف آنها گرم و سرد و عریض و … شود؟

خیر آنچه به ذهن مى‏آید ماهیت معانى خارجى است نه وجود خارجى آنها و این معانى به حمل اوّلى بر وجود ذهنى صدق مى‏کند و نه به حمل شایع، و آنچه موجب حصول خارجى این اوصاف متضاد مى‏گردد، تحقق وجود خارجى این معانى است نه صرف حصول ماهیت آنها.

آیا تصور خود اشیاء در ذهن مستلزم تحقق محالات ذاتى مثل اجتماع تقیضین و شریک براى خداى یگانه و … است؟

خیر زیرا آنچه به ذهن مى‏آید مفاهیم این امور است یعنى چیزى که به حمل اوّلى این امور است و آنچه که تحققش محال است مصادیق خارجى اینهاست.

آیا لازمه وجود ذهنى جاى‏گیرى آسمان و زمین و کوه و دریا و … با همه گستردگیشان در ذهن است؟

خیر حقیقت آنست که صور علمى و معلومات بالذات، مجرد مثالى است نه مادى محض، یعنى آثار ماده مثل مقدار، رنگ … را داراست و نه خود ماده را، لذا این صور در مرحله تجرد مثالى نفس تحقق مى‏یابند نه در جزئى از بدن، و فعل و انفعالات مادى که در بدن رخ مى‏دهد مقدمات حصول ادراک براى نفس مى‏باشد.

آیا اعتقاد به وجود ذهنى مستلزم آن است که شیى‏ء واحد هم کلى باشد و هم جزئى؟

خیر زیرا در این‏جا دو جهت مختلف وجود دارد. مفهوم انسان در ذهن از آن رو که حاکى و مرآت براى مصادیق فراوان خارجى است کلى است، ولى بدون مقایسه با جهت حاکى بودن بلکه از جهت خودش یک کیف انسانى است که عارض نفس مُدرِک شده و امرى است جزیى.

بخش سوم وجود مستقل و رابط

وجود فى‏نفسه و فى غیره را تبیین کنید.

وجودى که تحقق و موجودیتش وابسته به چیز دیگرى نیست بلکه مستقل است «وجود محمولى» یا «فى‏نفسه» نام دارد. همانطورى که در قضیه «انسان خندان است» هر یک از موضوع و محمول «وجود مستقل‏اند».

اما وجودى که وابسته و فانى در غیر خودش است، این وجود، رابط و فى غیره است. همانگونه که در قضیه یاد شده افزون بر موضوع و محمول امر دیگرى را مى‏یابیم که سبب پیوند و ارتباط موضوع و محمول است اولًا در عین حال وجودش به گونه‏اى نیست که مستقل از موضوع و محمول و در کنار آنها باشد، چرا که در این صورت به دو رابط دیگر نیاز بود تا آن سه را به هم مرتبط کند پس آنچه فرض کردیم سه تاست، پنج تا مى‏شود و منتهى به تسلسل مى‏گردد. بنابراین چنین وجودى «فى غیره» یا «رابط» نام دارد.

وجود رابط داراى چه ویژگیهایى است؟

اوّلًا- وجود رابط ماهیت ندارد، زیرا ماهیت چیزى است که در پاسخ سؤال از چیستى اشیاء مى‏آید و لذا حتماً نیاز به وجود محمولى خواهد داشت، پس وجود رابط مفهوم ماهوى ندارد اما مفهوم دارد و مفهوم آن همان ربط است.

ثانیاً- تحقق وجود رابط بین دو امر، نوعى اتحاد بین آن دو است، زیرا وجود رابط در عین حال که یک شیى‏ء است داخل در وجود هر دوى آنهاست.

ثالثاً- وجود رابط فقط در قضایاى مفاد هلیه مرکبه ثبوت چیزى براى چیز دیگر یافت مى‏شود، نه در هلیات بسیطه که محمول خود وجود و ثبوت موضوع است.

زیرا معنا ندارد که براى نسبت یک شیى‏ء به خودش نیاز به رابط باشد. در قضیه «انسان موجود است» تفکیک موضوع و محمول و دوگانگى آنها صرفاً مربوط به ذهن است وگرنه در خارج دو حقیقت نیستند که نیاز به رابط داشته باشند.

آیا اختلاف میان وجود رابط و مستقل یک اختلاف نوعى است، بدین معنا که وجود رابط به گونه‏اى است که نمى‏توان آن را به نحو مستقل تعقل نمود یا نه؟

حقیقت آن است که بین آنها اختلاف نوعى وجود ندارد، چنانکه در بخش علت و معلول خواهد آمد که از طرفى وجودهاى معلول و همه هستى نسبت به عللشان و بویژه نسبت به وجود خداوند و علت هستى‏بخش رابط بلکه عین الربطاند و حقیقت هستیشان همان پیوند با علت است ولى با این وصف عقل ما آنها را مستقل مى‏نگرد و از آنها ماهیات گوناگون جوهرى و عرضى انتزاع مى‏نماید و اساساً مشکل ما از این سو است که همه رابطها را به گونه‏اى مستقل مى‏نگریم که گویى هیچ وابستگى به علت هستى بخششان ندارند!

پس یک مفهوم در استقلال مفهومى و رابط بودن تابع جهت لحاظ ما است، اگر آن را در ارتباط با علت مفیض بنگریم عین الربط است و اگر آنها را با توجه به خودشان در نظر بگیریم مستقل‏اند، پس اختلاف وجود مستقل و رابط اختلاف نوعى نیست.

وجود مستقل چند گونه است؟

وجودهاى مستقل خود بر دو گونه‏اند: الف- وجود «مستقل لغیره»، یعنى وجودى که افزون بر طرد عدم از خود نوعى از عدم را از شیى‏ء دیگر نیز طرد مى‏نماید مانند «علم» که از طرفى عدم را از ماهیت خویش- که از مقوله کیف است- طرد مى‏کند، از طرف دیگر از موضوع خودش نیز جهل و نادانى را برطرف مى‏نماید و او را از وصف نادان بودن به وصف دانا بودن بدل مى‏سازد که مایه کمال اوست.

پس وجود اعراض دلیل بر تحقق این قسم از وجود است.

ب- نوع دیگرى از وجود- «مستقل لنفسه»- است که تنها عدم و نیستى را از خود برطرف مى‏نماید، مانند انواع تام جوهرى چون انسان.

وجود «مستقل لنفسه» چند گونه است؟

دوگونه است: یا «لنفسه بذاته» است یعنى قائم به خویش است و نیازى به علت ندارد یا «لنفسه بغیره» است یعنى معلول غیر است.

بخش چهارم‏  مواد سه ‏گانه: وجوب، امکان و امتناع‏

مواد سه‏گانه را تعریف نموده، و جهت انحصار مواد در این سه را شرح دهید.

ماده هر قضیه در منطق کیفیت نسبت محمول به موضوع است که یا ضرورت است یا امکان. این را ماده قضیه گویند مانند: «انسان بالضروره حیوان است» اگر این کیفیت ذکر شود، این را جهت قضیه گویند. جهت کلمه‏اى است که دلالت بر کیفیت نسبت مى‏کند.

لکن در فلسفه که بحث از وجود و عوارض آن است، وقتى مفهومى را در نظر مى‏گیرند و وجود را بر آن حمل مى‏کنند سه گونه بیشتر نیست، یا امکان است مثل «انسان موجود است»، یا ضرورت است مثل «خداوند موجود است»، و یا امتناع است مانند «اجتماع نقیضین موجود است» یعنى عدم برایش ضرورى است.

به عبارت دیگر هر مفهومى را در نظر بگیریم یا وجود برایش ضرورى است، یا عدم و یا هیچ کدام، و فرض دیگرى ندارد.

هر یک از مواد سه گانه داراى چه اقسامى است؟

هر یک از وجوب، امکان و امتناع بر سه قسم مى‏باشد: «بالذات»، «بالغیر» و «بالقیاس الى الغیر»، مگر امکان که فاقد قسم دوّم است.

مراد از «بالذات» بودن یک «ماده» آن است که خود ذات، با قطع نظر از هر چیز دیگرى، براى اتصاف به آن ماده کفایت مى‏کند و مراد از «بالغیر» بودن یک «ماده» آن است که به خارج از ذات وابسته مى‏باشد و مراد از «بالقیاس الى الغیر» آن است که ذات در مقایسه با شیى‏ء دیگر، لزوماً به آن متصف مى‏گردد.

وجوب بالذات مثل واجب الوجود که وجود براى ذاتش ضرورت دارد.

وجوب بالغیر، مانند ممکن‏الوجود که وجودش بواسطه علت پدید آورنده‏اش ضرورى شده است.

وجوب بالقیاس الى الغیر مثل متضایفین در مقایسه با یکدیگر مانند علت و معلول که با وجود یکى، وجود دیگرى ضرورى است.

امتناع بالذات، مانند محالات ذاتى، مثل اجتماع و ارتفاع نقیضین، یا شریک خداوند.

امتناع بالغیر، مانند امتناعى که وجود معلول بواسطه نبودن علتش بدان متصف مى‏گردد.

امتناع بالقیاس الى الغیر، نظیر امتناع وجود یکى از متضایفین در فرض عدم متضایف دیگر.

امکان بالذات، مانند آنچه در ماهیات امکانى است که با توجه به ذاتشان نسبت به وجود و عدم یکسان‏اند.

امکان بالقیاس الى الغیر، نظیر دو واجب بالذات فرضى، که نه معلوم یکدیگرند نه است.

امکان بالغیر، امرى است محال، زیرا اگر چیزى ممکن بالغیر باشد در ذات خود یا واجب‏است یا ممتنع است و یا ممکن، به فرض وجود و امتناع ذاتى، ممکن بالغیربودن مستلزم انقلاب در ذات است، و اگر ذاتاً ممکن است، فرض امکان بالغیر لغو است.

چرا واجب الوجود ماهیت ندارد؟

هویت واجب الوجود همان ثبوت و تحقق آن است، بدین معنا که هیچ ماهیتى غیر از وجود خاص به خود ندارد، زیرا اگر واجب ماهیت داشته باشد، باید وجودش زائد و عارض بر ذاتش گردد، چون هر عرضى براى عروض وجود نیازمند به علت خواهد بود. این علت فرضى از دو حال خارج نیست: الف- یا همان ماهیت فرضى خود واجب است، از آنجا که علت باید مقدم بر معلول باشد، پس ماهیت باید ذاتاً مقدم بر وجود واجب باشد.

حال تقدم ماهیت بر وجود یا بواسطه همین وجود است، در این صورت تقدم شیى‏ء بر خودش لازم مى‏آید که امرى است محال، و یا بواسطه وجود دیگرى است، نقل کلام به آن وجود مى‏کنیم- چون به حسب فرض آن وجود هم ماهیت دارد و عروض وجود بر ماهیتش دلیل مى‏خواهد- تسلسل لازم مى‏آید.

ب- یا علت وجود واجب چیز دیگرى غیر از ماهیت است، این فرض مستلزم آن است که واجب معلول «غیر» باشد، این با وجوب ذاتى واجب ناسازگار است.

با این بیان روشن مى‏گردد که وجوب ذاتى وصف مأخوذ از کنه وجود واجب و بیانگر آن است که وجوب واجب وجودى صرف و خالص است، بدون آنکه در بردارنده هیچ جهت عدمى باشد زیرا فرض هرگونه جهت عدمى در واجب، مستلزم نقص است و این با فرض واجب بالذات که واجد همه کمالات است، نمى‏سازد.

مفهوم این کلام «شیى‏ء تا واجب نگردد موجود نمى‏شود» را تبیین و دلیل بطلان اولویت را بنویسید.

ممکن بالذات، به حکم آنکه نسبتش به وجود و عدم یکسان است، براى موجود شدن، نیازمند به علت تامه فاعلى است، علت تامه باعث وجوب غیرى او مى‏شود و در نتیجه موجود مى‏شود، ولى اگر چنانچه علت تامه فراهم نیاید، صرف خروج ممکن ذاتى از حالت تساوى و رجحان و اولویت براى تحقق وجود او کافى نمى‏باشد، زیرا: اولویت ذاتى یعنى رجحانى که ممکن خواهان آن است، اساساً باطل است، چرا که ممکن بالذات پیش از موجود شدن چیزى نیست و بهره‏اى از ثبوت ندارد تا خواهان ترجیح وجود بر عدم باشد و اولویت کافى و غیر کافى در میان باشد.

امّا اولویت غیرى یعنى ترجیحى که از ناحیه علت مى‏آید، آن هم باطل است، زیرا اگر مقصود از اولویت غیرى همان فراهم شدن علت تامه و رسیدن به حد ضرورت وجوب است، این همان وجوب بالغیر است، و اگر علت تامه فراهم نیاید و ممکن ذاتى از حالت تساوى نسبت به وجود و عدم خارج نشود و به حد وجوب نرسد، در این صورت وجود یا عدم تعیّن پیدا نمى‏کند.

معانى امکان کدام‏اند؟

الف- امکان خاص، عدم ضرورت وجود و عدم نسبت به ماهیت.

ب- امکان عام، نفى ضرورت از طرف مقابل، باریدن برف در تابستان ممکن است یعنى عدم آن ضرورى نیست.

ج- امکان اخص، که محدودتر از معناى اول است یعنى نفى ضرورت ذاتى، وصفى و وقتى. انسان ممکن است نویسنده باشد.

د- امکان استقبالى، افزون بر سلب ضرورت‏هاى سه‏گانه ذاتى، وصفى و وقتى، ضرورت بشرط محمول را نیز نفى مى‏کند. محمود فردا ممکن است روزه‏دار باشد، این نوع امکان ویژه امور آینده است.

امکان وقوعى و استعدادى را معنا نمایید.

امکان وقوعى آن است که فرض تحقق یک پدیده مستلزم امر محالى نیست، یعنى ممتنع بالذات یا بالغیر نیست، در واقع نفى امتناع از طرف موافق.

امکان استعدادى همان استعداد را گویند، البته با یک نحوه مغایرت اعتبارى.

آمادگى یک پدیده (نطفه) براى تبدیل شدن به پدیده دیگر (انسان) لحاظ شود، این آمادگى خاص در ارتباط با مستعد ملاحظه شود «استعداد» نامیده مى‏شود- نطفه استعداد انسان شدن را دارد- و اگر در رابطه با مستعدله در نظر گرفته شود «امکان استعدادى» است، انسان امکان دارد که در نطفه بوجود آید.

تفاوت امکان ذاتى و استعدادى چیست؟

امکان ذاتى اعتبار عقلى است که با تحلیل عقلى، ماهیت متساوى النسبه به وجود و عدم بدان متصف مى‏گردد، ولى امکان استعدادى یک وصف وجودى است که ماهیت موجود شده بدان موصوف مى‏گردد مثل نطفه. فلذا قابل شدت و ضعف است چنانکه استعداد پدید آمدن انسان در علقه بیش از نطفه است.

نیز امکان استعدادى قابل زوال است یعنى وقتى مستعدله (انسان) فعلیت یافت حالت آمادگى از بین مى‏رود به خلاف امکان ذاتى که همواره ملازم ماهیت است.

و بالاخره محل استقرار امکان استعدادى ماده به معناى اعم- شامل جوهر پذیراى صور، بدن پذیراى نفس مجرد، موضوع اعراض مثل جسم- است، ولى محل امکان ذاتى ماهیت است.

چگونه امکان ذاتى اعتبار عقلى و لازمه ماهیت است؟

به جهت آنکه امکان ذاتى وصف ماهیتى است که عقل آن را جدا از هستى و نیستى لحاظ کرده است و چون خود ماهیت از این دیدگاه یک امر اعتبارى است، اوصافى هم که از این زاویه بدانها متصف مى‏گردد، نیز اعتبارى است. نیز امکان یک وصف لازم و انفکاک ناپذیر از ماهیت است، به خاطر آنکه ما وقتى ماهیت را به تنهایى و جدا از هر چیز دیگرى تصور کنیم نه وجود و نه عدمش هیچیک را ضرورى نمى‏بینیم و امکان هم چیزى جز عدم ضرورت هستى و نیستى نمى‏باشد.

منشأ و مناط نیازمندى ممکن به علت چیست؟

نیاز ممکن به علت، از بدیهیات اولیه است. آنطور که صرف تصور موضوع و محمول براى تصدیق و پذیرش آن کافى است، هر کس ماهیت را که نسبتش با وجود و عدم یکسان است تصور کند، همچنین این را هم تصور کند که بیرون آمدن ماهیت از حالت تساوى به سوى یکى از دو طرف وجود و عدم متوقف بر امر دیگرى است، بى‏درنگ ادغان مى‏کند که ممکن نیازمند به علت است.

اکنون پرسش این است که منشأ و مناط نیازمندى ممکن به علت چیست؟ آیا امکان است یا حدوث- وجود بعد از عدم- و یا چیز دیگر؟

معروف میان حکما آن است که مناط نیاز همان امکان ماهوى (ذاتى) است.

دلیل حکما بر اینکه مناط نیازمندى ممکن به علت را خود امکان ذاتى و ماهوى مى‏دانند چیست؟

الف- منشأ این نیاز را اگر امکان نگیریم باید حدوث بدانیم در حالى که حدوث نمى‏تواند ملاک نیازمندى باشد، زیرا ماهیت اگر موجود باشد وجودش ضرورى است و اگر معدوم باشد عدمش ضرورى خواهد بود و ایندو ضرورت، ضرورت بشرط محمول‏اند. از سوى دیگر «حدوث» چیزى جز آن نیست که یکى از دو ضرورت بعد از دیگرى قرار گیرد چون حدوث، وجود بعد از عدم است، و روشن است که ضروریات منشأ بى‏نیازى از سبب است نه نیازمندى، بنابراین مناط نیاز به علت همان امکان ذاتى است.

ب- ماهیت وقتى موجود مى‏شود که علت آن را ایجاد کند، ایجاد علت متوقف است بر وجوب (غیرى) ماهیت، و وجوب ماهیت هم از ناحیه ایجاب علت است و ایجاب علت متوقف بر امکان ماهیت است، بدلیل اینکه اگر ممکن نبوده، بلکه واجب یا ممتنع باشد بداههً بى‏نیاز از علت است. حال اگر افزودن بر امکان، متوقف بر حدوث ماهیت هم باشد، با آنکه حدوث همان وجود بعد از عدم و نیستى است، لازم مى‏آید که یک شیى‏ء چند مرحله مقدم بر خودش باشد و این محال است.

کسانى که حدوث را منشأ نیاز به علت دانسته‏اند انگیزه و دلیلشان چه بوده است؟

آنها پنداشته‏اند که اگر مناط نیاز ممکن به علت را همان امکانى ذاتى بگیریم، لازمه‏اش تحقق قدیم زمانى است یعنى موجودى داشته باشیم که نه آغاز و نه فرجام زمانى داشته باشد و با فرض دوام وجود، جایى براى نیاز به علت نمى‏ماند، بنابراین قدیم بودن با معلول بودن ناسازگار است.

پاسخ آن است که، وقتى منشأ نیاز به علت در ذات معلول است- همان امکان ذاتى- این منشأ همواره و بطور مستمر همراه معلول خواهد بود هر چند از لحاظ زمان آن معلول موجودى پیوسته داشته باشد.

بنابراین موجودى که ذاتاً ممکن است اگر از لحاظ زمان عمر بیشترى داشته باشد، نیاز او به علت بیش از دیگران است.

چنانکه در مباحث آتى تبیین خواهد شد که وجود معلول (چه حادث یا قدیم) وجودى است رابط که ذاتاً تعلق به علتش دارد و به هیچ روى مستقل از آن نیست، بنابراین نیاز به علت امرى ذاتى و ملازم با اوست.

چرا ممکن الوجود افزون بر حدوث در بقاء نیز محتاج به علت است؟

زیرا مناط نیاز وى به علت همان امکان ذاتى اوست که لازمه ماهیتش مى‏باشد و این مناط در حال بقاء هم با او محفوظ است و در این حال نیز از علت خویش فیض وجود را دریافت مى‏کند.

از طرف دیگر وجود معلول وجودى است رابط که ذاتش متعلق و وابسته به علت و قائم به اوست، این نیاز ذاتى اوست و او هیچ نحوه استقلالى از خود نداشته و دائم در حال هستى‏گیرى از علت هستى‏بخش است. از تقریر گذشته روشن مى‏شود که مثالهاى عامیانه‏اى از قبیل ساختمان و سازنده آن، هرگز مخدوش کننده اصل یاد شده نمى‏باشد زیرا بحث مورد نظر ما مربوط به علّت حقیقى و هستى‏بخش است، در حالى که مثالهایى از این دست مربوط به علل اعدادى و زمینه‏ساز است.

بخش پنجم‏ ماهیت و احکام آن‏

ماهیت را تعریف نمایید.

ماهیت مصدر جعلى، مأخوذ از ماهو (چیست؟) است که در منطق و فلسفه به معناى اسم مصدر (چیستى) به کار مى‏رود و داراى دو اصطلاح است. یک اصطلاح عام که شامل وجود و انحاء آن هم مى‏شود «همان هویت اشیاء» به همین اصطلاح بر خداوند هم اطلاق مى‏گردد با اینکه خداوند وجود محض است و ماهیت به معناى خاص ندارد. اصطلاح دوم که خاص است همان است که در پاسخ سؤال از چیستى اشیاء آورده مى‏شود یعنى معناى کلى که بر اشیاء حمل مى‏شود مثل مفهوم «انسان».

ماهیت به دلیل آنکه مى‏تواند متصف به صفات متقابل همچون موجود یا معدوم، واحد یا کثیر و … شود، در مرحله ذات و با نظر به خودش چیزى نیست یعنى نه موجود است و نه معدوم و نه چیز دیگر. بدین لحاظ است که گفته‏اند دو نقیض در مرتبه ماهیت رفع مى‏گردند.

اعتبارات گوناگون ماهیت کدام است؟

ماهیت در رابطه با امور دیگر که مى‏توانند به او منضم شوند- داراى یکى از این سه صورت و سه اعتبار است:

الف- مشروط به وجود آن که مخلوطه یا «بشرط شیى‏ء» نام دارد. در این لحاظ ماهیت همراه با خصوصیاتش در نظر گرفته مى‏شود. لذا بر مجموع ذات و خصوصیات منطبق مى‏گردد مثل ماهیت انسان همراه با ویژگیهاى فرد خاص مثل حسین.

ب- ماهیت «بشرط لا» یا مجرّده، که مقیّد شده است به اینکه همراهش چیز دیگرى نباشد. این خود دو قسم دارد:

اوّل- فقط ذات ماهیت ملاحظه گردد نه چیز دیگر (همان ماهیت مصطلح). دوم- ماهیت، به تنهایى لحاظ شود آنگونه که هر مفهوم دیگرى مقارن آن شود زائد بر او محسوب مى‏شود.

ج- ماهیت مطلقه یا «لا بشرط»، یعنى به گونه‏اى اعتبار شود که هم مقارنت شیى‏ء دیگر با آن روا باشد هم عدم مقارنت.

ماهیتى که به این دو قسم تقسیم مى‏شود همان کلى طبیعى است یعنى ماهیتى که در ذهن متصف به کلیت مى‏شود و لذا مى‏تواند بر مصادیق متعدد منطبق گردد، و چون دو قسم مخلوطه و مطلقه در خارج وجود دارند، کلى طبیعى نیز که مَقْسَم آنهاست در خارج موجود خواهد بود.

معناى ذاتى و عرضى چیست؟

مفاهیمى که در ماهیات معتبرند و جزء حدود ماهیت‏اند و قوام ماهیت به آنهاست «ذاتیات» نام دارند و سایر مفاهیم، معانى «عرضى» مى‏باشند که بر ماهیات حمل مى‏گردند.

محمول بالضمیمه و خارج محمول را توضیح دهید.

اگر انتزاع یک معناى عرضى و حمل آن بر ماهیت متوقف بر این بود که امرى خارج از ذات به آن ضمیمه گردد، آن را «محمول بالضمیمه» نامند، مانند مفهوم «گرما» که انتزاع آن را جسم و حمل آن بر جسم مشروط به انضمام حرارت بر جسم است. در غیر این صورت آن را «خارج محمول» مى‏نامند مانند مفهوم «بالا، پایین …».

ویژگیهاى معانى ذاتى چیست؟

الف- اجزاء ذاتى یک ماهیت (ذاتیات) روشن‏اند و در ثبوت براى صاحب ذات بى‏نیاز از دلیل و حد وسطاند.

ب- معانى ذاتى بى‏نیاز از سبب‏اند، به این معنا که در تحقّقشان به علتى علاوه بر علت وجودى ماهیتى که جزئى از آنند نیاز ندارند و علت وجودى یک ماهیت علت اجزاء آن هم هست.

ج- اجزاء ذاتى ماهیت بر خودِ آن ماهیت تقدّم دارند چون اجزاء بشرط اجتماع با هم کل را مى‏سازند.

جنس، و فصل و نوع را توضیح دهید:

ماهیت کاملى که آثار خاص واقعى بر آن مترتّب مى‏گردد از آن جهت که یک ماهیت تام است «نوع» نام دارد.

اجزاء ذاتى یک نوع بر دو قسم است: الف- معانى ذاتى مشترک بین چند نوع، نظیر حیوان که مشترک بین انسان، اسب و … است و «جنس» نام دارد.

ب- معانى ذاتى مختص به یک نوع مانند ناطق که اختصاص به انسان دارد و «فصل» نامیده مى‏شود.

استنتاج چند نکته:

اوّلًا- جنس همان نوع است به صورت مبهم و فصل نیز همان نوع است لیکن به صورت محصَّل، و نوع ماهیت کامل است.

ثانیاً- هر یک از جنس و فصل به حمل اولى بر نوع حمل مى‏شوند و جنس عرض عام فصل و فصل عرض خاص براى جنس است.

ثالثاً- تحقق دو جنس در یک مرتبه، نیز تحقق دو فصل در یک مرتبه براى یک نوع، امرى است محال، زیرا مستلزم آن است که نوع واحد، دو نوع باشد.

رابعاً- جنس و ماده ذاتاً یکى هستند و اختلافشان اعتبارى است، یعنى اگر ماده- مفهوم حیوان- لا بشرط- بدون شرط اینکه انسان باشد یا اسب یا گاو- اعتبار شود جنس است، همانطور که اگر جنس- ماهیت حیوان- به صورت بشرط لا- به عنوان‏ جسم رشد کننده حساس داراى حرکت ارادى، که هر مفهوم دیگرى را نفى مى‏کند- لحاظ شود همان ماده خواهد بود. نیز اگر صورت به نحو لا بشرط اعتبار شود فصل است و اگر فصل بشرط لا در نظر گرفته شود همان صورت است.

اقسام فصل و نیز احکام آن را تقریر نمایید.

فصل به دو گروه منطقى و اشتقاقى تقسیم مى‏شود. «فصل منطقى» که خاصترین و معروفترین لازمى است که عارض نوع مى‏گردد. در واقع دشوارى دستیابى به فصل حقیقى موجب شده که یکى از لوازم نوع به جاى فصل حقیقى در تعریف بکار رود مانند «ناطق» براى انسان.

«فصل اشتقاقى» که مبدأ و منشأ فصل منطقى است و در واقع همان فصل حقیقى و سازنده نوع است مانند «روح انسانى داشتن» که فصل حقیقى انسان است.

حقیقت نوع را همان فصل اخیر تشکیل مى‏دهد که تحقق بخش آن نوع است، بدین سان وقتى فصل اخیر باقى باشد حتى اگر بعض اجناس آن تغییر کند باز هم حقیقت نوع باقى است نظیر جدا شدن روح از بدن، که با وجود بقاى روح، زوال بدن خلل و نقصانى به نوع (انسان) نمى‏رساند.

نوع داراى چه احکامى است؟

اجزاء یک نوع در خارج با «یک وجود» موجودند، به دلیل آنکه هر کدام از آنها به حمل اوّلى بر نوع حمل مى‏شوند، و نوع با یک وجود، موجود است. از سوى دیگر اجزاء این مرکب حقیقى که متشکل از ماده و صورت‏اند نیازمند به یکدیگرند تا با هم متحد شوند و حقیقت واحدى را بوجود آورند و این مرکب حقیقى داراى آثار ویژه‏اى غیر از آثار هر یک از اجزاء است، از همین‏روست که مرجّحاً مى‏بایست ترکیب بین ماده و صورت را یک ترکیب اتحادى دانست نه انضمامى.

چرا عقول مجرده نوعشان منحصر به فرد است؟

ماهیات نوعى دو دسته‏اند: یک دسته از آنها واجد افراد متعددند مانند انواعى‏ که تعلق به ماده دارند نظیر انسان. ولى دسته دیگر انواعى هستند که بیش از یک فرد نمى‏توانند داشته باشند، مانند عقول که بیگانه از ماده‏اند، و دلیل آنکه عقول بیش از یک فرد نمى‏توانند داشته باشند آن است که تعدد افراد یک نوع، یا همه ماهیت آن نوع است یا جزئش و یا عرض لازم آن. لازمه هر یک از این صورتها آن است که هرگز «یک فرد» از آن نوع موجود نشود، زیرا طبق هر یک از فروض هر مصداقى از آن نوع را که در نظر بگیریم لزوماً متعدد خواهد بود، در حالى که تا «فرد واحد» نباشد افراد متعدد بوجود نمى‏آیند. و اگر منشأ تعدّد افراد عرض مفارق و انفکاک ناپذیر از نوع باشد که موجب پیدایش کثرت در آن نوع شده است، لازمه این فرض آن است که آن نوع امکان استعدادى براى پذیرش آن عرضى را داشته باشد، در حالى که استعداد فقط در پرتو ماده تحقق مى‏یابد، بنابراین هر نوعى که افراد متعدد دارد مادى است، عکس نقیض این قضیه آن است که آنچه ماده ندارد (مجرّد) داراى افراد متعدد نخواهد بود.

وجود کلّى و جزئى چگونه است؟

در مورد کلّى و جزئى گمان برخى آن است که فقط مربوط به نحوه علم و ادراک مى‏باشند، به این صورت که ادراک حسى به دلیل قوّت و دقتش، شیى‏ء را بگونه‏اى درک مى‏کند که بطور کامل از دیگر امور جدا و ممتاز مى‏گردد بر خلاف ادراک عقلى که چون ادراک ضعیفى است آن را بنحوى درک نمى‏کند که از دیگر امور کاملًا جدا گردد و لذا مى‏تواند بر موارد عدیده انطباق یابد، نظیر شبحى که از دور دیده مى‏شود و احتمال مى‏شود فرد خاص (انسان) یا قطعه چوب یا چیز دیگر باشد در حالى که فقط یکى از آنهاست.

در نفى این پندار باید گفت: لازمه چنین اعتقادى آن است که مفاهیم کلّى مثل انسان بیش از یک مصداق نداشته باشد و قوانین کلّى مانند هر ممکن وجودش علتى دارد که بر موارد بى‏شمارى منطبق است، فقط نسبت به یک مورد صادق باشد و در باقى نادرست، در حالى که وجداناً اینطور نیست.

حقیقت آن است که کلیت و جزئیت بیانگر دو نحوه وجود ماهیات است، ماهیت در ذهن و وجود ذهن کلّى است و در وجود خارجى و خارج جزئى است.

معناى تمیّز و تشخّص و فرق آن دو را بنویسید.

تمیز یک ماهیت از ماهیت دیگر همان جدایى و مغایرت آن دو ماهیت است بگونه‏اى که بر یکدیگر منطبق نگردند مانند ماهیت انسان که مشتمل بر «ناطق» است از ماهیت اسب متمایز است.

اما تشخّص آن است که ماهیت بگونه‏اى باشد که قابل صدق بر مصادیق متعدد نباشد نظیر تشخّص ماهیت انسان در ضمن یک فرد معین خارجى.

بنابراین تمیز یک وصف اضافى براى ماهیت در مقایسه با ماهیت دیگر است.

بخلاف تشخّص که یک وصف نفسى است. از سوى دیگر تمیز ماهیت منافات با کلیت ندارد، چرا که پیوستن یک مفهوم کلى به مفهوم کلى دیگر آن را مبدّل به یک مفهوم جزئى نمى‏کند، به خلاف تشخّص که با کلیّت قابل جمع نیست.

اقسام تمیّز کدام‏اند؟

الف- گاه تمایز دو ماهیت با تمام ذاتشان است مثل اجناس عالیه که هیچ جزء ذاتى مشترکى ندارند.

ب- گاه تمایز دو ماهیت با یک جزء از ذاتشان است، نظیر جایى که جنس مشترک داشته با فصل از یکدیگر متمایز شوند مثل ماهیت انسان و ماهیت است.

ج- گاه تمایز دو ماهیت بواسطه شیئ خارج از ذات آنهاست، مثل افراد یک ماهیت نوعى مشترک که بواسطه اعراض مفارق و جداشدنى از هم متمایز مى‏گردند مانند انسان بلند قامت و انسان کوتاه قد.

د- تمایز به شدت و ضعف و تقدم و تأخر و … که قائلان به تشکیک در ماهیت مطرح نموده‏اند.

لیکن واقعیت آن است که تشکیک فقط در حقیقت وجود راه دارد و این نحوه تمایز مربوط به وجود است.

عوامل تشخّص را بنویسید.

الف- در انواع مجرد از ماده تشخّص از لوازم نوع آنهاست، زیرا همانطور که ذکر شد انواع مجرد بیش از یک فرد ندارند.

ب- در انواع مادى بوسیله اعراضى است که به آنها ملحق مى‏شود بخصوص مکان و زمان و وضع.

ج- (البته به اعتقاد معلم دوّم (فارابى) و صدر المتهألّهین) عامل تشخّص «وجود» است، زیرا پیوستن یک کلى به کلّى دیگر موجب جزئیت و تشخّص نمى‏شود.

بخش ششم اجناس عالى یا مقولات ده‏گانه‏

جوهر و عرض را تعریف نمایید.

ماهیت در نخستین مرحله به دو قسم جوهر و عرض تقسیم مى‏گردد. زیرا ماهیت وقتى در خارج موجود مى‏شود از دو حال بیرون نیست:

الف- یا وجودش در ضمن موضوعى نیست که در تحقق خود بى‏نیاز از آن ماهیت است. خواه وجودش در ضمن هیچ موضوعى نباشد مانند جواهر عقلى که قائم به خودند.

یا آنکه وجودش در ضمن موضوعى است که براى موجود شدن نیاز به آن ماهیت دارد، مانند صور عنصرى که وجودشان در ضمن ماده است، در عین حال وجود آن ماده نیز متکى به آن صورت است.

ب- یا وجودش در ضمن موضوعى است که بى‏نیاز از ماهیت است، مانند ماهیت عرضى که موضوع بى‏نیاز از آنهاست.

اقسام جوهر و تعریف هر یک را بنویسید.

جوهر را پنج‏گونه دانسته‏اید:

عقل، جوهرى که ذاتاً و فعلًا مجرد است.

نفس، جوهرى که در مقام ذات مجرد از ماده است اما در مقام فعل وابسته به‏ اوست.

ماده، جوهر حامل قوه و استعداد.

صورت جسمانى، جوهرى که فعلیت ماده از جهت امتداد در جهات سه‏گانه (طول، عرض و عمق) را تأمین مى‏کند.

جسم، جوهرى که در جهات سه گانه امتداد دارد.

اقوال گوناگون در باب جسم را تقریر و نقد کنید.

الف- (شهرستانى) جسم در واقع خارجى نیز یک واحد متصل است همانگونه که حواس ما درک مى‏کند و قابل انقسام به اجزاء محدودى است.

ب- (حکماء) جسم همانطور که در حواس ما متصل و یکپارچه مى‏نماید در واقع هم چنین است و از نظر انقسام مى‏تواند بطور نامحدود به اجزاء مختلف تقسیم شود به این معنا که قابلیت انقسام آن در یک حد خاص متوقف نمى‏شود تا آنجا که به خاطر کوچکى ابزار خارجى نتواند آن را تقسیم کند باز هم در «وهم» و همین‏طور در عقل» قابل تقسیم است چرا که هر یک از اجزاء داراى حجم است.

ج- (دمکریت) جسم مجموعه‏اى از ذرات ریز و سخت است که حجم اندکى دارند و قابل انقسام وهمى و عقلى است.

د- (متکلمین) جسم از ذراتى تشکیل یافته که قابل انقسام نمى‏باشند بلکه فقط قابل اشاره حسى‏اند. و این ذرات محدودند و از یکدیگر فاصله دارند.

ه- همان قول چهارم جز آنکه اجزاء آن نامحدودند.

بررسى: دو قول اخیر که قائل به ذرات غیر قابل تجزیه‏اند، اگر آن ذرات فاقد حجم‏اند، محال است از اجتماع آنها جسم داراى حجم بوجود آید و اگر داراى حجم‏اند، قابل تقسیم وهمى و عقلى‏اند. افزون بر اینکه اگر ذرات را نامحدود فرض کنیم جسم حاصل از آنها نیز باید نامحدود باشد.

رأى دوم (یکپارچه بودن جسم) هم نادرست است و دانشمندان ثابت کرده‏اند، اجسام از ذرّات بسیار کوچکى تشکیل یافته‏اند که گِرد یک هسته مرکزى جرم‏دار قرار گرفته‏اند.

بر اساس اشکالات وارد بر رأى دوّم، چهارم و پنجم روشن مى‏گردد که رأى اوّل هم مخدوش است زیرا نمى‏توان قابلیت انقسام عقلى را از جسم سلب کرد.

بنابراین، مى‏توان گفت: جسم جوهر متصل است که مى‏توان امتدادهاى سه گانه را در آن فرض کرد و مصداقش همان اجزاء نخستین است که واجد امتداد جرمى است. (همان رأى دمکریت با اندکى اصلاح).

دلیل اثبات ماده نخستین و صورت جسمانى چیست؟

جسم از آن جهت که ذاتاً داراى امتداد جرمى است یک امر بالفعل و متحقق است. و از آن جهت که مى‏تواند پذیراى یکى از صور نوعى باشد، یک امر بالقوه و استعداد است. نتیجه اینکه در جسم قوه‏اى وجود دارد که هیچگونه فعلیتى ندارد و استعداد محض است، و جسمیت که جنبه فعلیت و تحقق جسم را تأمین مى‏کند صورت قوام بخش آن است. بنابراین جسم مرکب و متشکّل از ماده و صورت است.

تفاوت مادّه نخستین با مادّه دوّم در چیست؟

همان جوهر (قوه و استعداد پذیرش صور نوعى) که در همه موجودات جسمانى حضور دارد، ماده نخستین یا هیولا است. سپس همین جوهر با پیوستن به صورت جسمى، ماده‏اى را تشکیل مى‏دهد که پذیراى صور نوعیه جدید است، این را مادّه دوّم نامند.

دلیل اثبات صورتهاى نوعى چیست؟

اجسامى که در خارج وجود دارند، افعال و آثارشان کاملًا متفاوت است، این آثار لزوماً برخاسته از یک مبدأ جوهرى است، آن مبدأ را نمى‏توان ماده نخستین دانست چرا که شأن او فقط پذیرش است و نه تأثیرگذارى. از سوى دیگر صورت جسمى که یک امر مشترک میان همه اجسام است نیز نمى‏تواند مبدأ آن آثار باشد، زیرا این آثار گوناگون است، در نتیجه مبادى گوناگونى را طلب مى‏کند. همینطور نمى‏توان آن‏ مبادى را اعراض دانست، چرا که مجدّداً مى‏باید در پى مبادى خود اعراض برآییم.

پس آن مبادى همان صور نوعى جوهرى هستند.

عناصر و مرکّبات را تبیین کنید.

جوهرهاى مادّى در اولین مرحله، پس از صورت جسمى مشترک توسط صور نوعى بوجود آورنده عناصر، به انواع مختف تبدیل مى‏شوند و سپس همین عناصر، ماده صور دیگرى (مرکّبات) مى‏شوند که به آنها ملحق مى‏گردند. دانش طبیعى قدیم شمار عناصر را چهار عدد مى‏دانست ولى پژوهشهاى جدید عدد آنها را به صد و اندى رسانده است.

تلازم ماده و صورت را اثبات کنید.

ماده و صورت همیشه همراه هم بوده، هرگز از یکدیگر جدا نمى‏شوند. ماده از صورت جدا نمى‏شود به دلیل آنکه حقیقت ماده نخستین، چیزى جز استعداد محض نیست و لذا براى تحقق یافتن باید به یک فعلیت جوهرى اتکا داشته باشد و این صورت است که مى‏تواند فعلیت بخش آن باشد.

از طرف دیگر صورت از ماده جدا نمى‏شود براى آن است که هر نوع مادى به نحوى مستعد تغییر و قابل تحول است، و هر چه که داراى قوه و استعداد باشد از ماده خالى نخواهد بود.

دلیل نیاز ماده و صورت، به یکدیگر و نقش و جایگاه صورت را بیان کنید.

صورت در تعیین نوع خویش نیاز به ماده دارد، زیرا تعیین نوع صورت منوط به یک استعداد قبلى است که ماده حاصل آن است. افزون بر آنکه صورت در تشخّص خود نیازمند به ماده است، یعنى در وجود خاص به خودش، از آن جهت که همراه با عوارض مشخصه است مثل شکل، وضع، مکان و زمان.

و ماده نیز در اصل پیدایش خود و نیز در ادامه وجود خود محتاج به یک صورت است که بر او وارد مى‏شود و صورت قوام بخش ماده است. البته پیداست که صورت جزئى از علت تامّه ماده و شریک العله براى آن است نه آنکه علت تامه یا فاعلى باشد.

اعتراضاتى که بر شریک العله بودن صورت شده چیست؟ پاسخ دهید.

هیولاى عالم عناصر یک فرد بیشتر نیست، حال اگر یک صورت نامعیّن که وحدت عمومى دارد شریک العله براى آن باشد، مستلزم این است که واحد عمومى، علت براى واحد عددى بشود، در حالى که وجود واحد بالعدد قویتر از وجود واحد بالعموم است.

از سوى دیگر تبدیل صور به یکدیگر موجب مى‏شود صورت قبلى از بین رفته صورت بعدى جایگزین آن شود، حال اگر صورت را جزء علت تامه ماده بدانیم، با از بین رفتن آن، مجموعه‏اى که علت تامه را تشکیل مى‏داد نیز از بین مى‏رود و با از بین رفتن علت تامه، ماده نیز نابود خواهد شد.

پاسخ آن است که تبدیل صورت در جواهر مادى به شکل کون و فساد نیست که صورتى نابود شود و صورتى دیگر جایگزین آن شود بلکه صورت‏هایى که به یکدیگر تبدیل مى‏شوند همگى با یک وجود سیّال متحرک موجودند، وجودى که جوهر مادى در آن حرکت مى‏کند و هر یک از این صورتها مرحله‏اى از مراحل این حرکت جوهرى مى‏باشند، لذا این صور مختلف یک موجود واحد یکپارچه‏اند که وحدتش عددى است هرچند همراه با نوعى ابهام که تناسب با ذات ماده دارد، به لحاظ آنکه استعداد صرف است، بدین پاسخ اعتراض قبل نیز روشن مى‏گردد.

وجود نفس وعقل چگونه قابل اثبات‏اند؟

دلیل وجود نفس [صرف‏نظر از علم حضورى تردیدناپذیر] آثار و نشانه‏هاى آن است. ما در خود علم مى‏یابیم، صور علمى مجرد از ماده‏اند و نزد عالِم حاضرند، حال اگر نفسى که عالم به آن صور است مجرد نباشد، حضور علم براى وى بى‏معناست، بنابراین نفس جوهر تعقل کننده مجرد از ماده وجود دارد.

عقل نیز وجود دارد، زیرا نفس در مرتبه عقل هیولانى تنها استعداد دریافت صورت معقوله را دارد، لذا نفس براى آنکه واجد صورت شود نیاز به چیزى دارد که‏ به آن فعلیت بدهد، و خودِ نفس طبق فرض بالقوه است و نمى‏تواند این نقش را ایفا کند و نه هیچ امر مادى دیگر، بنابراین فعلیت دهنده به نفس، جوهرى است مجرّد از قوّه و استعداد، و این جوهر مجرّد همان عقل است.

کمّ چیست، اقسام و خواص آن کدام است؟

کمّ عرضى است که ذاتاً قابل تقسیم وهمى مى‏باشد و به متصل و منفصل تقسیم مى‏شود. کمّ متّصل آن است که بین اجزاء مفروض آن حد مشترکى بتوان یافت (حد مشترک چیزى است که اگر بعنوان آغاز یکى از دو جزء در نظر گرفته شود، بتوان آن را آغاز جزء دیگر هم دانست و اگر پایان یک جزء اعتبار شود بتوان آن را پایان جزء دیگر هم بشمار آورد مانند نقطه بین دو پاره خط).

کمّ منفصل، کمّى است که نمى‏توان میان اجزاء آن حد مشترکى در نظر گرفت مانند «عدد» که در اثر تکرار «یک» پدید مى‏آید هر چند «یک» خودش عدد نیست.

کمّ متّصل داراى دو قسم قارّ و غیر قارّ است. قارّ آن است که اجزاء مفروض آن با هم موجود باشد مانند خط، و غیر قارّ آن است که اجزائش با هم موجود نمى‏شوند مانند زمان.

کم متّصل قار خود سه قسم است: جسم تعلیمى. مقدارى که در جهات سه‏گانه جسم طبیعى (طول، عرض، عمق) سریان داشته باشد.

سطح، پایان جسم تعلیمى است و در دو جهت قابل انقسام است. خط، پایان سطح است که فقط در یک جهت منقسم مى‏شود.

قار

متصل جسم تعلیمى‏

کم غیر قار سطح‏

منفصل خط

ویژگیهاى کمّ کدامند؟

الف- میان هیچیک از انواع آن تضاد برقرار نیست، زیرا موضوعى مشترک ندارند.

ب- ذاتاً قابل تقسیم وهمى است.

ج- داراى چیزى است که شماره‏گر است ( «یک» به عنوان مبدأ کم متصل یعنى عدد است که همه انواع آن را شماره مى‏کند. کم متصل نیز قابل انقسام است زیرا اجزاء مفروضى دارد که کلّ را شماره مى‏کند).

د- تساوى و عدم تساوى از ویژگیهاى کمّ‏اند.

ه- تناهى (امتداد محدود) و عدم تناهى (امتداد نامحدود) از مختصات کم است.

مقوله کیف را تعریف نموده اقسام آن را شرح کنید.

کیف عرضى است که ذاتاً قسمت‏پذیر است و نه نسبت‏پذیر، آن را چهار دسته دانسته‏اند:

الف- کیفیات نفسانى، یعنى کیفیات عارض بر نفس مانند علم، اراده، ترس، امید …

ب- کیفیت‏هاى ویژه کمیت‏ها مانند راست بودن و شکسته بودن خط که ویژه کم متصل است، و زوج بودن و فرد بودن که از کیفیات مخصوص که منفصل‏اند.

ج- کیفیات استعدادى که به آن قوه (مقاومت) و عدم قوه (عدم مقاومت) هم گویند، مانند آلودگى براى اثرپذیرى مثل «نرم بودن» در موم، و آمادگى براى اثرناپذیرى مثل «سخت بودن» در سنگ.

د- کیفیاتى که توسط حواس ظاهرى درک مى‏شوند و داراى دو قسم سریع الزوال و بطئ الزوال‏اند، مانند سرخى چهره شخصى آزرمگون و زردى طلا.

مقولات نسبى کدامند؟

عبارتند از: أین. هیئتى است که بواسطه انتساب شیئ به مکان، تحقق مى‏یابد.

متى. هیئتى که در اثر انتساب شیئ به زمان بوجود مى‏آید.

وضع. هیئتى است که از نسبت اجزاء یک شیئ به یکدیگر و نسبت مجموع آن اجزاء به خارج پدید مى‏آید، مانند نشستن روى صندلى.

جده. که ملک هم نامیده مى‏شود، هیئتى است که از احاطه یک شیى‏ء بر شیئ دیگر پدید مى‏آید مانند پوشیدن لباس …

اضافه. هیئتى است که از تکرار نسبت بین دو چیز بوجود مى‏آید مانند پدرى و فرزندى، یا برادرى.

فعل. عبارت است از هیئت بدست آمده از تأثیر عامل مؤثر در زمان تأثیر.

انفعال. هیئتى است که از اثرپذیرى شیئ متأثّر در حال اثرپذیرى بوجود مى‏آید.

مضاف حقیقى و مشهورى را معنا کنید.

مضاف اگر بر خود اضافه اطلاق گردد «مضاف حقیقى» نام دارد مانند پدرى و فرزندى، و اگر بر معروضِ اضافه اطلاق شود مانند پدر و فرزند به آن «مضاف مشهورى» گویند.

بخش هفتم علت و معلول‏

اصل علیت چیست و چگونه اثبات مى‏شود؟

اصل علیت عبارت است از قضیه‏اى که دلالت بر نیازمندى معلول به علت دارد و لازمه‏اش این است که معلول بدون علت تحقق نمى‏یابد. این مطلب را مى‏توان در قالب قضیه «هر معلولى نیازمند به علت است» بیان کرد و مفادش آن است که هیچ موجودى نیست که وصف معلولیت را داشته باشد و بدون علت پدید آمده باشد.

پس وجود معلول کاشف از این است که علتى آن را بوجود آورده است.

این قضیه از قضایاى تحلیلى است و مفهوم محمول آن از مفهوم موضوعش بدست مى‏آید، زیرا مفهوم معلول عبارتست از وجودى متوقف بر وجود دیگر و نیازمند به آن، پس مفهوم موضوع (معلول) مشتمل بر معناى احتیاج و توقف است، از اینرو این قضیه از بدیهیات است که تصور موضوع و محمولش براى تصدیق آن کافى است. البته این قضیه دلالت بر وجود مصداق معلول در خارج و جهان هستى ندارد، شناختن مصداق علت و معلول در درجه نخست با علم حضورى در نفس و افعال و آثار وى بدست مى‏آید.

متعلَّق «جعل» در علیت چیست؟

این پرسش مهمّى است که آنچه را علت جعل و ایجاد مى‏کند آیا وجود معلول یا ماهیت آن و یا رابطه بین وجود ماهیت است؟ واضح است که اثر ایجاد شده و مجعول ماهیت نیست، زیرا ماهیت یک امر اعتبارى است در حالى که اثرعلت در معلول یک امر اصیل و حقیقى است. همینطور این مجعول، ارتباط ماهیت با وجود و اتصاف آن به وجود هم نمى‏تواند باشد این ارتباط یک معناى نسبى و وابسته به دو طرف خویش است در حالى که یک امر اصیل خارجى هرگز نمى‏تواند وابسته به دو طرف اعتبارى و غیر اصیل باشد. در نتیجه آنچه در معلول از ناحیه علت جعل و ایجاد مى‏شود و اثرى که از وجود علت تراوش مى‏کند که همان وجود معلول است نه ماهیت آن و نه ارتباط ماهیت با وجود.

علت تامه و ناقصه و تفاوت آنها را بیان کنید.

علت تامه: جامع همه چیزهایى است که وجود معلول متوقف بر آنهاست.

بگونه‏اى که با بودن آن وجود معلول حتمى است.

علت ناقصه: دربردارنده برخى چیزهایى که معلول بر آنها وابسته است.

تفاوت علت تامه و ناقصه: آنست که وجود علت تامه مستلزم وجود معلول و عدمش مستلزم عدم معلول است. بخلاف علت ناقصه که وجودش مستلزم وجود معلول نیست، هر چند عدمش مستلزم عدم معلول است.

علت بسیط و مرکب را توضیح دهید.

علت مرکب آن است که از چند جزء تشکیل شده باشد. ولى علت بسیط آن است که داراى جزء نباشد و خود سه گونه است: آنچه که فقط در خارج بسیط است مثل عقل مجرّد و اعراض. آنچه که در عقل بسیط است یعنى نه در خارج مرکب از ماده و صورت است و نه در ذهن مرکب از جنس و فصل. آنچه که از تمام جهات بسیط است و حتى مرکب از وجود و ماهیت هم نمى‏باشد که این علت همان واجب الوجود است.

علل داخلى و خارجى کدامند؟

علل داخلى که علل قوام معلول نیز نامیده مى‏شوند همان ماده و صورت‏اند.

علل خارجى که علل وجود هم نام دارند همان فاعل و غایت هستند.

علل قریب و بعید را معنا کنید.

علت قریب علتى است که واسطه‏اى بین آن و معلول نیست. علت بعید به عکس آن [ارتباط میان علت قریب و بعید ارتباطى طولى است‏].

علت حقیقى و علت مُعدّ کدامند؟

علت حقیقى همان علت هستى بخش است. علت مُعدّ یا زمینه‏ساز در واقع علت نیست بلکه چیزى است که زمینه را براى تأثیر علت فاعلى آماده مى‏سازد.

چرا انفکاک معلول از علت تامه محال است؟

با وجود تمام اجزاء عله تامه (از جمله فقدان موانع) وجود معلول ضرورى خواهد بود زیرا وجود نیافتن آن به معناى احتیاج داشتن به چیز دیگر یا رفع مانع است، و فرض این است که همه نیازمندیهاى معلول، تأمین شده و مانعى هم وجود ندارد.

همینطور اگر معلول موجود باشد، وجود علت ضرورى است، زیرا در غیر این صورت مستلزم فقدان علت با فرض وجود معلول است، در حالى که قبلًا گفته شد:

عدم علت، خواه تامه یا ناقصه مستلزم عدم معلول است.

پس میان علت و معلول تلازم است و انفکاک معلول و علت تامه محال است، و هرعلتى نسبت به معلول خویش «وجوب بالقیاس» دارد همانطور که هر معلولى نسبت به علت تامه‏اش «وجوب بالقیاس» دارد.

همینطور اگر معلول پدیده زمانمند باشد بین او و علتش «تقارن زمانى» است، زیرا اگر علت همزمان با معلول خود موجود نباشد با توجه به آنکه اضافه هستى متّکى به وجودِ علت است، لازم مى‏آید که علت در حال عدمِ خود افاضه وجودکند و این محال است.

برهان دیگر: نیاز ماهیت معلول به علت همان نیاز وجود او به علت است و هستى معلول عین همان نیاز و ارتباط است و وجودش وجود رابط است و استقلالى ندارد نه آنکه یک وجودى باشد و یک نیازى، پس علت مقوّم هستى معلول است و چیزى که چنین شأنى دارد محال است جز با اتکاء به علّتش تحقق پیدا کند، در نتیجه در ظرف وجود معلول، وجود علت ضرورى است.

قاعده «الواحد» چیست و چگونه اثبات مى‏شود؟

تردید نمى‏رود که هر معلولى از هر علتى بوجود نمى‏آید بلکه باید میان علت و معلول، مناسبت خاصى وجود داشته باشد که از آن تعبیر به «سنخیت میان علت و معلول» مى‏شود. این قاعده از قضایاى ارتکازى و قریب به بداهت است اما سنخیت و مناسبتى که بین علت و معلول لازم است در مورد علل هستى بخش و مادى و اعدادى تفاوت دارد. در مورد علت هستى‏بخش این سنخیت با برهان ثابت مى‏شود و تقریرش آن است که: چون علت هستى بخش وجود معلول را اضافه مى‏کند، باید خودش وجود مزبور را داشته باشد تا به معلول بدهد، فاقد شیئ نمى‏تواند معطى آن شیئ باشد پس چون وجود معلول پرتو و شعاعى از وجود علت است بنابراین هر معلولى از علتى صادر مى‏شود که کمال آن را به صورت کاملترى داشته باشد. پس از دانستن این مطلب باید دانست که قاعده «الواحد» مبتنى بر قاعده سنخیت بین علت و معلول است، طبق قاعده سنخیت بین علت و معلول اگر فرض کنیم علتى داراى یک سنخ از کمالات وجودى است، طبعاً معلولى از او صادر مى‏شود که مرتبه نازلترى از همان کمال را دارا باشد نه کمال دیگرى را، و اگر فرض کنیم دو معلول مختلف از او صادر شوند که هر یک داراى سنخ خاصى از کمال باشند باید علت هم داراى دو سنخ از کمال باشد در صورتى که فرض این بود که تنها داراى یک سنخ از کمال وجودى است.

[این قاعده مخصوص علتهاى هستى‏بخش و مختصّ به واحد شخصى‏ نمى‏باشد و ویژه علتهایى است که داراى یک سنخ از کمال باشند، اما اگر موجودى داراى چندین نوع کمال وجودى و یا تمام کمالات وجودى بنحو بسیط بود یعنى وجود او در عین وحدت و بساطت واجد جمیع کمالات بود آیا این قاعده درباره وى جارى است یا باید سراغ دلیل دیگر رفت؟ جاى تأمل است.]

وجه امتناع و محال بودن دور چیست؟

دور آنست که وجود یک شیئ (A) وابسته بر چیزى (B) باشد که وجودش توقف بر همان شیئ دارد خواه توقف بدون واسطه باشد که «دور مصرّح» است و خواه با واسطه که «دور مضمر» است.

دلیل محال بودن دور آن است که مستلزم توقف وجود آن شیئ بر خودش هست، که لازمه‏اش تقدم وجودى آن شیئ بر خودش مى‏باشد زیرا علت لزوماً تقدم وجودى بر معلول دارد. به بیان دیگر دور بدین خاطر باطل است که مستلزم تناقض است، زیرا لازمه علیت بى‏نیازى و لازمه معلولیت نیازمندى است و جمع میان نیازمندى و بى‏نیاز تناقض است که محال است.

مفهوم تسلسل را شرح دهید و بیان نمایید که برهان محال بودن تسلسل چیست؟

تسلسل آنست که مجموعه‏اى از علل هر یک بر دیگرى مترتّب تا بى‏نهایت پیش بروند. (شرط تسلسل آنست که اوّلًا بین حلقات سلسله ترتیب حقیقى باشد نه اعتبارى ثانیاً همه حلقات در یک زمان موجود باشند، نه آنکه یکى از بین برود و دیگرى بیاید).

برهان طَرَف و وسط شیخ بر امتناع تسلسل: اگر مجموعه‏اى متشکّل از یک معلول و علتِ آن و علتِ علّتش را در نظر بگیریم هر یک از اعضاى این مجموعه داراى یک حکم قطعى مختص به خود خواهد بود به این صورت که اولین عضو مفروض فقط معلول، دومین عضو علت آن و معلولِ قبلى و عضو سوم فقط علت‏ است.

طرف وسط طرف‏

ABC

فقط علت‏هم علت هم معلول‏فقط معلول‏

عضوى که فقط معلول است یک طرف سلسله و عضوى که فقط علت است طرف دیگر سلسله است و آنکه هم معلول و هم علت است وسط است. حال اگر مجموعه را چهار عضو بگیریم باز دو طرف همان حکم قبلىِ طرف را خواهد داشت و دو عضو وسط حکم میانى یعنى وسط بودن را دارند یعنى هم علّتند هم معلول. اگر بر تعداد این مجموعه هر قدر بیفزاییم باز هم اعضاى میانى حکم «وسط» را خواهند داشت.

حال اگر سلسله‏اى از علتهاى مترتّب را در نظر بگیریم که تا بى‏نهایت ادامه دارد، لازم مى‏آید همه اعضاى این مجموعه به استثناى معلولِ اخیر، وسطِ بودن طرف باشند، در حالى که چنین چیزى محال است چون مفهوم وسط بودن این است که طرفین داشته باشد.

برهان صدر المتألّهین بر ابطال تسلسل چیست؟

بنابر اصالت وجود و ربطى بودن وجود معلول نسبت به علت هستى‏بخش، هر معلولى نسبت به علت ایجاد کننده‏اش عین ربط و وابستگى است و هیچگونه استقلالى از خود ندارد، اگر علت مفروض نسبت به علت بالاترى معلول باشد همین وضعیت را نسبت به آن خواهد داشت، پس اگر سلسله‏اى از علل و معلولها را فرض کنیم که هر یک از علت‏ها معلولِ علت دیگرى باشد، سلسله‏اى از وجودهاى وابسته خواهند بود، و بدیهى است که وجود وابسته بدون وجود مستقلى که طرف وابستگى آن باشد تحقّق نخواهد یافت، یعنى فرض مجموعه‏اى از موجودهاى وابسته بدون موجود دیگرى که طرف وابستگى باشد معقول نیست، پس ناچار مى‏باید وراى این سلسله ربطها وجود مستقل مطلقى باشد که همگى در پرتو او هستى مى‏یابند و شعاع وجود اویند.

علت فاعلى را معنا و اقسام آن را بیان نمایید.

علت فاعلى عبارت است از موجودى که به معلول افاضه وجود مى‏نماید، و البته این به معناى عامّش شامل فاعل‏هاى طبیعى (مؤثّر در دگرگونیهاى اجسام) نیز مى‏شود.

اقسام فاعل:

اول- فاعل بالطبع یا طبیعى، فاعلى که به فعلش آگاهى ندارد لکن فعل موافق طبیعت اوست مثل نفس در مرتبه قواى بدنى.

دوم- فاعل قسرى، نه آگاه به فعل است و نه فعل موافق طبع او، نفْسِ بیمار در مرتبه قواى بدنى.

سوم- فاعل جبرى، فاعلى که به کارش آگاهى دارد، لکن فعل ارادى او نیست بلکه ملزم به کارى شده است.

چهارم- فاعل بالرضا، فاعل ارادى که علم تفصیلى او به فعلْ عین فعل اوست، همانطور که علم تفصیلى انسان به صور ذهنى خود عین همان صور است.

پنجم- فاعل قصدى، فاعل آگاه و با اراده‏اى که در فعلش انگیزه‏اى زائد بر ذات خود دارد مثل انسان در افعالش.

ششم- فاعل بالعنایه، فاعل آگاه که انگیزه‏اى زائد بر ذات ندارد. مثل واجب تعالى بنظر حکماء مشاء.

هفتم- فاعل بالتجلى، فاعلى که علم تفصیلى او به کار عین علم اجمالى او به ذات است، علم حضورى انسان به خود که علم به تمام کمالات است، و علم واجب تعالى.

هشتم- فاعل بالتسخیر، فاعلى که او و فعلش هر دو منتسب به فاعل دیگرى است، مثل قواى طبیعى و نباتى و حیوانى که مسخّر نفس‏اند و نیز تمام عالم هستى‏ که خود و فعلشان مسخّر خداوند است.

علت غایى را تعریف و اقسام آن را تشریح کنید.

غایت دو معنا دارد: یکى همان کمال نهایى و مقصدى که فاعل آگاه در فعل خویش در پى رسیدن به آن است، دوم، پایان و منتهاى حرکت. علت غایى همان کمال نهایى است که فاعل آگاه در فعل خود او را مى‏جوید، این دو گونه است:

الف- اگر آگاهى فاعل در فاعلیت او مؤثّر باشد و فاعل به خاطر رسیدن به آن غایت اراده انجام آن کار را کرده آن غایت مقصود فاعل است، لذا گفته‏اند: تصور غایت پیش از تحقق فعل است، اما وجود خود غایت پس از آن و متأخّر از آن. [در صورتى که علم و محبت به فعل، عین ذات فاعل باشد نه جداى از فاعل که فاعل بخواهد با فعلش به آن برسد در این صورت علت غایى عین علت فاعلى است‏].

چگونه مى‏توان در حرکت‏هاى طبیعى گزاف را نفى و غایت و هدفدارى را اثبات کرد؟

افعال طبیعى هم غایت به معناى پایان و منتهاى حرکت دارند.

آیا یک سلسله افعال اختیارى مانند بازى کودکان و حرکت دادن تسبیح و … بى‏هدف است؟

حقیقت آن است که هیچ فعل اختیارى بدون غایت نمى‏باشد. افعال ارادى یک مبدأ نزدیک دارد (قوه عامله) و یک مبدأ متوسط (اشتیاق که اراده و تصمیم را در پى دارد) و یک مبدأ دور (علم و تصوّر که تصدیق به خیر بودن فعل را بدنبال دارد)، و هر یک از این مبادى سه گانه غایت دارند، هر چند ممکن است در برخى موارد مبدأ فکرى وجود نداشته باشد.

اتفاق از علت غایى را ابطال کنید.

اتفاق، عبارتست از منتفى بودن رابطه بین علل فاعلى و آنچه غایت افعال‏ محسوب مى‏شود.

برخى پنداشته‏اند پاره‏اى از غایاتِ مترتّب بر افعال، مقصود فاعل نمى‏باشند مانند کسى که چاه مى‏کَنَد به گنج مى‏رسد این را شانس خوب نامیده‏اند و یا کسى که زیر سقفى مى‏نشیند استراحت کند سقف فرو مى‏ریزد، این را شانس بد نامیده‏اند، و برخى طبیعت گرایان وقوع جهان را با همین مبناى اتفاق توجیه کرده‏اند.

حقیقت آنست که در هستى، اتفاق وجود ندارد، پدیده‏هاى جهان چهار دسته‏اند:

الف- پدیده‏هاى همیشگى. ب- پدیده‏هاى اکثرى. ج- امور متساوى. د- امور اقلّى که بندرت واقع مى‏شود.

وجود اکثرى مشروط است به چیزى مثل نبودن ماده اضافه و اگر آن شرط وقوع یابد فعل دائمى خواهد شد.

در نتیجه غایاتى که اتفاقى محسوب مى‏شوند اگر با علل اصلیشان سنجیده شوند، غایات همیشگى‏اند و رابطه ذاتى با آن دارند و نسبت به غیر علل حقیقى خویش مجازى‏اند. انهدام خانه‏اى که اسباب تخریب آن جمع است در واقع غایت آن است، اما نسبت به رهگذر، مجازاً غایت بشمار مى‏آید.

علت صورى و علت مادى را توضیح دهید؟

صورت به معناى آنچه که شیئیت یک چیز منوط به آن است، نسبت به نوع تشکیل یافته از انضمام آن با ماده، علت صورى خواهد بود، زیرا تحقق نوع متوقف بر آن است.

ماده نیز نسبت به نوع ترکیب یافته از آن و صورت، علت مادى است زیرا وجود نوع لزوماً توقف بر آن دارد.

آیا علت منحصر در ماده است؟

برخى مادى‏گراها و حسیّون علت را منحصر در ماده شمرده‏اند، لیکن واضح است که ماده، خواه ماده نخستین یا ماده دوّم حیثیتى جز قوه ندارد که لازمه آن‏ فقدان و ندارى است، روشن است که چنین چیزى براى تحقق بخشیدن به نوع کفایت نمى‏کند، بنابراین لازمه سخن ایشان آن است که فعلیت نوع بدون علت تحقق یافته باشد و این محال است.

افزون بر این، همانطور که قبلًا گذشت، یک شیئ تا وقتى وجود (غیرى) نیابد تحقق پیدا نمى‏کند و وجوب که همان ضرورت است نمى‏تواند مستند به ماده‏اى باشد که حیثیتى جز قبول و امکان ندارد، و لذا باید چیزى در وراى ماده باشد که آن شیئ را وجوب بخشیده و موجود گرداند.

چرا اثر علت جسمانى متناهى است؟

چون انواع جسمانى متحرک به حرکت جوهرى‏اند، هر کدام در ذاتشان محفوف به دو عدم قبلى و بعدى و ذاتاً محدودند، پس ذاتى که محدود است، اثر آن هم محدود است، ذات محدود نمى‏تواند اثر نامحدود داشته باشد.

چرا علل جسمانى تنها با وضع خاصى عمل مى‏کنند؟

چون علل جسمانى در وجود خویش مادى یا وابسته و نیازمند به ماده هستند، در افعالشان نیز محتاج به ماده خواهند بود و این نیاز به ماده است که در وضع و موقعیت خاصى موجب ارتباط با معلول و اثربخشى مى‏گردد، چنانکه نور و گرماى خورشید به جسمى مى‏رسد که مجاور آن باشد و …

بخش هشتم‏ وحدت و کثرت‏

وحدت و کثرت را تعریف کنید.

دو مفهوم وحدت و کثرت از مفاهیم گسترده‏اى هستند که صورت آنها در نفس پدید مى‏آید همانند مفهوم وجود، و امکان.

با این همه گفته‏اند: وحدت همان جهت عدم تقسیم شوندگى است، و کثرت همان جهت «تقسیم شوندگى» مى‏باشد.

وحدت مصداقاً و خارجاً با وجود مساوق است و هر وجود از آن جهت که وجود است وحدت دارد، لکن مفهوماً با هم متفاوت‏اند.

اقسام واحد کدامند؟

واحد خصوصى (مثل عدد)

ذات متصف به وحدت واحد نوعى، انسان‏

(وحدت غیر حقه) عمومیت مفهومى واحد جنسى، حیوان‏

حقیقى واحد عمومى واحد عرضى، خندان‏

ذاتى که عین وحدت است عمومیت به معناى سعه وجودى مانند فیض منبسط الهى‏

واحد (وحدت حقه) که با یگانگى خویش همه هستى را در برمى‏گیرد.

چیزى که بواسطه اتحاد با واحد حقیقى موصوف به وحدت مى‏شود و بلحاظ اختلاف جهت عرضى اقسامى دارد:

غیر حقیقى:

وحدت در معناى نوع/ تماثل، جنس/ تجانس، کیف/ تشابه، کم/ تساوى، وضع/ توازى، نسبت/ تناسب‏ ذاتاً قابل انقسام است، اصل مقدار از جهت طبیعت معروض قابل انقسام است‏

بالعرض قابل انقسام است مثل جسم طبیعى‏

واحد خصوصى‏

خودِ مفهوم وحدت است‏

از جهت طبیعت معروض هم تقسیم نمى‏شود

همانطور که از جهت وصف وحدت وضع خارجى دارد مانند نقطه‏

غیر مفهومِ وحدت است‏

وضع خارجى ندارد، مجرّدات‏

ارتباط با ماده دارد مثل نفس ارتباط با ماده ندارد مانند عقل‏

عوارض وحدت چیست؟

از جمله عوارض و لوازم وحدت «این همانى» است همانطور که «غیریّت و چندگانگى» از عوارض کثرت است.

«این همانى» همواره داراى یک جهت اتحاد و یک جهت اختلاف است. و این همان حمل است.

حمل چندگونه است؟

حمل دوگونه است: الف- حمل اوّلى ذاتى، موضوع و محمول مفهوماً واز لحاظ ماهیت یکى هستند، و اختلافشان اعتبارى است مانند اختلاف در اجمال وتفصیل، «انسان حیوان ناطق است».

این نوع حمل را ذاتى اوّلى نامند به دلیل آنکه محمول ذاتى موضوع است و حمل نیز از بدیهیات اولیه است.

ب- حمل شایع صناعى، موضوع و محمول مفهوماً مغایرند، اما از لحاظ مصداق و هستى خارجى یکى هستند «حسین نویسنده است» این نوع حمل را شایع گویند چون رایج و متداول است و صناعى نامند، چون در علوم مختلف شناخته شده است.

حمل شایع چندگونه است؟

حمل شایع از یکسو خوددارى دو قسم است:

الف- «حمل هو هو» محمول بدون در نظر گرفتن امر زائدى بر موضوع، حمل گردد «انسان خندان است»، به این نوع حمل «مواطات» نیز گویند.

ب- «حمل ذى هو» حمل موقوف بر یک امر زائد است «محمود عدالت است» یعنى «داراى» عدالت است.

از سوى دیگر حمل شایع داراى دو قسم است به نام:

الف- بتّى، آنکه موضوعش افراد موجود در خارج دارد «انسان خندان است».

ب- غیر بتّى، آنکه افراد موضوعش فرضى و غیر موجود باشند «اجتماع نقیضین‏ محال است».

و بالأخره از جانب سوم حمل شایع به بسیط و مرکّب تقسیم مى‏گردد.

الف- حمل بسیط یا هلیه بسیطه، محمولِ در قضیه همان وجود موضوع مى‏باشد «ثبوت خود شیئ»، مانند انسان موجود است.

ب- حمل مرکب یا هلیه مرکبه، محمولِ قضیه، اثرى از آثار وجود موضوع مى‏باشد مانند «تقى ایستاده است».

اقسام غیریّت را شرح دهید.

غیریّت از عوارض و لوازم کثرت است و داراى دو قسم است:

الف- غیریّت ذاتى، مغایرت دو چیز در ذاتشان و به خاطر ذاتشان باشد مثل «هستى و نیستى» که به آن «تقابل» گویند.

ب- مغایرت غیر ذاتى، مغایرت بخاطر اسباب دیگرى باشد، مانند جدایى شیرینى شکر و سیاهى زغال از یکدیگر که به آن «خلاف» هم گویند.

انواع تقابل را توضیح دهید.

تقابل که همان مغایرات ذاتى دو چیز است تعریف شده است به: امتناع اجتماع دو چیز در یک محل از یک جهت و در یک زمان. تقابل به چهار قسم تقسیم مى‏شود:

دو وجودى هستند که در قیاس با هم تعقل مى‏شوند «متضایفین» مانند بالایى و پایینى‏

هر دو «وجودى» هستند

دو وجودى که بدون قیاس با هم تعقل مى‏شوند «متضادین» مثل سیاهى و سفیدى‏

دو امر متقابل یا

موضوع قابل دارند «عدم و ملکه» مانند کورى و بینایى‏

یکى «وجودى و یکى عدمى» است‏

موضوع قابل ندارند «نقیضین» مانند نفى و اثبات‏

احکام تضایف چیست؟

دو امر متضایف در وجود و عدم و قوه و فعل، یکسانند. اگر یکى موجود بود دیگرى هم باید موجود باشد و … بدین سان آن دو همیشه با یکدیگر خواهند بود و یکى بر دیگرى تقدم نمى‏یابند نه در ذهن و نه در خارج.

احکام تضاد را بنویسید.

تضاد آنست که دو امر وجودى ذاتاً قابل اجتماع نمى‏باشند، و این احکام را داراست:

الف- میان اجناس عالیه تضاد نیست زیرا تعدادى از آنها مى‏توانند در یکجا جمع شوند مانند کم و کیف، بلکه تضاد بین دو «نوع اخیر» است که مندرج در جنس قریب‏اند. مانند سیاهى و سفیدى که تحت عنوان «رنگ» قرار دارند.

ب- باید یک موضوع باشد که آندو پى در پى بر آن وارد شوند مثل سیاهى و سفیدى در یک جسم خاص و نه دو جسم، لذا در بین جواهر هم تضادى نیست چون موضوع ندارند.

ج- باید میان آنها نهایت اختلاف وجود داشته باشد، مثل سیاهى و سفیدى.

فرق میان تناقض و عدم و ملکه چیست؟

عدم و ملکه یک امر وجودى براى موضوعى است که صلاحیت اتصاف به آن را دارد و عدم همان امر وجودى در آن موضوع است، مثل کورى و بینایى. کورى همان نبود بینایى براى موضوعى است که صلاحیت آن را دارد. (البته اگر موضوعى طبیعت نوعى یا جنسى را بدون تقیّد به زمان داشت «عدم و ملکه حقیقى» نامیده مى‏شود، و اگر با تقیّد به زمان آن را لحاظ کنیم عدم و ملکه مشهورى نامند).

لیکن تناقض که تقابل میان نفى و اثبات است، در اصل میان قضایا است، منتهى گاهى مضمون قضیه تبدیل به مفرد مى‏شود و گفته مى‏شود: نقیض هر چیز رفع آن است. و حکم دو نقیض یعنى نفى و اثبات آن است که نه هر دو با هم جمع مى‏شوند و نه رفع و بنحو قضیه منفصله «حقیقیه» یا ایجاب صادق است یا سلب» و این حکم از بدیهیات اولیه است، البته مشروط بر آنکه شروط تناقض بطور کامل وجود داشته باشد.

تقابل واحد و کثیر چگونه است؟

در تعیین نوع تقابل واحد و کثیر اختلاف است که آیا تقابل ذاتى است یا غیر ذاتى، و اگر ذاتى است، آنها متضادند یا متضایف؟ و یا اصلًا گونه دیگرى از تقابل است؟

حقیقت آن است که اختلاف واحد و کثیر از قبیل تقابل مصطلح نیست، بلکه یک نحو اعتبار عقلى است چونکه اختلاف موجود مطلق به اینکه واحد است یا کثیر؟ اختلاف تشکیک%D

17 thoughts on “ترجمه کتاب بدایه الحکمه بصورت پرسش و پاسخ

  1. خیلی ممنون
    اگه نهایه رو هم اینجوری بزارید عالی میشه
    فقط درخواستی که داشتم اینه که اگه ممکنه یک کتاب تست خوب واسه کنکور ارشد معرفی کنید؟
    پردازش چجوریه؟

    1. با سلام و احترام
      بروی چشم
      البته بنده از وجود ترجمه نهایه بصورت پرسش و پاسخ اطلاعی ندارم اما سعی می کنم ترجمه نهایه را هم در سایت قرار دهم
      در خصوص کتاب تست جهت ازمون ارشد، هیچ فرقی نمی کند زیرا تست ها مربوط به سازمان سنجش بوده است و فقط انتشارات مختلف آن را جمع آوری کرده اند و عمل کار خاصی صورت نگرفته است و تقریبا همگی در پاسخ های خود دارای اشکال هستند اما مجموعا پردازش چاپ خوبی است که سوالات بیست سال اخیر را در دو جلد تخصصی و سه جلد عمومی چاپ کرده است

  2. با سلام
    بسیار سپاسگزار از سایت بسیار مفیدتان
    جسارتا بنده قبلا از قسمتهای سایت می توانستم استفاده نمایم، ولی امروز برای استفاده از مباحث مربوط به کتاب بدایه هرچه تلاش نمودم
    متاسفانه امکانش نبود، حتی در سایت نیز ثبت نام نمودم، ولی متاسفانه باز نشد
    در صورت امکان راهنمایی می فرمایید
    التماس دعا

    1. با سلام و احترام
      بنده به درستی متوجه اشکال پیش آمده برای شما نشدم
      اما بطور کلی برای دسترسی به کل مطالب سایت نیاز به ثبت نام و ورود به سایت می باشد
      لذا لازم است ابتدا از بخش ثبت نام ، ثبت نام نموده و یا از بخش ورود ، وارد سایت شوید
      توجه داشته باشید که با توجه به آنکه هنگام ورود یا ثبت نام صفحه جدیدی برای شما باز می شود برای مشاهده صفحات قبلی باید آنها را تازه سازی نمایید ( کلید F5 )
      نکته دیگر اینکه نوشته مربوط به کتاب بدایه طولانی و حجم آن زیاد است لذا ممکن است در صورت کم بودن سرعت اینترنت دیر تر دانلود شود

  3. با سلام و احترام . امکان دانلود کتاب پرسش و پاسخ بدایه هم وجود دارد؟

    1. با سلام و احترام
      لینک دانلود فایل این کتاب در انتهای متن موجود است
      در صورت عضویت در سایت قابل مشاهده و دانلود می باشد

  4. سلام خیلی عالییه ممنون.ولی خوندنه بدایه لازمه مگه؟آخه نهایه کاملشه دیگه خیلی فرق نداره که.بخونیم بدایه؟کاش منظومه بخش معادشم بود

    1. با سلام و احترام
      اگر دقت بفرمایید این بدایه برای دوستان طلبه قرار داده شده است که باید آن را امتحان دهند
      ضمن اینکه همانگونه که فرمودید این دو کتاب زیاد با هم فرق ندارند و اگر کسی بدایه را بخواند گویا بخش عمده ای از نهایه را خوانده است پس برای مرور بد نیست
      ان شالله منظومه را هم قرار خواهم داد ضمن اینکه فعلا هم بخش های از منظومه در سایت وجود دارد
      در خصوص عربی هم متن کاملی قرار داده شده است
      موفق باشید

  5. آقا من هرچی تلاش میکنم ثبت نام بکنم نمیشه ایمیل فعال کننده نمیاد برام

    1. با سلام و احترام
      ممکن است دریافت ایمیل چند لحظه و حتی چند ساعت با توجه به سرور و نوع ایمیل شما طول بکشد
      ضمن اینکه احتمال اینکه ایمیل به بخش اسپم هم رفته باشد وجود دارد

  6. با سلام.
    با تشکر فراوان.
    لطفا اگر امکان دارد متن و ترجمه بدایه الحکمه را هم در سایت درج فرمایید.

  7. با سلام لطفا طریقه صحیح پر کردن فرم ثبت نام را بفرمائید.

  8. سلام خداقوت برادر .اگر زکات علم نشر آن است چرا باید بقیه مردم استفاده نکنند؟

  9. سلام من برای دیدن ادامه مطلب و پاسخ سوالات باس چیکار کنم.خ.اهشا زود تر جواب بدین.ممنون

  10. سلام. از ثبت نام ما چی عاید شما میشه؟ ضمن اینکه از زحماتتون تشکر می کنم. من الان یک ساعته همه ی کارها رو انجام دادم. حتی ایمیل فعال سازی رو هم دریافت کردم و روش کلیک کردم ولی موقع ورود میگه یوزر یا پسورد اشتباهه. در صورتی که اشتباه نیست

Comments are closed.