مصطلحات فلسفی و کلامی (ب)

بخش حرف ب [block]0[/block]

ان شالله بزودی سایر حروف رو هم قرار می دهم شما می توانید با کلیک بر روی هر یک از کلمات به توضیح آن مراجعه نمایید

بخش الف در پست قبلی قرار داده شد می توانید از اینجا ببینید یا جهت پرینت فایل مصطلحات فلسفی و کلامی (الف) را از اینجا دانلود نمایید.

ضمنا کسانی که تمایل به پرینت گرفتن مطلب و مطالعه آن دارند فایل[block]3[/block]دانلود نمایند

بحت‏بدیهى و نظرى‏برهان اسد و اخصربرهان انى‏برهان بر ملتقىبرهان ترتّببرهان – تضایفبرهان تطبیقبرهان تمانعبرهان جهاتبرهان حیثیّاتبرهان خاصّ الخاصبرهان سلّمىبرهان فصل و وصلبرهان قوّت و فعلبرهان لمّى‏برهان مرکّببرهان مقابلهبرهان وسط و طرفبسیطبسیط الحقیقه کل الاشیاءبطؤ (- کندى)بعد

بحت‏

بحت یعنى محض، و وجود بحت به معناى وجود محض و غیر مشوب با ماهیت است، چنان‏که گویند ذات حق وجود بحت است، یعنى وجود محض و غیر مشوب با ماهیت‏ است، و چنین نیست که مرکب از وجود و ماهیت باشد.

[block]32[/block][block]33[/block][block]34[/block][block]35[/block][block]36[/block][block]37[/block]بدیهى و نظرى‏

تصور بدیهى تصورى است که انسان براى تحصیل آن نیاز به استمداد از دیگر معلومات تصورى خود ندارد، بلکه بدون استمداد از آنها، خودبه‏خود و یا از طریق دیگرى آن تصور در نفس پدید مى‏آید.

و نیز تصدیق بدیهى قضیه‏اى است که انسان براى اذعان به آن و پذیرش آن نیاز به مراجعه به تصدیقات دیگر خود ندارد؛ بلکه یا خود به خود به آن اذعان دارد، و یا از طریق دیگرى، غیر از مراجعه به تصدیقات از پیش دانسته شده، آن را مى‏پذیرد.

و اما تصور و یا تصدیق نظرى آن تصور و تصدیقى است که دست‏یابى به آن، نیازمند مراجعه به معلومات پیشین و برقرارى ترتیب خاصى میان آنهاست.

[block]38[/block]برهان اسد و اخصر

یکى از براهین ابطال تسلسل در وجود است و گویند اساس این برهان را فارابى بنا نهاده است. مفاد آن این است که هر واحدى از آحاد سلسله مترتبه موجود بالفعل بى‏نهایت مانند یک واحد دیگر خواهد بود و به عبارت دیگر تمام سلسله غیر متناهى در این حکم که هیچ‏یک از آحاد آن سلسله موجود نخواهد شد مگر آن‏که واحدى دیگر قبل از آن موجود باشد مساوى و مشترکند، پس مجموع آن‏ها هم موجود نمى‏شوند مگر آن‏که واحدى دیگر قبل از وجود آن‏ها موجود باشد و آن علت محضه است و تسلسل منقطع مى‏شود.

[block]39[/block][block]40[/block][block]41[/block][block]42[/block][block]43[/block][block]44[/block]برهان انى‏

برهان انى بر دو قسم است:

  1. برهانى که در آن از معلول به علت سیر مى‏شود، و به وسیله معلول، وجود علت اثبات مى‏گردد، و اصطلاحا به آن «دلیل» گفته مى‏شود. این قسم از برهان انى مفید یقین نیست، و لذا در فلسفه به کار نمى‏رود. و از این‏جا دانسته مى‏شود، برهان نامیدن این قسم، از باب تسامح است.
  2. برهانى است که در آن بر ملازمات عامه تکیه مى‏شود و از یک ملازم، وجود ملازم دیگر اثبات مى‏شود. این قسم از برهان انى مفید یقین است و در فلسفه تنها همین قسم از برهان به کار مى‏رود.

[block]45[/block]برهان بر ملتقى

این برهان یکى از براهین ابطال جزء لا یتجزى است و بیان آن چنین است که هر گاه سه جزء از آن اجزا را فرض کنیم به نحوى که پهلوى هم قرار گیرند و دو تاى از آن‏ها پهلو به پهلوى هم باشند و یکى یعنى جزء سوم بر ملتقاى‏اند و قرار گیرد دو شق و فرض پیش مى‏آید.

الف- آن‏که جزء سوم که بر ملتقى است مماس دو جزء دیگر یعنى دو جزء پهلو به پهلو باشد.

ب- آن‏که جزء بر ملتقى مماس با دو جزء دیگر نشود.

شق دوم خلاف فرض است زیرا فرض این است که جزء سوم بر ملتقى باشد و لازمه بر ملتقى بودن مماس بودن با دو جزء دیگر است و با فرض صحت شق اول تجزیه لازم مى‏آید.

[block]46[/block]برهان ترتّب

یکى از براهین ابطال تسلسل مى‏باشد و بیان آن از این قرار است.

سلسله غیر متناهى مفروض از علل و معلول بر حسب اقتضاى ترتب بایستى به نحوى باشد که هر گاه هر یک از آحاد آن سلسله منتفى گردد مراتب بعدى آن نیز خود به خود منتفى گردد زیرا هر مرتبه‏اى از مراتب بعد مترتب بر مرتبه قبل است و الا ترتیبى در کار نخواهد بود این حکم در تمام مراتب سلسله جارى است و بنابراین به حکم عقلى کلى مى‏توان گفت که تمام مراتب سلسله باید طورى باشد که هر مرتبه‏اى از مراتب قبل علت وجودى مرتبه بعد خود باشد و با انتفاى آن مراتب بعدى نیز منتفى شوند و بنابر این ناچار باید مبدئى باشد که با فرض انتفاى آن تمام سلسله منتفى شود و با فرض وجود سلسله (یعنى فرض این است که سلسله موجود است) آن مبدأ ناچار باید طورى باشد که قبل از آن مرتبه و یا واحدى غیر از آن نباشد و الا باز هم احتیاج به مرتبه قبل خواهد داشت و اگر فرض شود که چنین مبدئى اصولا موجود نباشد سلسله موجودات موجود نخواهد بود زیرا وجود و عدم سلسله بنابر آن‏چه مذکور شد بسته به آحاد مراتب قبل است و بالأخره هر گاه منتهى به مبدئى که ازلى و ابدى و دائم الوجود باشد نگردد لازم مى‏آید که هیچ یک از آحاد سلسله موجود نباشد و در نتیجه سلسله موجود نباشد و این خلاف فرض است.

[block]47[/block]برهان تضایف

برهان تضایف یکى از براهینى است که به منظور ابطلال تسلسل اقامه شده است و بر اصل تقابل تضایف استوار است به این بیان که: شکى نیست که تقابل میان علت و معلول تقابل تضایف مى‏باشد در این صورت اگر فرض شود که سلسله علل و معلول منتهى به مبدئى که علت محض باشد نگردد و هر یک از مراتب سلسله را که فرض کنیم معلول ما قبل و علت ما بعد خود باشد از دو جهت مورد توجه و نظر قرار مى‏گیرند.

الف) نظر به مراتب سلسله در جهت مبدأ و ما قبل خود.

ب) نظر به مراتب سلسله در جهت خلاف مبدأ یعنى ما بعد خود.

هر یک از مراتب سلسله را که از جهت استناد آن به ما قبل خود مورد لحاظ قرار دهیم در مى‏یابیم که معلول محض است در صورتى که به حکم تضایف محال است که معلول بدون علت باشد و ناچار باید منتهى به علت محض گردد که خود معلول نباشد. در جهت دیگر یعنى از جهت استناد به ما بعد خود چون به اعتبار و جهت علت است لذا ذاتا معلول است و تضایف حقیقى برقرار مى‏شود میان عله العلل و علت محض و معلول محض که معلول اخیر است این برهان به طریق دیگر نیز بیان شده است.

[block]48[/block]برهان تطبیق

این برهان را فلاسفه براى اثبات تناهى ابعاد اقامه کرده‏اند و براى ابطال تسلسل نیز به کار برده شده است. ساده‏ترین روش و طریقه آن از این قرار است.

دو رشته ممتد متوازى فرض مى‏شود و قسمتى از یکى از آن دو رشته مفروض قطع و جدا مى‏شود و بعد رشته مقطوع و ناقص منطبق‏ بر رشته غیر مقطوع مى‏شود (از طرفى که از رشته دیگر قسمتى قطع شده است) در این صورت مسلم است که رشته‏اى که قسمتى از آن قطع شده است به همان اندازه که جدا شده است در طرف دیگر کوتاه‏تر از رشته دیگر است و آن دیگر به همان اندازه بزرگ‏تر است و نتوان گفت که با این فرض هم هر دو متساوى‏اند زیرا تساوى کامل با ناقص عقلا محال است و به حکم آن‏که زاید بر متناهى به اندازه متناهى خود متناهى است در نتیجه لازم مى‏آید که رشته کامل و ناقص هر دو متناهى باشند.

فرض دیگر آن‏که بعد از قطع قسمتى از یکى دو رشته سؤال مى‏شود که آیا رشته مقطوع مساوى با رشته غیر مقطوع است یا نه اگر جواب مثبت باشد تساوى کامل و ناقص لازم مى‏آید و اگر منفى باشد سؤال مى‏شود چه اندازه بزرگ‏تر است ناچار جواب داده مى‏شود که به مقدار مقطوع و در نتیجه به همان اندازه بزرگ‏تر است که از رشته دیگر قطع شده است و این امر خود مستلزم متناهى بودن است.

[block]49[/block]برهان تمانع

برهان تمانع برهانى است که متکلمان جهت اثبات توحید، اقامه کرده‏اند به این بیان که هر گاه در جهان وجود دو خدا موجود باشد قهرا هر یک مانع کار دیگرى است و هر یک خلاف نظر دیگرى مى‏خواهد قدرت‏نمایى کند و خلاف او را اراده کند و در نتیجه هر یک مانع کار دیگرى مى‏شود و لازم آید که هیچ کارى انجام نشود و نظام جهان وجود بر هم خورد. این برهان را متکلمان از آیات قرآن «لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا» گرفته‏اند.

[block]50[/block]برهان جهات

برهان جهات و تحدّد یکى از براهینى است که جهت ابطلال جزء لا یتجزى اقامه شده است و خلاصه بیان آن این است که هر یک از اجزاى مفروض ناچار در چیزى بوده و داراى اوضاعى خاص مى‏باشد و به عبارت دیگر داراى جهات و حدود و اوضاعى خواهد بود که عبارت از فوق و تحت و یمین و یسار و غیره باشد و ناچار هر یک از این جهات غیر از جهت دیگر است و این خود نوعى از تقسیم است.

[block]51[/block]برهان حیثیّات

برهان حیثیات یکى از براهین ابطال تسلسل است و بیان آن بدین ترتیب است که هر یک از سلسله علل و معلول را که در نظر قرار دهیم محصور بین دو حاصر است به این معنى که نسبت به ما قبل خود معلول و به ما بعد خود علت است و محصور است بین مرتبه قبل و بعد و در نتیجه متناهى است پس هر مرتبه و واحدى را که از سلسله مورد لحاظ قرار دهیم همین حال را دارد یعنى محصور بین حاصرین است و چون «حکم الامثال فیما یجوز و فیها لا یجوز» واحد است حکم یک مرتبه در تمام سلسله جارى است و در نتیجه تمام سلسله متناهى است و به عبارت دیگر مجموع آن سلسله از مراتبى تشکیل شده است که هر یک محصور بین حاصرین و متناهى‏اند و بنابر این مجموع سلسله هم که از امور متناهى تشکیل شده است متناهى است و هر مرتبه‏اى را که مورد توجه قرار داریم داراى بدایت و نهایت است و متناهى است پس‏مجموع هم متناهى است.

[block]52[/block]برهان خاصّ الخاص

این برهان را جهت اثبات وجود هیولى اقامه کرده‏اند بدین بیان که گویند مبدأ تمام موجودات یک موجود حقیقى است که واحد است و در آن شأنیت کثرت و تعدد نیست و از جمله موجودات ممکنه که ناشى از وجود واحد بسیط اند ممتدات اند و چون به حکم تناسب و سنخیت میان علل و معلول باید معلول مناسب با علت خود باشد و این مناسبت میان ممتداد و صور جسمیه مفقود است و میان آن‏ها با ذات حق هم هیچ مناسبتى نیست زیرا بیان شد که ذات او منزه از کثرت است و همین‏طور ما بین صورت و عقول این تناسب و مناسبت نیست. پس ناچار باید معلولى باشد که مناسب با موجود حقیقى باشد و آن هیولى است که بسیط است و غیر مرکب و مناسب است که از مبدأ فیاض صادر شده و از جهت قبول امتدادش واسطه در صدور ممتداد است این برهان را کسانى که قایل به قدم هیولى هستند اقامه کرده‏اند.

[block]53[/block]برهان سلّمى

این برهان را جهت اثبات تناهى ابعاد اقامه کرده‏اند و بیان آن این است که زاویه منفرجه‏اى فرض شود که دو ضلع آن به طور بى‏نهایت امتداد یابد و هر اندازه که دو ضلع آن امتداد یابد به همان اندازه هم به فواصل میان دو ضلع افزوده شود و در نتیجه هر گاه امتداد دو ضلع بى‏نهایت باشد آخرین فاصله آن دو از یکدیگر نیز بى‏نهایت خواهد بود در صورتى که محصور بین دو حاصر است که عبارت از دو ضلع باشد و محصور بودن با غیر متناهى بودن آن منافات دارد یعنى محال است که امرى که محصور بین حاصرین مى‏باشد، غیر متناهى نیز باشد زیرا معنى غیر متناهى بودن این است که حد و حصرى نداشته باشد.

[block]54[/block]برهان فصل و وصل

برهان فصل و وصل یکى از براهین اثبات وجود هیولا است و بیان آن مبنى بر مقدماتى چند است.

الف) هیچ امرى مقابل خود را قبول نمى‏کند یعنى هیچ امرى با مقابل خود جمع نمى‏شود و بنابراین اتصال که مقابل انفصال است قبول انفصال نخواهد کرد زیرا انفصال اگر وجودى باشد ضد اتصال است و اگر عدمى باشد مقابل اتصال است از باب تقابل عدم و ملکه و در هر حال با اتصال جمع نمى‏شود.

ب) قابل هر چیزى بعد از قبول آن هم باید مانند قبل از قبول موجود باشد و حال آن‏که جسم متصل که داراى حالت اتصالى است بعد از انفصال مانند قبل از انفصال نیست و به عبارت دیگر مانند حالت قبل از قبول نیست زیرا قبل از عروض انفصال متصل بوده و اکنون منفصل شده است.

ج) بالحس و الوجدان یک موجود متصل واحد را دو نیم مى‏کنیم و از آن دو امر متصل به وجود مى‏آید و نمى‏توانیم بگوییم که امر متصل واحد معدوم شده است و دو امر دیگرى به وجود آمده است که مربوط بدان متصل واحد قبلى نیست زیرا همان بوده است که اکنون دو نیم شده است و به حکم مقدمه اول آن‏چه قبول انفصال کرده است هیأت اتصالیه نیست و نمى‏تواند هیأت اتصالیه قابل انفصال باشد زیرا به عینه با مقبول خود که انفصال باشد موجود نیست و حال آن‏که به حکم مقدمه دوم قابل باید با مقبول خود جمع شود در حال که اتصال زایل‏ شده است و اکنون دو جسم شده است و در عین حال آن دو جسم که پدید آمده است از همان یک جسم واحد قبلى است نه آن‏که جسمى معدوم شده و دو جسم دیگر پدید آمده است پس در نتیجه آن‏چه موجب این همانى است یعنى انتساب دو جسم پدید آمده به یک جسم قبلى است امرى باید باشد که از جسم واحد قبلى در دو جسم پدید آمده بعدى موجود باشد و با اتصال و انفصال هر دو موجود باشد این امر مسلم صورت جسمیه نیست زیرا صورت جسمیه به حکم مقدمه دوم قابل انفصال نیست و صورت اتصالیه جسمیه از بین رفته است و دو صورت جسمیه دیگر پدید آمده است و بنابر این آن امر باقى را در هر دو حال هیولى مى‏نامیم که با متصل متصل و با منفصل منفصل است و در هر حال باقى است و قابل کون و فساد و اتصال و انفصال و سایر تحولات و تکونات است.

[block]55[/block]برهان قوّت و فعل

این برهان را نیز براى اثبات وجود هیولى اقامه کرده‏اند بدین طریق که گویند جسم از آن جهت که جسم است و موجود است و داراى حالت و وجود اتصالى است و داراى صورت نوعیه است که فعلیت آن بدان مى‏باشد و او داراى استعداد قبول فصل و وصل و کون و فساد و حالات طاریه دیگر است از حالاتى که بالفعل براى او مفقود مى‏باشند و در شرایط خاص زمانى و مکانى و معدات دیگر به طور متعاقب متوارد بر جسم مى‏شوند و بنابراین هر جسمى را دو جهت است یکى جهت موجود و وضع فعلى آن و دیگر جهات دیگرى که متوارد بر آن مى‏شوند که جهت قوت و استعداد آن باشد یکى جنبه وجوب بالفعل و دیگر جنبه امکان و شى‏ء از آن جهت که بالقوت است بالفعل نمى‏باشد زیرا مرجع قوت به امر عدمى است و مرجع فعلیت به امر وجودى است پس آن‏چه جنبه قوت آن است هیولى است و آن‏چه و جنبه فعلیت آن است صورت است.

[block]56[/block][block]57[/block][block]58[/block][block]59[/block][block]60[/block][block]61[/block]برهان لمّى‏

برهانى را که در آن از علت به معلول سیر مى‏شود، و به وسیله علت، وجود معلول اثبات مى‏گردد.

[block]62[/block]برهان مرکّب

برهان مرکب برهانى است که از دو یا چند قیاس ترکیب یافته و مفید یک نتیجه نهایى باشد و خود منحل به چند برهان بسیط شود چنان‏که دیده مى‏شود که نتیجه برهانى مقدمه قیاس دیگر قرار گرفته و همین طور تا بالأخره منتج به یک نتیجه نهایى شود و گاه در مقام اثبات مطلوب متوسل به برهان و جدل و خطابه شوند و گاه قیاسى ترتیب دهند که مقدمات آن مخلوط از یقینیات و مشهورات و فطریات و وهمیات است.

[block]63[/block]برهان مقابله

این برهان نیز براى ابطال وجود جزء به کار برده مى‏شود بدین طریق که فرض مى‏کنیم مقدار زیادى از اجزاى لا یتجزى صفحه‏اى را تشکیل دهند که داراى عمق نباشد (بنابر فرض) و بعد نورى بدان بتابد قطعا طرفى که مقابل نور است و نور بدان مى‏تابد غیر از طرف دیگر است و این خود انقسام است.

[block]64[/block]برهان وسط و طرف

این برهان را گاه براى ابطال جزء اقامه کرده‏اند و گاه به منظور اثبات تناهى سلسله علل و معلول به کار برده‏اند و در هر یک از دو مورد بیان و طریقه آن با مورد دیگر متفاوت است. طریقه بیان آن به منظور ابطال جزء لا یتجزى چنین است که سه جزء را پهلوى هم مى‏گذاریم در این صورت دو شق پیش مى‏آید.

الف- جزء وسط حاجب از تماس و برخورد با دو جزء از دو طرف باشد.

ب- جزء وسط حاجب و مانع از تماس و برخورد دو طرف نباشد فرض دوم مستلزم تداخل است و معناى تداخل این است که چند جزء یا جسم در یک جزء داخل شوند به طورى که به حجم جزء یا جسم اول یعنى متداخل فیه هیچ افزوده نگردد. این امر محال است زیرا با این فرض تمام اجسام در یک جزء قرار گیرند و شق اول که فرض حاجب و مانع بودن جزء وسط از تماس است موجب تقسیم و بلکه خود تقسیم است زیرا لازمه‏اش این است که جزء وسط یک طرفش مماس با یکى از دو جزء در دو طرف باشد و طرف دیگرش با جزء دیگر و این خود تقسیم است.

اما طریقه آن براى ابطال تسلسل چنین است که گویند: هر گاه سلسله علل و معلول غیر متناهى باشند لازم مى‏آید اوساطى باشد بدون اطراف‏ زیرا هر یک از آحاد و مراتب سلسله وسط است میان سابق و لا حق از آن جهت که معلول سابق و علت لا حق است به طور بى‏نهایت مفروض و هر یک از آن‏ها که بدین سانند یعنى از جهتى علت و از جهت دیگر معلول باشند و در نتیجه لازم مى‏آید که همه اوساط باشند در صورتى که هر وسطى را طرفى است و وجود وسط بدون طرف محال است پس ناچار باید طرفى باشد که خود از جهتى دیگر وسط نباشد یعنى علتى باشد که خود معلول از چیز دیگرى نباشد و طرف همه اوساط باشد زیرا وسط مضاف طرف است و متضایقان باید متکافیان باشند و محال است وجود وسطى بدون طرف و طرفى بدون وسط.

[block]65[/block]بسیط

کلمه بسیط داراى معانى متعدد است و بر امور مختلف اطلاق شده است.

الف) آن‏چه جزئى نداشته باشد نه جزء عقلى و نه خارجى و بالجمله چیزى که هیچ نوع ترکیبى در آن راه نداشته باشد نه ترکیب علمى و نه وصفى و نه خارجى و نه ذهنى و نه مرکب از اجزاى تحلیلى عقلى باشد و نه عینى خارجى و نه مقدارى و بالأخره بسیط الحقیقه باشد و این چنین موجودى ذات حق است که «البسیط الذى لا ترکیب فیه اصلا»

ب) آن‏چه از اجسام مختلفه الطبایع ترکیب نیافته باشد مانند افلاک که هر یک را طبیعت نوعیه جداست و عناصر در حال خلوص و محوضت.

ج) آن‏چه اجزایش نسبت به غیرش کم‏تر باشد که بسیط اضافى هم مى‏گویند.

د) آن‏چه وجود محض باشد و مرکب از وجود و ماهیت نباشد و یا وجود آن‏ها بر ماهیات آن‏ها غالب باشد مانند مجردات.

ه) آن‏چه جسم و جسمانى نباشد مانند عقول و نفوس.

در هر حال کلمه بسیط مقابل مرکب بوده و معانى مختلفى دارد مثلا هر گاه گفته شود «العناصر الاربعه البسیطه» مراد عناصر اربعه است در حال خلوص و محوضت و هر گاه گفته شود «اجزاى اولیه عالم بسایط اند» مراد عناصر و طبایع افلاک است و مراد از حرکت بسیطه حرکت مستدیره است و مراد از «جوهر بسیطه» جزء لا یتجزى است و یا ذرات و جواهر فرد است و مراد از «اجسام بسیطه» افلاک و کواکب و سماویات مى‏باشند و مراد از «اعضاى بسیطه» قلب و دماغ و کبد مى‏باشد و مراد از «ادراک بسیط» علم فطرى موجودات است. به مبدأ خود که علم بسیط گویند از آن جهت که عالم به علم خود نمى‏باشند و هر گاه گفته شود «صور مجرده بسیطه» مراد صور مجرده‏اى از اشیا است نزد عقل و صور علمیه اشیا است در ذات حق.

[block]66[/block]بسیط الحقیقه کل الاشیاء

این قاعده یکى از قواعدى است که صدرا پایه آن را بنا نهاده است و در تحت عنوان واجب گفته است که واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات است و در این جا نیز گوید که واجب الوجود بالذات که بسیط الحقیقه است تمام اشیا است و تمام اشیا هم واجب الوجود است و به طور کلى گوید بسیط الحقیقه موقعى بسیط الحقیقه است که تمام اشیا باشد بالفعل و گوید در این امر سر عظیمى است که فلاسفه آن را در نیافته‏اند. صدرا بر اساس این قاعده مسائل بسیارى را حل کرده و از جمله مسأله هیولاى اولى است که در عین بساطت و قوت محضه قابل تمام صور است و مورد تمام حوادث و تعاقب عوارض و صور است.

صدرا صورت و شکل قیاسى بدین طریق ترتیب داده و گوید:

هر بسیط حقیقتى تمام اشیاى وجودیه است.

واجب تعال بسیط الحقیقه است از جمیع جهات و وجوه.

نتیجه آن‏که واجب الوجود کل الوجود است کما آن‏که کله الوجود است.

بیان کبرى آن‏که هویت بسیطه الهیه هر گاه تمام اشیا نباشد ناچار بعضى از اشیا هست چون موجود است و بعضى دیگر نیست و بدیهى است که نتواند که هیچ یک از اشیا نباشد و در این صورت که بعضى از اشیا هست و بعضى نیست لازم آید که ذات او متحصل القوام باشد از کون چیزى و لا کون چیزى دیگر و این امر مستلزم مرکب بودن ذات او است و لو به حسب اعتبار عقلى از دو حیثیت مختلف و این خلاف فرض بسیط الحقیقه بودن آن است. و به عبارت دیگر موجودى که به هیچ وجه از وجوه مرکب نباشد نه از ماده و صورت و نه از جنس و فصل و نه به ترکیب اعتبارى و نه انتزاعى و نه حقیقى خارجى از چنین موجودى نتوان چیزى را سلب کرد مگر نقایص و اعدام. زیرا سلب چیزى از چیزى دیگر مستلزم تصور مسلوب است و موجب اثبات چیزى دیگر و هر امرى که موضوع حکم سلبى قرار گیرد مرکب از دو امر خواهد بود یکى آن‏که «خودش خودش» مى‏باشد و دیگر آن‏که شى‏ء مسلوب نیست و این امر خلاف بساطت است و چون از موجودى نتوان چیزى را سلب کرد پس تمام اشیا است. بنابر این هر موجود بسیط الحقیقه تمام اشیا است و ذات حق تعالى بسیط الحقیقه است پس تمام اشیا است و از این جهت است که گفته‏اند «البسائط لیس فیها استعداد» زیرا بسایط مجرده فعلیات محضه‏اند و اگر فرض شود که داراى قوت و استعداد باشند به حکم آن‏که ماده حامل استعداد است که به حرکت تدریجى کون و فساد مى‏پذیرد لازم مى‏آید که عقول مجرده در معرض حلول و عروض صور متعاقبه باشند و این معنى با فرض بسیط بودن آن‏ها منافات دارد.

[block]67[/block][block]68[/block][block]69[/block][block]70[/block][block]71[/block][block]72[/block]بطؤ (- کندى)

بطؤ به معناى کندى است؛ و در برابر سرعت است. رابطه‏اى میان سرعت و بطؤ را برخى متضادان و برخى دیگر عدم و ملکه دانسته‏اند، اما علامه طباطبائى اختلاف آن دو را از نوع اختلاف تشکیکى مى‏داند.

[block]73[/block][block]74[/block][block]75[/block][block]76[/block][block]77[/block][block]78[/block]بعد

مقصود از بعد هرگونه امتداد است، اعم از آن‏که بتوان امتداد دیگرى در آن فرض کرد، یا نتوان. تا پیش از صدر المتألهین، فلاسفه جسم را داراى سه امتداد مى‏دانستند: طول، عرض و عمق، اما صدرالمتألهین بر اساس حرکت جوهرى، زمان را به عنوان بعد چهارم جسم، مطرح کرد.

خواهشمندم با توجه به زحمتی که برای این تهیه این متن کشیده شده است از کپی برداری جزی یا کلی – چه با ارجاع و چه بدون آن – خودداری نمایید.

این مقاله کاملا رایگان می باشد و  هر گونه سوء استفاده و کسب درآمد از این مقاله و کلیه مقالات قرار گرفته در سایت به هر نحو و برای هر شخص یا موسسه ای شرعاً حرام می باشد.

۲ دیدگاه برای “مصطلحات فلسفی و کلامی (ب)”

زینب بهمن ۸ام, ۱۳۹۳ در ۸:۰۵ ق.ظ

آقای رستمیانی عزیز ! در مورد این اصطلاحات هم همان قانون سی درصد برقرار است؟

علی رستمیانی بهمن ۸ام, ۱۳۹۳ در ۸:۵۷ ق.ظ

قطعا در خصوص بخش فلسفه اسلامی هم قانون سی درصد حکم فرماست.
اما این اصطلاحات برای همان سی درصد است
با توجه به آنکه حدود بیست درصد مربوط به اختلاف نظر ها است و شاید کمتر سی درصد مربوط به تعاریف لذا کل آنچه قرار است تهیه شود مجموعا به همان سی درصد می رسد
پس باید این میزان را مسلط بود

پاسخ دهید

دیدگاه شما


بهینه سازی پوسته : پک سنتر
آماده شده توسط : ماندگار وب