اسپینوزا، مصلحی عارف یا ملحدی بیمار

 

اسپینوزا، مصلحی عارف یا ملحدی بیمار

علی رستمیانی

مقدمه :

هر چند اسپینوزا هیچ گاه نتوانسته است همچون دکارت و کانت و یا حتی هیوم و هگل در جهان غرب و فلسفه آن مطرح گردد. اما شاید بتوان گفت باروخ اسپینوزا بیش از هر فیلسوف غربی دیگر به آنچه بیان می داشت اعتقاد داشته و بدان عمل کرده است . و همین مشخصه زمانی که در کنار نوآوری های او در کتابت مطالب فلسفی قرار گیرد از وی چهره ای می سازد که پس از قریب به چهار قرن، کتاب اش یعنی همان اخلاق هنوز به عنوان یکی از برجسته ترین کتب فلسفی مورد توجه فلاسفه مغرب زمین است. و همین کتاب ارزشمند بهانه ای شد تا این چند سطر در خصوص این فیلسوف به نگارش در آید. امید آنکه مورد استفاده قرار گیرد.

بخش اول : زندگی نامه باروخ اسپینوزا

در بررسی نظریات فلسفی هر فیلسوف بالاخص فلاسفه غرب یکی از اصلی ترین و تعیین کننده ترین بحث هایی که به شناخت آن فیلسوف و فلسفه او کمک می نماید، آگاهی به موقعیت مکانی، زمانی و حوادث تاریخی است، که وی در آن می زیسته است. لذا در ابتدای بحث به زندگی نامه ی وی می پردازیم.

باروخ اسپینوزا[۱] در ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ م در کشور هلند در خانواده ای از اشراف یهودی به دنیا آمد. خانواده ی وی از جمله یهودیانی بودند که پس از شکست عربها از مسیحیان در اسپانیا، برای فرار از زیر شکنجه مسیحیان تازه به قدرت رسیده، و خروج از زیر فشار تفتیش عقاید کلیسا کاتولیک، به پرتقال و سپس به هلند مهاجرت کردند. زیرا در آن دوران – پس از اعلام استقلال هلند از اسپانیا – جمهوری هلند که به آزادی افکار و عقاید روی آورده بود، بهترین جایگاه برای یهودیانی بود که سال ها در حکومت آزاد و متمدن اعراب زندگی کرده بودند. (اسکروتن، ۱۳)

پدر اسپینوزا که تاجری موفق با قدرت ارتباطی زیاد بود، به سرپرستی کنیسه و مدرسه یهودیان انتخاب شد، و از آنجا که باروخ تنها فرزند پسر او بود که زنده مانده بود. از ابتدا او را در مدرسه یهودیان برد تا با تحصیل علم، به درجه ربّن برسد. در همانجا بود که اسپینوزا به زبان عربی تسلط یافت و احکام تلمود را فرا گرفت.

باید به این نکته توجه کرد که شهر آمستردام در آن زمان تحت تاثیر عرفان قباله بود. با علوم غیر دینی آشنایی نداشت. ( امیل بریه، ج۲-۱۲۹) وی چنان استعدادی در یادگیری از خود نشان داد که در پانزده سالگی از او به عنوان ستاره آینده معبد یهود نام می بردند.(یاسپرس، ۹ )

در همین دوران بود که وی با آثار متألهان یهودی و اسلامی از جمله نظریه وحدت وجودی قباله یا همان  عرفان کابالا[۲] (نظریه اتحاد عاقل و  معقول افلوطینی) از طریق نوشته های ابن میمون آشنایی پیدا نمود.     ( امیل بریه، ج۲-۱۳۹ )

ذهن فعال و روحیه آزادیخواه وی سبب شد تا خود را به تعلیمات کنیسه محدود نکند و به یادگیری زبان علمی آن دوران یعنی لاتین بپردازد. که البته آموختن زبان زیان بار لاتین که تمام کتب سراسر الحاد و کفر به آن نوشته شده بود، مورد تایید کنیسه نبود. و همین تنگ نظری های ربّن ها بود که او را به مسیحیان غیر متعصب آن دوران هاند مایل نمود و سرانجام در سن بیست سالگی وارد مدرسه فرانسیس فان دن انده[۳]پزشک ادیب و البته ملحد معروف زمان ( اسپینوزا، اخلاق- مقدمه ۱۲) که به مرکز تحقیق آزادانه شهرت داشت، وارد شد و شروع به تعلیم علوم طب، ریاضیات و فلسفه کرد.

وی مدتی به مطالعه ی کتب، و نظریات توماس آکونیاس – که از طریق آن با فلسفه اسلامی به خصوص فیلسوف هایی چون فارابی و ابن سینا آشنا شد.- بیکن ، هابز و به ویژه فلسفه دکارت که در آن دوران تازگی داشت پرداخت (اسپینوزا، اخلاق- مقدمه، ۱۷). او توانست زبان های یونانی، ایتالیایی، اسپانیایی، پرتغالی، آلمانی و فرانسه را علاوه بر عربی ، لاتین و هلندی به خوبی بیاموزد. اما نمی توان این را هم مغفول داشت که وی تحت تاثیر اندیشه های وحدت گرایانه جوردانو برونو[۴] ( وحدت گرایه ایتالیایی۱۶۰۰-۱۵۴۸) که استاد اش نیز پیرو نظرات وی بود، قرار نگرفته باشد. البته به ادعای پلوک[۵]، وی با افکار ضد دینی داکوشتا[۶] که یک عقل گرایی محض بوده است نیز آشنایی داشته است.

موید این مطلب این است که به تدریج از حضور اسپینوزا در کنیسه کاسته شده و هر از چند گاهی به بیان مطالبی می پرداخت که سرانجام اولیای کنیسه را مجبور نمود تا سعی در توبه او نماید و زمانی که تطمیع ها و تهدیدهایی بر وی کارگر نشد. وی را به محکمه کشانده و سرانجام در (۱۶۵۶ م) و به اتفاق آرا  حکم به تکفیر اش صادر نمودند و او را چنان که الیشع (یوشع) فرزنداش (اریحا) را لعن نمود، لعن نمودند و به اطلاع همگان رساندند که، هیچ کس حق ندارد با او گفتگو کند یا مکاتبه نماید و یا به او خدمتی کند و … اما اسپینوزا همانگونه که حکمت اش ایجاب می کرد پس از دریافت این خبر با خونسردی گفت:« این مرا به هیچ چیز جز آنچه که باید انجام دهم وادار نمی کند.» (اسپینوزا، اخلاق- مقدمه، ۱۳)

در همین زمان بود که تنها خواهراش ربکا وی را به استناد همین تکفیر از ارث پدری محروم کرد، هر چند که باروخ توانست در دادگاه حق خود را طبق قوانین هلند ثابت نماید، اما این امر باعث شد تنها رابطه او با گذشته اش گسسته شود. لذا پس از بخشش دارایی اش به خواهراش، نام خود را از باروخ به بندیکت[۷] که به همان معنای (فَرُخ) در زبان لاتین بود، تغییر داد. تا نشان دهد دیگر هیچ رابطه ای با جامعه ی یهود ندارد. اما وی برای دفاع از خویش نامه ای نوشت به نام دفاعیه[۸] که اولین اثر مکتوب وی به شمار می رود. اما اینک از آن اثری در دست نیست.( اسکروتن، ۲۱)

او که در مدرسه فرانسیس آموخته بود که روح سالم در هر انسانی، پرهیزکاری پدید می آورد و برای تفسیر کتاب مقدس نیازی به متکلمان نیست (امیل بریه، ج۲-۱۴۱) لذا هنگامی که وی را از آمستردام به دهکده ی اورکرک[۹] تبعید کردند. در کمال آرامش شروع به کار تراش عدسی برای تلسکوپ و عینک کرد و از همین راه به امرار معاش خویش پرداخت. در همین مدت رساله مختصری درباره ی خدا، انسان و سعادت[۱۰] نوشت که تنها دو ترجمه ی هلندی از آن در سال ۱۸۱۰ پیدا شده است (اسکروتن، ۲۱) اسپینوزا در سال ۱۶۶۰م  به راینسبورگ[۱۱] نقل مکان کرد و در خانه ی محقّری شروع به کارهای علمی و فلسفی اش نمود و در همانجا بود که شرح فلسفه ما بعد الطبیعه دکارت[۱۲] را به زبان لاتین نوشت و به نام خود به چاپ رساند. پس از چاپ این اثر بود که به شهرت رسید و با بزرگان علم و سیاست آن زمان رابطه برقرار نمود، که از جمله مهمترین آنها می توان به دیدار وی با فیلسوف بزرگ زمان خود لایب نیتس[۱۳] ( که البته بعدا لایب نیتس چنین ملاقاتی را انکار کرد.) و مکاتبه با رابرت بویل[۱۴])۱۶۲۷-۱۶۹۱( شیمیدان بزرگ زمان اش اشاره کرد. (اسپینوزا ، اخلاق – مقدمه،۱۴)

اما بیش از این روابط، آشنایی وی با ( یان د ویت[۱۵]) که منصب نخست وزیری هلند را بر عهده داشت، بر زندگی وی اثر گذاشت.

هر چند اسپینوزا قائل به وحدت اساسی سه مسئله، فلسفه، مذهب و سیاست بود و این اعتقاد را در کتاب اخلاق[۱۶] خود نیز به خوبی نشان داده است. (امیل بریه، ج۲-۱۴۲ ) اما این نظریه نیز خالی از قوت نیست که وی رساله الهیات و سیاست[۱۷] خود را که حاوی دفاعی قوی از حکومت غیر دینی و مبتنی بر قانون اساسی می باشد را در حمایت و توجه به سیاست های جمهوری خواهانه افراطی دوست اش ( یان د ویت ) که مدافع آزادی وجدان و استقلال دولت در برابر کلیسا بود، نگاشته باشد. ( یاسپرس، ۱۲) البته از آنجا که اسپینوزا به خوبی می دانست کلیسا برخورد سختی با این کتاب خواهد داشت ، آن را بدون ذکر نام منتشر نمود. اما با این حال شورای دینی کلیسا این کتاب را در سال ۱۶۷۴ م رسما تحریم نمود. و این آخرین مطلبی بود که در دوران حیات وی به چاپ رسید.(اسکروتن، ۲۴)

اسپینوزا در سال ۱۶۷۰ م به لاهه رفت و با مقرری اندکی که از جانب ( یان د ویت) برایش در نظر گرفته شده بود، امرار معاش می کرد. و تمام وقت خود را صرف نگارش کتاب اخلاق نمود که حدود پنج سال به طول انجامید. وی دو مقاله علمی درباره رنگین کمان و محاسبه احتمالات نیز نوشت و همچنین ترجمه کتاب مقدس به زبان هلندی را شروع نمود که ناتمام رها کرد.

اسپینوزا از هرچه استقلال وی را محدود می کرد دوری می جست  و شاید به همین دلیل بود که تا پایان عمر هیچگاه ازدواج نکرد هر چند با آن مخالف هم نبود(اسکروتن،۲۵) و همین روحیه استقلال طلبی او چه از لحاظ فکری و چه از لحاظ مادی بود که وی را از پذیرش تصدی کرسی فلسفه دانشگاه هایدلبرگ[۱۸] بازداشت.( امیل بریه، ج۲-۱۴۱)

هر چند اکثر مورخان زندگی ساده و بی آلایش وی و عدم اشتغال اش به امور دنیوی و سیاسی را بر زهد وی و عدم توجه اش به مادیات حمل نموده اند، تا حدی که آقای فروغی در سیر حکمت در اروپا می گوید: می توان او را از اولیا بشمار آورد. ( سیر حکمت ۲-۶۸) و این گونه دید به زندگی را، بر گرفته از نظریه وی که بیان می دارد: اشتغالی که به راستی شایسته انسان است حکمت است. (سیر حکمت۲-۶۷) می دانند. و یا برتراند راسل  او را شریف ترین و دوست داشتنی ترین فیلسوف غرب بر می شمارد(راسل ،۲) اما امیل بریه  معتقد است، زندگی بسیار منظم و توام با قناعت و سادگی او زندگی زاهدانه ی او نبود، بلکه زندگی بیماری بود که سلامت برای او بسیار گرانبها بود. (امیل بریه، ج۲-۹ ۱۳)

اسپینوزا در سال ۱۶۷۵م در حالی که بیماری سل مزاج او را ضعیف نموده بود ، نگارش رساله سیاست [۱۹]را آغاز نمود. اما این رساله هم همچون رساله اصلاح فاهمه [۲۰]نیمه تمام باقی ماند و بیماری به او امان نداد تا آنها را به پایان برساند.

البته مشخص نبود که در صورت پایان آنها نیز به سرنوشت کتاب اخلاق دچار نشود و همچون آن از ترس متکلمان منتشر نگردد و تنها به صورت دست نویس در دست علاقه مندان به علم دست به دست نگردد. (اسکروتن، ۲۸) سرانجام وی در شنبه ۲۰ فبریه (۱۶۷۷ م) در اثر بیماری سل در گذشت و در اسپویی در گوری اجاره ای به خاک سپرده شد. (اسکروتن، ۲۹)

اندک زمانی پس از مرگ اش، دوستانش، مایر[۲۱] و شولر[۲۲]،  نامه های او را گرد آوردند و همراه با اخلاق و رساله نا تمام او به چاپ رساندند. که البته به همان سرعتی که نایاب شد، تحریم نیز گشت.

بخش دوم : اسپینوزا در نگاه دیگران

 

یکی دیگر از مباحثی که می تواند ما را در شناخت افراد یاری نماید، بررسی نظریات و توصیفات سایرین از وی می باشد. لذا در این بخش برخی از این کلام ها را بطور مختصر یادآور می شوم.

فردریک کاپلستون[۲۳]، نویسنده توانای تاریخ فلسفه در توصیف اسپینوزا این گونه می آورد که:  مشخص ترین اندیشه فلسفه اسپینوزا این است که فقط یک جوهر ، یعنی جوهر نا متناهی الهی وجود دارد که آن را با طبیعت یکی می داند ( کاپلستون ج۴-۲۶۱) وی معتقد است که باید حداقل فلسفه دکارت را به عنوان ابزاری در تکوین فلسفه اسپینوزا پذیرفت زیرا علاوه بر روش ، اصطلاحاتی را در اختیار او نهاده است. همچنین معتقد است بیش از آنکه فلسفه دکارت در گرایش اسپینوزا به سوی وحدت وجود نقش داشته باشد، این رای وی تحت تاثیر آثار عرفانی یهود و قباله قرار داشته است (کاپلستون ج۴-۲۶۳) وی اسپینوزا را در تفکر سیاسی متاثر از هابز[۲۴] و در اخلاق تحت تاثیر رواقی ها می داند. اما در پایان بیان می دارد که با همه این مسائل باید گفت که نظام او ابداع و ابتکار خود اوست. (کاپلستون ج۴-۲۶۵)

کارل یاسپرس فیلسوف آلمانی (۱۹۶۹-۱۸۸۳)در کتاب فیلسوفان بزرگ اسپینوزا را چنین معرفی می کند:

اسپینوزا نامه های خود را با مهری که کلمه  احتیاط کن  بر آن نقش شده بود مهر می کرد، و به راستی هم با احتیاط زندگی می کرد تا آرامش اش آشفته نشود نظریات اش را به همه کس نمی گفت و نوشته اش را به همه کس نشان نمی داد. … اسپینوزا نه منزوی و مردم گریز بود و نه دولتمردی فعال ، هیچ شغلی اختیار نکرد و اوقات خود را به تنظیم و نوشتن اندیشه هایش گذراند.. حکایاتی که از او نقل می شود نشان می دهد که آرامش اش نه از سستی و بی حالی بوده است و نه از فقدان شور و حرارت (یاسپرس، ۱۵)

راجر اسکروتن در مقدمه کتاب خود در مورد اسپینوزا چنین می نویسد:

عظمت و اصالت اسپینوزا در پس سبکی سرد و بی احساس و دست نیافتنی نهفته است. کمتر کسی براهین او را در تمامیت آنها دریافته است؛ و از آن مهمتر کمتر کسانی به معنی اخلاق مترتب به آن براهین پی برده است.

وی معتقد است که  اسپینوزا ظاهرا از طریق آثار موسی بن میمون و تفسیر های ابن رشد با ارسطو آشنا شده بود و این آثار و آثار سایر متکلمان او را با مدرسیان  مسیحی آشنا کرده بود. اسپینوزا در آثار ابن میمون تصویر فلسفه به عنوان راهنمایی برای زندگی ، و در آثار قباله به نظریاتی درباره حلول خدا و این همانی نهایی میان آفریننده و آفرینش برخورده بود و به نظر می آید که در تلمود و همچنین در آثار ابن میمون متوجه علاقه ای مبرم اش به مباحث اخلاقی شده بود . که همه این نظریات در اخلاق اسپینوزا به صورتی بدیع و دگرگون شده از نو مطرح می شود ( اسکروتن، ۳۳)

در پایان این مبحث قسمتی دیگر از اظهار نظرات اشخاص مختلف را به نقل از مقدمه ترجمه کتاب اخلاق به قلم استاد جهانگیری و نظر شخصی ایشان در خصوص اسپینوزا  که نظری صائب و پخته می باشد می آورم. ایشان می نویسد :

در حالی که اکثر معاصران و اخلاف اسپینوزا به اتفاق زهد فلسفی، شیوه ی زندگی و بی غرضی و بی نظری وی را ستوده و در وارستگی و آزادگیش داد سخن داده اند در خصوص مذهب و مشرب فلسفی و طرز تفکر وی آراء و اقوال کثیر و متضادی اظهار داشته اند.

مثلا عده ای او را ضد دین یهود و شریعت موسی (ع) دانسته اند. بعضی هم او را مومن به دین یهود پنداشته و نوشته اند که : یهودی به دنیا آمد، یهودی زندگی کرد و یهودی مرد. عده ای او را ضد مسیحی شناسانده اند و عده ای دیگر مسیحی راستینش قلمداد کرده اند. هیوم، ملحد همه جا رسوایش شناخته و شوپنهاور، ماتریالیسم نا آگاهش خوانده و برخی از ماتریالستهای مارکسیست، او را مارکس بدون ریش نامیده اند. عده ای او را کشنده روح و تباه کننده ی اخلاق پنداشته اند. ولتر، او را مثال اعلای فضیلت معرفی کرده است. برخی او را منکر خدا دانسته اند، اما هگل، او را منکر جهان شناخته است. اما او نه ضد شریعت موسی (ع) بوده، و نه یهودی سنتی، نه ضد مسیحیت بوده و نه مسیحی راستین، نه عارف به معنای متعارف لفظ بوده، و نه ملحد و مادی به معنای متداول آن، نه کشنده و تباه کننده ی اخلاق بوده، و نه مثال اعلای فضیلت، نه منکر خدا شده، و نه منکر جهان، نه مارکس بی ریش بوده، و نه یهودی پول دوست، نژاد پرست و بالاخره با این که تا حدی روش دکارتی را پسندیده و آن را کم و بیش در ساختن نظام فلسفی اش به کار گرفته دکارتی به معنای متبادر لفظ نبوده است. بلکه او اندیشمندی عمیق و خردمندی بزرگ و خلاصه فیلسوف عقل گرای محض بوده است که عقل را و فقط عقل خود را حلال مشکلات دانسته و به آنچه که گفته و نوشته از راه عقل و برهان رسیده است. بالاتر از آن بوده و یا حداقل خود را بالاتر از آن می دانسته است که اندیشه و عقیده اش را در چهارچوب نظام فکری و عقیدتی خاصی قرار دهد و پیرو محض جریانی و یا شخصی باشد، بلکه بیش از هر چیز و هر کس تحت تاثیر خردگرایی عصر اش و در بند و عقال عقلش بوده است. آنچه را عقل درست تشخیص داده پذیرفته ولو برخلاف دین موسی (ع) و عیسی (ع) باشد و آنچه را نادرست دانسته مردود شناخته ولو قائل به آن ارسطو و دکارت باشد، و لذا خدایش با خدای دیگران ، دینش با دین دیگران، اخلاقش با اخلاق دیگران و بالاخره فلسفه اش با فلسفه دیگران فرق ها دارد. پس همانطور که دکتر لند[۲۵]، اندرز داده باید وی را اسپینوزا نامید، نه چیز دیگر. و پس از آن درباره ی عقیده و اندیشه اش به کاوش و پژوهش پرداخت و به حکومت و داوری نشست.


بخش سوم: آثار اسپینوزا

 

در مسیر شناخت شخصیت و آراء و نظرات هر فیلسوف چاره ای نیست، جز آنکه به بررسی آثار و مکتوبات به جا مانده از او بپردازیم و البته اسپینوزا نیز از این قاعده مستثنی نیست. لذا پس از بررسی مختصر زندگی وی در این بخش چند سطری نیز به بررسی آثار او می پردازیم.

همانگونه که در بخش گذشته بصورت مختصر همانگونه که اشاره شد اسپینوزا از خود آثاری همچون:

۱-   رساله دفاعیه

۲-   رساله مختصره

۳-   رساله در اصلاح فاهمه یا بهبود عقل

۴-   شرح اصول فلسفه دکارت

۵-   رساله الهیات و سیاست

۶-   نامه ها

۷-   رساله سیاست

۸-   کتاب اخلاق

بجای گذاشته است که در میان آثار وی ـ به اذعان همگان یگانه ـ اثری که حاوی عمیق ترین و پر محتوا ترین مطالب فلسفی وی است همان کتاب اخلاق اوست. که به واقع یکی از امهات کتب فلسفی غرب به حساب می آید، لذا در این مجال تنها به بررسی مشروح تر چند نکته از این کتاب می پردازیم.

اسپینوزا در سال ۱۶۶۲م نوشتن کتاب اخلاق را در راینسبورگ آغاز نمود و تا سال ۱۶۶۵ به طور مستمر روی آن کار نمود. اما آن را به پایان نرساند، تا آنکه در سال ۱۶۷۵م آن را برای طبع آماده نمود، اما با مشکلات مختلفی روبه رو شد و نتوانست آن را به چاپ برساند. و سرانجام در سال ۱۶۷۷م یعنی سال درگذشت اش به طبع رسید، و البته غوغایی عظیم برپا کرد. ( اسپینوزا، اخلاق – مقدمه ۲۷)

در خصوص این کتاب چندین نکته حائز اهمیت وجود دارد.

 اول آنکه چرا اسپینوزا نام اخلاق را برای این اثر برگزیده است، در حالی که محتوای اصلی کتاب به ما بعد الطبیعه و علم النفس می پردازد، که در دسته بندی علوم به فلسفه اولی تعلق دارد. هر چند بخش های پایانی کتاب به احوال و اعمال منتهی به سعادت اختصاص یافته است. اما با این وجود باز هم انتخاب نام اخلاق برای کتابی که قسمت اعظم آن ما بعد الطبیعه و علم النفس است، گزینش دقیقی نبوده است. مگر آنکه این گونه توجیه نماییم که از نظر اسپینوزا ـ همچون اکثر فیلسوفان ـ ما بعد الطبیعه و علم النفس، مقدمه اخلاق است. از آنجا که هدف نهایی وی بحث های اخلاقی بوده است این نام را برای آن انتخاب نموده است. اما شاید بیش از هر سخنی کلام خود اسپینوزا روشنگر این مطلب باشد، آنجا که در اصلاح فاهمه – که شاید به تقلید از کتاب گفتار در روش دکارت و برای تبیین روش های شناخت حقیقت از دیدگاهش نگاشته است ـ می نویسد :

« پس از آنکه به تجربه دریافتم که آنچه معمولا در زندگی اجتماعی روی می دهد همه باطل و بیهوده است و دیدم که هیچ یک از چیزهایی که موضوع یا مایه ی خوف من است فی نفسه نه خیری در بر دارد و نه شری، مگر تا آنجا که نفس از آنها متاثر شود. سرانجام بر آن شدم تا به جست وجو برآیم تا بدانم آیا چیزی هست که خیر حقیقی باشد و بتواند خود از خود خبر دهد و نفس جز آن از هیچ چیز متاثر نشود . به سخن دیگر آیا چیزی هست که کشف و کسب آن به من سعادت دائم و عالی و بی پایان ببخشد.»(اسپینوزا، اصلاح فاهمه ،۱)

این چند سطر به خوبی نشان می دهد که آنچه اسپینوزا در پی آن بوده است، سعادت دائم برای انسان است و برای رسیدن به آن ناچار بوده از نفس به عنوان درک کننده ی سعادت و از خیر محض که همان ایجاد کننده ی سعادت و یا غایت است بحث نماید . لذا می توان این گونه برداشت کرد که وی از بحث در مورد وجود خداوند و نفس هدفی جز رسیدن و تبیین نمودن قواعد اخلاقی اش نداشته است. که البته چنین نظریه ای، سیاسی بودن نگارش این کتاب را نیز تقویت می نماید.

دوم سبک و نحوه ی نگارش متفاوت کتاب است با مکتوبات فلسفی پیش از آن ،اسپینوزا کتاب اخلاق را به پنج بخش تقسیم نموده است:

۱- در باره ی خدا .

۲- درباره ی طبیعت و منشاء نفس.

۳- در باره ی طبیعت و منشاء عواطف.

۴- در خصوص بندگی انسان یا قوت عواطف.

۵- درباره ی قدرت عقل یا آزادی انسان.

اولین تفاوت این کتاب با کتب پیش از خود در نوع تقسیم بندی آن بود، که به جای باب و فصل، به تعاریف، اصول ، قضایا و براهین تقسیم شده است. و رنگ و بوی هندسی و ریاضی به خود گرفت. که شاید این موضوع نیز به گونه ای تحت تاثیر روش هندسی دکارت بوده باشد. اما اسپینوزا بر خلاف دکارت از نگارش رمزی استفاده می نمود، به شکلی که بسیاری از اصطلاحات او معنایی جز آن چه رایج بود در بر داشت. وی زبان را وسیله ای برای بیان اندیشه به کار نمی برد، بلکه آن را به عنوان امارات و علامات ممد حافظه به کار می گرفت. (اسپینوزا، اخلاق ، مقدمه ۳۰) که شاید این ویژگی برگرفته از خلق و خوی دور اندیش و محافظه کار او باشد، و زمانی این ویژگی ها را در کنار دقت ، حوصله و نظمی که اسپینوزا در نگارش این اثر صرف کرده است، قرار می دهیم؛ کسی چون یاکوبی فیلسوف آلمانی را وادار می سازد تا بگوید: « اگر کسی یک جمله این کتاب را نفهمد تمام آن را نفهمیده است.» هرچند این کلام مبالغه آمیزی است، اما حقیقتا درک مطالب موجز و پخته ی کتاب در توان فردی متوسط در زمینه ی فلسفه بدون هدایت استادی حاذق که به درک کامل نکات فلسفی رسیده باشد، ممکن نیست. (اسپینوزا ، اخلاق، مقدمه ۳۲)

با توجه به آنچه بیان شد، جهت روشن تر شدن مطلب برخی از معنی خاص اصطلاحات وضع شده توسط اسپینوزا در این کتاب را شرح می دهیم.

 بیان داشتیم که اسپینوزا در پی یافتن سعادت انسان بود، اما در آغاز باید می دانست، چه چیزی وجود دارد. وی در پاسخ به این سوال بیان می دارد : جوهر[۲۶]، صفات[۲۷] و حالات جوهر[۲۸] (یاسپرس، ۲۱ )

اسپینوزا جوهر را چنین تعریف می نماید:« منظور من از جوهر شیئی است که در خودش است و به نفس خوداش به تصور می آید یعنی تصورش به تصور شیء دیگری که از آن ساخته شده باشد متوقف نیست.» (اسپینوزا، اخلاق، تعریف ۴) یعنی جوهر علتی است که خود علت خود است و اسپینوزا این مطلب را اینگونه شرح می دهد: «منظورم از علت خود، شیء است که ذات اش مستلزم وجود اش است و ممکن نیست طبیعت اش لا موجود تصور شود.» (اسپینوزا، اخلاق، تعریف ۱)

و سپس  اثبات می کند: « وجود به طبیعت[۲۹] جوهر مرتبط است. یعنی ممکن نیست جوهری از شیء دیگری به وجود آید. پس جوهر خود علت خود است یعنی طبیعت اش مستلزم وجود اش است.» (اسپینوزا، اخلاق، قضیه ۷ ) پس نخستین پاسخ به معمای وجود این است که جوهر وجود دارد و خود اش ضروری است. (اسکروتن، ۵۴)

و در تعریف صفت بیان می دارد: « مقصود من از صفت شیء است که عقل آن را به مثابه مقوم ذات جوهر ادراک می کند.» (اسپینوزا، اخلاق، تعریف ۴) در تفسیر این تعریف بین فلاسفه بعد از او اختلاف است، برخی بر عبارت مقوم ذات جوهر تاکید کرده، و اینگونه برداشت کرده اند که صفات در خارج از عقل وجود دارند. و برخی دیگر همچون هگل با تاکید بر عبارت عقل ادراک می کند، صفات را امری ذهنی می دانند که وجودی مستقل در مقابل جوهر ندارد. (اسپینوزا، اخلاق، ۵)

و در مورد حالت می گویند: همان عرض در فلسفه ارسطو می باشد اما با دقت متوجه می شویم که حالت مورد نظر اسپینوزا نه تنها در وجود به جوهر وابسته است، بلکه در تصور نیز به جوهر نیازمند است. وی حالات را برخلاف جوهر و صفات اش که، سرمدی و نامتناهی است. به نحوی خاص ، محدود، مقید به زمان و متناهی می داند.  بنابراین آنچه هست را می توان در یک جمله چنین بیان نمود: « هر چه هست در خداست، بی خدا هیچ چیز ممکن نیست موجود باشد یا دریافته شود.» (یاسپرس، ۲۳)( اسپینوزا، اخلاق، قضیه ۱۵)

تعریفهای فوق که نشان می دهد اسپینوزا به واقع کلام خود را مبتنی بر اصطلاحاتی نموده است که خود وضع کرده است و همین امر است که به اغماض و پیچیدگی مطالب او می افزاید.

 بخش چهارم : خداوند از دیدگاه اسپینوزا

 

الف: اثبات وجود خداوند.

 

اسپینوزا خوداش در ابتدای سخن همچون سایر مطالب تعریفی از کلمه خدا ارائه می دهد تا مشخص کند منظوراش از خدا چیست. و چنین می گوید:

« منظور من از خدا موجودی کاملا نا متناهی است، یعنی جوهری که متقوم از صفات نامتناهی است که هر یک از آنها مبیّن ذات سرمدی و نامتناهی است.» (اسپینوزا، اخلاق، تعریف ۶)

قصد او از مطلقا نامتناهی ذاتی است که در ذات خود حاوی هر چیزی هست که مبیّن ذات است و نفی و سلبی را به آن راه نیست. (اسپینوزا، اخلاق ۱۹)

وی پس از این تعریف به طرح چند اصل متعارف می پردازد که همانگونه که از نام اش بر می آید، باید به بداهت آن را پذیرفت که این اصول عبارت اند از:

۱- هر شیئی که موجود است ، یا در خودش وجود دارد یا در اشیا دیگر.

۲-    شیئی که ممکن نیست به واسطه شیئی دیگر تصور شود باید به نفس خود به تصور آید .

۳-  اگر علت متعینی، وجود یابد بالضروره از آن معلولی ناشی می شود و بر عکس اگر علت متعینی موجود نباشد ، انتشای معلول محال است.

۴-    شناختن معلول وابسته به شناختن علت و مستلزم آن است.

۵-  اشیایی که میان شان وجه مشترکی موجود نیست، امکان ندارد به واسطه ی یکدیگر شناخته شوند. یا تصور یکی مستلزم دیگری نیست .

۶-    تصور درست، باید با متصور یا آنچه مورد تصور است، مطابق باشد.

۷-    ذات شیئی که امکان دارد  لا موجود تصور شود ، مستلزم وجود نیست .

پس از طرح این اصول وارد قضایا می شود و با ترکیب تعریفها  و اصولی که مطرح کرده است؛ قضایای را نتیجه می گیرد .

قضیه ۱: جوهر طبعاَ بر احوالش مقدم است

قضیه ۲: دو جوهری که صفاتشان مختلف است در میان نشان وجه مشترکی موجود نیست.

قضیه ۳: دو شی که میان آنها وجه مشترکی موجود نیست ممکن نیست یکی علت دیگری باشد .

قضیه ۴: دو یا چند شی که از هم متمایزند، تمایزشان از یکدیگر یا به وسیله ی اختلاف صفات جواهر است یا به وسیله اختلاف احوال جواهر.

قضیه ۵: ممکن نیست در عالم دو یا چند جوهر وجود داشته باشد که دارای طبیعت یا صفت واحد باشند

قضیه ۶: ممکن نیست جوهری به وسیله ی جوهری دیگر پدید آمده باشد .

قضیه ۷: وجود به طبیعت جوهر مرتبط است

قضیه ۸: هر جوهری بالضروره نامتناهی است.

قضیه ۹: شیئی که واقعیت یا موجودیت بیشتری دارد به همان اندازه صفات بیشتری دارد.

قضیه ۱۰:هر یک از صفات جوهر ، باید به واسطه خوداش تصور شود .

سرانجام پس از این قضیه اسپینوزا وارد مسئله اصلی یعنی وجود خداوند می شود و آن را اینگونه اثبات می نماید:

قضیه ۱۱:خدا یا جوهر، که متقوم از صفات نامتناهی است که هر صفتی از آنها مبین ذات نامتناهی و سرمدی است ، بالضروره موجود است.

و برای اثبات این قضیه دو برهان ذکر می کند، که برهان اول بی شباهت به برهان وجودی آنسلم نیست و اینگونه تقریر می شود:

وجود و یا عدم هر شیئی باید دلیل و یا علتی داشته باشد . که این علت یا باید در طبیعت شیء مندرج باشد و یا در خارج از آن موجود. و از آنجا که دلیل وجود جوهر فقط در طبیعت آن است و طبیعت اش مستلزم وجود آن است، فقط لازم است بیان کنیم که دلیلی نیست که مانع وجود خدا باشد، و یا اینکه وجود را از او سلب کند . اما برای اینکه چنین دلیلی موجود باشد یا باید در طبیعت خدا باشد و یا در خارج از آن . اگر در خارج باشد، یعنی در جوهری دیگر که وجه مشترکی با خدا نداشته باشد و بنا به قضیه دوم امکان ندارد که امری که وجه مشترکی با امر دیگر ندارد، به آن وجود بدهد یا وجود را از آن بگیرد. پس امری در خارج از خدا وجود ندارد که بتواند مانع عدم آن باشد. و اگر فرض کنیم این مانع در خود اوست یعنی در نامتناهی  مطلق به تناقض می رسیم . پس نه در خدا و نه در خارج از او امری نیست که مانع از وجود خدا و سلب وجود بالضرور، وجود دارد.(اسپینوزا، اخلاق، ۲۵)

و برهان دیگری که در اثبات این قضیه به کار می برد، تا حدود زیادی به برهان امکان اشرف در فلسفه اسلامی شباهت دارد و اینگونه تقریر می نماید :

عدم توانایی برای هستی دلیل ضعف است و برعکس توانایی برای هستی، دلیل وجود قدرت . پس اگر آنچه اکنون بالضروره موجود است فقط اشیاء متناهی باشد، در این صورت لازم می آید که اشیاء متناهی قدرتمند تر از موجود نامتناهی باشد و این بالبداهه نامعقول است. بنابراین یا شیئی موجود نیست و یا «موجود مطلقا نامتناهی» هم بالضروره موجود است و اما ما وجود داریم: در خودمان یا در شیئی دیگر، که بالضروره موجود است. بنابراین، موجود مطلقا نامتناهی یعنی خدا بالضروره موجود است.

ب – خداوند نامتناهی است:

 

اگر جوهر بخواهد کامل باشد و بالضروره باید نامتناهی باشد چه خود اش و چه صفات اش. هرچند که ما انسان ها تنها دو صفت اندیشیدن و بُعد را می شناسیم.

اما اگر صفات منحصر به این دو باشند دیگر جوهر مطلقا نامتناهی نبود و حداقل همین محدودیت، دارای دو صفت، را داشت که عدم تناهی خداوند تحمل همین مقدار را هم ندارد.

ج – خدا تجزیه پذیر نیست:

 

در خدا یا جوهر جدایی نیست، از این رو جدایی امکان و فعلیت در او وجود ندارد. آنچه او می توانست بیافریند، آفریده است. در فهم نامتناهی خدا چیزی وجود ندارد که در واقعیت وجود نداشته باشد. (یاسپرس ۲۵) و از آنجا که خداوند علت فاعلی اشیاء است و فاعلیت او نیز بالضروره است ، پس « هیچ چیزی را  نمی توان جز با توجه به نقصان معرفت ما، ممکن نامید. » ( اسپینوزا ، اخلاق، قضیه ۳۳)

در این حال اسپینوزا در جای دیگر بیان می دارد، که خداوند مختار است که حل این تناقض ظاهری نیز در تعاریف اسپینوزا در تعاریف اصطلاحات نهفته است. او مختار را این گونه تعریف می کند: « مختار آن است که به صرف ضرورت طبیعت اش موجود است و به محض اقتضای طبیعت اش به افعال اش موجب» (اسپینوزا ، اخلاق، تعریف ۷)

پس خداوند به این معنی مختار است که در اعمال خویش موجب بالذات است. ولی مختار نیست. به این معنی که می توانسته است هرگز عالم را خلق نکند و یا موجودات متناهی دیگری سوای آنچه خلق کرده خلق کند. ( کاپلیستون ۴/۲۷۹ )

هـ – خدا یگانه است:

 

اگر چند جوهر مختلف وجود می داشت، هر یک از آن ها دیگر جوهر نمی بود، چون توسط جوهر های دیگر محدود می شد و این با تعریف جوهر ناسازگار است و از طرفی طبق قضیه شش، ممکن نیست جوهری به وسیله جوهری دیگر پدید آمده باشد. پس در طبیعت اشیا تنها یک جوهر مطلقا نامتناهی وجود دارد.

ولی این یکتایی خدا به معنای یکتایی عددی نیست. وقتی که ما ماهیتی را شناختیم، نخست با توجه به وجود آن می گوییم که آن یکی است یا چندتا.

« ما چیزها را هنگامی با توجه به تعدادشان می شناسیم که آنها را تحت نوع مشترکی در نظر می گیریم.» از این رو « هیچ چیز را نمی توان یک یا یگانه نامید، مگر پس از شناختن چیز دیگری که با او همسان و برابر است.» ولی چون وجود و ماهیت خدا یک و همان است از این رو درست نیست اگر او را یکی بنامیم. « چون ما در ماهیت خدا تصوری کلی نمی توانیم بدست آوریم از این رو کسی که خدا را یکتا می نامد، درباره ی خدا تصور درستی ندارد، و یا درباره ی او سخن نادقیق می گوید.» « فقط به وجه بسیار نا دقیق می توان خدا را یکتا و یگانه نامید.»

   و – خدا تعین ناپذیر و غیر قابل تصور است

 

خدا را فقط می توان اندیشید و هرگونه محدود ساختن ها و تعینات و تصورات، آگاهی درباره ی خدا را آشفته می سازد . در صورتی که عامه ی مردم چنین می کنند. یعنی در عالم خیال برای خدا توانایی انسانی قائل می شوند. علت اساسی اشتباه در اینجاست که خدا را نمی توان تصور کرد، بلکه تنها می توان او را اندیشید .

آنچه گذشت تنها بخش بسیار محدودی از نظریات اسپینوزا در بحث خداوند است که با توجه به دقت او در زدودن بسیاری از توهمات از ساحت خداوند، بسیار گسترده مطرح شده است. اما در این مجال اندک فرصت مطرح کردن همه ی آنها وجود ندارد. از جمله آنها بحث های مهم، زمان، مکان، وحدت وجود، آزادی و اختیار انسان، صفات و حالات جوهر است، که امید است، فرصتی دست دهد تا در مجالی دیگر در خصوص آنها مطلبی نوشته شود .

منابع و ماخذ:

 

  1. اسپینوزا  باروخ، ترجمه اسماعیل سعادت، رساله در اصلاح فاهمه و بهترین راه برای رسیدن به شناخت حقیقی چیزها، تهران: مرکز نشر دانشگاهی ۱۳۷۴
  2. اسپینوزا باروخ، ترجمه محسن جهانگیری ، اخلاق، تهران: مرکز نشر دانشگاهی ۱۳۷۴
  3. اسکروتن راجر، ترجمه اسماعیل سعادت، اسپینوزا، خرمشهر: طرح نو ۱۳۷۶
  4. بریه امیل، تاریخ فلسفه، جلد ۲ بخش ۵
  5. فروغی محمد علی، سیر حکمت در اروپا، تهران: انتشارات زوار ۱۳۴۴
  6. راسل برتراند، ترجمه سعید توکلی پارسا، فلسفه تحلیلی منطقی، روزنامه ی کارگزاران ۸ اسفند ۱۳۸۶
  7. کاپلستون فریدریک، ترجمه غلامرضا اعوانی، تاریخ فلسفه از دکارت تا لایب نیتس،  تهران: انتشارات سروش ۱۳۸۰ ، جلد ۴
  8. یاسپرس کارل، ترجمه محمد حسن لطفی، اسپینوزا فلسفه، الهیات و سیاست، خرمشهر: طرح نو ۱۳۷۵

 


[۱] – Baruch Spinoza

[۲] – Cabala

[۳] – Francis van den Ende

[۴] – Giordane Bruno

[۵]   Pollock

[۶]  Gabriel Acosta

[۷] Benedict

[۸] Apologia

[۹] Outerdek

[۱۰] Short Treatise on God manand his Well-being

[۱۱] Rhynsbury

[۱۲] Tenati Descartes Principiorum Philosophia

[۱۳] Leibniz

[۱۴] Robert Boyle

[۱۵] John de Witt

[۱۶] Ethica ordine geometrico demenstrate

[۱۷] Tractatus Theologico – Politicus

[۱۸] Heidebery

[۱۹] Tractatus Politicus

[۲۰] Tractatus de Intellectus Emendatione

[۲۱] Dr.Lewis Meyer

[۲۲] Dr.Hermann Schuller

[۲۳] Fredrik Charles Copleston

[۲۴] Hobbes

[۲۵] Dr.Land

[۲۶] Substance

[۲۷] Attribute

[۲۸] mode

[۲۹] Nature

پاسخ دهید

دیدگاه شما


بهینه سازی پوسته : پک سنتر
آماده شده توسط : ماندگار وب